چارلی کنار خط تولید ایستاده و مدام پیچ قطعههایی را که با سرعت از مقابلش رد میشوند با بیروحی هر چه تمامتر سفت میکند. کمی بعد وقتی یکی از پیچها از دستش درمیرود به دنبال آن وارد حلقوم اژدهای تولید میشود تا به یاد مردم نیمه اول قرن بیستم بیندازد که چه آیندهای برای انسان و نیروی کار در جهان صنعتی پرشتاب آن دوره متصور است. انسانهایی که باید مانند آدمهای ماشینی کار کنند تا چرخدندههای کسبوکار در یکدیگر بچرخند. اما شاید اگر امروز چاپلین زنده بود قسمت دوم عصر جدید را میساخت تا در آن نشان دهد که سفت کردن آن پیچها ابتداییترین کاری است که روباتهای امروزه انجام میدهند. روباتهایی که به لطف یادگیری ماشین از یک ابزار اتوماسیون فراتر رفته و در خیلی جاها میتوانند جایگزین نیروی انسانی شوند. در آن فیلم لابد این را هم میدیدیم که نیروی کار امروز و به ویژه فردا مهارتهای جدیدی از جمله کار با ابزارهای کلاود یا سیستمهای تحلیلی بزرگدادهها را نیاز خواهند داشت. بخشی از نیروی کممهارتتر هم که پیشتر پیچها را سفت میکردند میتوانند در پلتفرمهای اقتصاد مشارکتی و به صورت فریلنس محصول یا خدمت خود را به اشتراک بگذارند. در آن فیلم شاید این را هم میدیدیم که جوانان تازهوارد با مهارتهای برنامهنویسی در خانه یا کافه نشستهاند و نان درمیآورند. البته امروز چارلی نداریم! شاید اگر هم داشتیم، آنقدر سوژه در این عصر بیدر و دروازه داشت که به اینها نمیرسید.