skip to Main Content

محتوای اختصاصی کاربران ویژهورود به سایت

فراموشی رمز عبور

با شبکه های اجتماعی وارد شوید

عضو نیستید؟ عضو شوید

ثبت نام سایت

با شبکه های اجتماعی وارد شوید

عضو نیستید؟ وارد شوید

فراموشی رمز عبور

وارد شوید یا عضو شوید

یک روز یک مدیر

یک روز با علی اصغر کامروا مرد تولید و کامپیوتر

نان عشق کارت پانچ

۲۵ خرداد ۱۳۹۶

آرش برهمند

شماره ۴۶

زمان مطالعه : 25 دقیقه

۱۳۲۴

قزوین

فارغ‌التحصیل مکانیک از هنرستان صنعتی قزوین

موسس شرکت مشاورین برنامه‌ریز، هیات موسس کنسرسیوم ثنارای، مدیر مرکز کامپیوتر جنرال،‌ مدیر مرکز کامپیوتر پخش البرز، ‌مدیر مرکز کامپیوتر پخش رازی، مدیر اوراق بهره‌دار بانک صادرات

جشنواره نوروزی آنر

یک روز با علی اصغر کامروا مرد تولید و کامپیوتر

نان عشق کارت پانچ

۲۵ خرداد ۱۳۹۶

زمان مطالعه : 25 دقیقه

شماره ۴۶

برای بوکمارک این نوشته

باید حرف گوش می‌کرد. دیگر دیر شده بود. در روستا همه گفته بودند بمان و شب به دل کوهستان نزن. گوش نداده بود. غروب اسب را زین کرده بود تا به دوستش در ده بغل سر بزند ولی آنجا نبود. اهالی گفتند رفته است ده مجاور پیش یک معلم دیگر. پیش خودش گفته بود چه خوب!‌ حالا هر دو را یک‌جا می‌بینم. به ده بعدی که رسید تازه فهمید هر دو معلم رفته‌اند عروسی در یک ده دیگر. دیگر پکر شده بود. نه حال داشت به عروسی برسد نه میلش می‌کشید شب را در روستای غریبه بماند. هر چه گفته بودند غروب پاییز، آن هم در کردستان، ناغافل می‌رسد حرف گوش نکرده بود. حالا هوا تاریک شده بود. پل را پیدا نمی‌کرد و زیر پایش قزل‌اوزن با همه هیبت باستانی‌اش نعره می‌کشید. اسب را که چند بار به کرانه نزدیک کرد شیهه‌های بدی کشید. معلوم بود که حیوان می‌داند نمی‌شود از این رود رد شد و اگر بروند هر دو غرق می‌شوند. ظلمات بود و صدای جانوران شب را از پشت سرش می‌شنید. آمد سیم تلگراف را دنبال کند به آبادی برسد. سیم از روی دره رد شده بود. راهی نداشت. پدرش همیشه گفته بود یک چاقو و کبریت همراه داشته باشد. هیچ کدام را نداشت. باز هم حرف گوش نکرده بود. دیگر هیچ راهی نداشت. دهنه حیوان را رها کرد و نوازشش کرد. می‌دانست شاید مادیان راهش را پیدا کند. مادرها هیچ وقت بچه‌‌ها را رها نمی‌کنند. باورش نمی‌شد وقتی نور آسیاب ده را از دور دید. هر دو از سرما لمس شده بودند. پایش که به ده رسید پیاده شد و سجده شکر کرد. حالا رو به روزنامه‌نگاری که جلویش نشسته است می‌گوید از همه این دلشوره‌ها فقط خاطراتش برای شما می‌ماند. علی‌اصغر کامروا یکی از آن چهره‌های کشف‌شده باشگاه مدیران است. رئیس هیات مدیره و موسس شرکت مشاورین برنامه‌ریز تاریخچه زنده کامپیوتر و تولید در ایران است: از ارج و جنرال گرفته تا بانک صادرات و پخش البرز و رازی. می‌گوید بهترین خاطراتش از سربازی و پارک بردن تنها دخترش است و بدترین خاطراتش از کار کردن با برنامه‌نویسان نسل جدید. تنها نصیحتش هم این است که هر کاری انجام می‌دهید همراه با عشق باشد.

