skip to Main Content
گلکسی نوت ۲۰ اولترا

محتوای اختصاصی کاربران ویژهورود به سایت

فراموشی رمز عبور

با شبکه های اجتماعی وارد شوید

عضو نیستید؟ عضو شوید

ثبت نام سایت

با شبکه های اجتماعی وارد شوید

عضو نیستید؟ وارد شوید

فراموشی رمز عبور

وارد شوید یا عضو شوید

یک روز یک مدیر

بانوی دی‌ماه در میانه اردیبهشت

۲ اردیبهشت ۱۳۹۷

آرش برهمند

زمان مطالعه : 23 دقیقه

۱۳۳۸

تهران

لیسانس کامپیوتر

سردبیر مجله انگلیسی زبان امام در لندن،‌سردبیر مجله انگلیسی‌ زبان محجوبه، دبیر انجمن شرکت‌‌های انفورماتیک ایران و دبیر نمایشگاه‌های الکامپ هشتم،‌ نهم و دهم، سردبیر مجله تکفا، عضو هیات مدیره گام الکترونیک و مدیر پروژه راه‌اندازی بخش فنی روزنامه همشهری

جشنواره نوروزی آنر

بانوی دی‌ماه در میانه اردیبهشت

۲ اردیبهشت ۱۳۹۷

زمان مطالعه : 23 دقیقه

برای بوکمارک این نوشته

الهه عصاری بدون هیچ شرمساری‌ای در میانه ایستاده است. بسیاری او را با نام همسر شهیرش، امیرحسین سعیدی نائینی، ‌اولین رئیس سازمان نظام صنفی رایانه‌‌ای می‌شناسند که همچنان از پرنفوذ‌ترین چهره‌های صنفی ایران است و موسس شرکت گام الکترونیک. اما عصاری نه تنها دبیر انجمن شرکت‌های انفورماتیک و برای سه دوره دبیر نمایشگاه‌های الکامپ بود و یکی از موتورهای شرکت گام به حساب آمده، بلکه سوابق مطبوعاتی متعددی را از سردبیری مجله محجوبه در بنیاد اندیشه اسلامی گرفته تا مجله امام در سفارت ایران در لندن و مجله تکفا در تهران بر عهده داشته است. خودش باور دارد بدون هیچ کینه و کمبودی افتخار می‌‌کند مکمل همسرش بوده و به خواست او مسیر اقامتش در انگلستان، ‌دکتر‌ی‌اش در کامپیوتر،‌ آسایشش در خانواده و ذوقش در نگارش را وا گذاشته و باور دارد با داشتن چهار فرزند و سه دهه شرکت‌داری و دو دهه فعالیت صنفی جای چندانی برای حسرت ندارد. تمام عمرش در بیرون از خانه جنگیده ولی سربلند می‌گوید بزرگ‌ترین وظیفه یک زن در خانه است و هنوز هم عاشقانه از آقای «امیر» حرف می‌زند. او بدون شک شروعی متفاوت برای یک روز یک مدیر سال ۹۷ ماست. پس به همراه ما بخوانید داستان سردبیری را که دبیر شد.

الهه عصاری متولد دی‌ماه ۱۳۳۸ تهران، محله قدیمی هفت‌چنار، است. پدرش زرگری موفق در همدان است که پس از کودتای ۲۸ مرداد کم و بیش همه دارایی‌اش را از دست می‌دهد و تصمیم می‌گیرد دست زن و دو برادر بزرگ‌تر الهه را بگیرد و در جست‌وجوی ثبات بیشتر راهی پایتخت شود. کمابیش همه مایملکش را طی غارت‌های روزهای کودتا از دست می‌دهد و به تهران می‌آید تا از نو شروع کند. بزرگ‌ترین دخترش هم در همین شهر به دنیا می‌آید.