علی‌اصغر کامروا متولد ۱۳۲۴ قزوین است. در محله قدیمی شیخ‌آباد به دنیا آمده که این روزها به اسم خیابان سعدی شناخته می‌شود. خانواده هم اصالتاً اهل همین شهر هستند و در یک خانواده مذهبی پدرش به عنوان فرهنگی بیشتر علوم دینی و ادبیات فارسی درس می‌دهد و در دوره ابتدایی و متوسطه معلم سخت‌گیر و سخت‌کوشی است. فرزند اول در یک خانواده بزرگ ۹ نفره بودن مسئولیت بزرگی در آن دوران است و وقتی از همان ابتدایی در مدرسه پدرش مشغول به تحصیل می‌شود این واقعیت بیشتر خود را نشان می‌دهد که باید روند زندگی‌اش را تعیین کند. قدم اول مقطع متوسطه است:«نام هنرستان ما هنرستان صنعتی قزوین بود و من شیفته این بودم که با فلز و ابزارآلات کار کنم. چند وقتی که مکانیک خواندم گفتند باید بروی رشته درودگری بخوانی، چون ظرفیت مکانیک تکمیل است. من هم آن‌قدر پافشاری کردم و نامه نوشتم و رفتم آموزش و پرورش که بالاخره مجبور شدند اجازه دهند مکانیک بخوانم.» دیپلم فنی‌اش را که می‌گیرد وارد سپاه دانش می‌شود تا دوران ‌طلایی زندگی‌اش آغاز شود: سربازی. سال ۴۲ برای چهار ماه تعلیماتی آن زمان که می‌شود همین دوره آموزشی امروز به ارومیه اعزام می‌شود:«وقتی قرار بود محل سربازی‌ یا تعلیماتی‌ام را انتخاب کنم فکر کردم بهتر است یک جایی باشد که اولاً برای سه ماه تابستان گرم نباشد و خنک باشد، ثانیاً جایی باشد که شاید هیچ وقت دیگر در زندگی‌ام گذارم به آنجا نیفتد، این شد که برای چهار ماه اول افتادم پادگان قوشچی در رضاییه آن زمان، دقیقاً مشرف به دریاچه. پای کلیسای مشهور قره کلیسا.» در همین دوران خوش آموزشی است که صبح‌ها آموزش می‌بیند تا عضو سپاه دانش شود و عصرها هم آموزش‌های نظامی. روحیه‌ مستقل، ماجراجو و تمایلش به کارهای مدیریتی در همین زمان شکل می‌گیرد و به تهران و پادگان منظریه که می‌آید آموزش‌های پیشاهنگی‌اش تکمیل...

شما وارد سایت نشده‌اید. برای خواندن ادامه مطلب و ۵ مطلب دیگر از ماهنامه پیوست به صورت رایگان باید عضو سایت شوید.

وارد شوید

عضو نیستید؟ عضو شوید

این مطلب در شماره ۴۶ پیوست منتشر شده است.

ماهنامه ۴۶ پیوست

برای بوکمارک این نوشته

دانلود نسخه PDF
http://pvst.ir/3ai

روزنامه‌نگاری را از ابراراقتصادی شروع کردم و مدت کوتاهی در شرق، همشهری نوشتم و در برنامه‌های تلویزیونی فناوری اطلاعات کار کردم. در مورد فناوری و تاثیرش بر زندگی و کسب و کار می‌نویسم و تاریخ شفاهی و استارت‌آپ‌ها از حوزه‌های مورد علاقه من هستند. معتقدم رسانه پل مهمی است میان انسان‌ها، تصمیم‌سازها و کسب و کارهای جهان امروز.

تمام مقالات

0 نظر

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

Back To Top
×Close search
جستجو