پنج شش ساله است که دیگر تجارت پدر در بازار بزرگ تهران پا گرفته و اوضاع کارگاه و فروشگاهش در سرای اردیبهشت بازار آن‌قدر سکه است که به یک خانه ویلایی در خیابان هجدهم یوسف‌آباد اسباب‌کشی کنند: «الآن تصورش سخت است ولی بالاتر از میدان فرهنگ که می‌رفتید تهران تمام می‌شد و بیابان بود و شاید مدرسه باغچه‌بان آخرین ساختمانی بود که بالای میدان فرهنگ می‌دیدید. من تمام عمر تحصیلی‌ام در ایران را در همان میدان فرهنگ گذراندم.»

اولین دختر خانواده در میان هشت فرزند ناشی از دو ازدواج است و به وضوح در خاطراتش هیچ اثری از تفاوت گذاشتن خانواده میان فرزندان دختر و پسر نیست، حتی وقتی در همان میدان فرهنگ به دبستان زنگنه می‌رود: «من خیلی بچه درسخوانی بودم، در این حد که مسابقه می‌گذاشتیم با بقیه بچه‌‌ها که کی زودتر وقتی رسید خانه مشق‌هایش را تمام می‌کند. من حتی صبر نمی‌کردم برسیم خانه. در همان مسیر مشق‌هایم را می‌نوشتم تا تمام شود و به دوست‌هایم بگویم زودتر تمام کردم.»

از همان بچگی شیفته روزنامه‌دیواری و فعالیت‌های فوق‌برنامه است. روزنامه‌دیواری‌ها را با خط و طراحی خودش می‌نویسد و حتی کلاس پنجم که هست به عنوان جانشین معلم‌های غایب سر کلاس‌های پایین‌تر می‌رود: «دیگر در آن دوره مدارس مختلط اجباری شده بود و پسربچه‌های کلاس‌های پایین‌تر خیلی بازیگوش بودند ولی من چون سه برادر بزرگ‌تر از خودم داشتم به راحتی از پس آنها برمی‌آمدم. یادم است چون پسرها می‌رفتند بیرون توی کوچه فوتبال بازی می‌کردند و مادرم به من اجازه نمی‌داد خیلی غصه می‌خوردم، اما بعد مجبور می‌شدند بیایند داخل خانه هم بازی کنند که خب دیگر برای من جشن بود. همیشه می‌‌خواستم در هیچ زمینه‌ای از پسرها کمتر نباشم و پدرم هم در عمل فرقی نمی‌گذاشت. حتی بعدها که در انگلستان درس می‌خواندم بهم زنگ زد که دخترم بیا همین‌جا توی یوسف‌آباد برایت یک مغازه باز کنم، نمی‌خواهد دیگر درس بخوانی! چون برای پسرانش این کار را کرده بود می‌خواست برای من هم انجامش بدهد.»

در پایان دبستانش است که مادرش در پی زایمانی دشوار فوت می‌کند و هرچند پس‌لرزه‌های آن و موضوع ازدواج مجدد پدرش هم مطرح است ذره‌ای در زندگی تحصیلی‌اش تزلزل ایجاد نمی‌شود: «دبیرستانم به اسم وزیر وقت آموزش و پرورش، فرخ پارسا، بود و درسخوان‌ها را برای گروه کر انتخاب می‌کردند که خب اتفاق عجیبی نبود. من در ریاضی، هنر و ادبیات خیلی خوب بودم. همیشه هر چیزی می‌نوشتم معلم‌ها فکر می‌کردند یکی دیگر برایم نوشته ولی در میان همه اینها عاشق فیزیک بودم و شاید اگر دست خودم بود، هیچ‌وقت در دانشگاه کامپیوتر نمی‌خواندم. دوست داشتم فیزیک بخوانم.»

 

هنوز هم الگوی کاری‌اش پدرش است.

پدر

پدرم روحیه کارآفرینی بسیار بالایی داشت. وقتی به تهران آمد تقریباً همه دار و ندارش را با دو بچه کوچک از دست داده بود ولی از نو همه را در اینجا ساخت. عمده‌فروشی و کارگاه زرگری داشت و به سراسر تهران جنس می‌داد. بسیار آدم منظمی بود که شاید من هم تا حدودی این ویژگی را از ایشان به ارث برده باشم. چنان دقیق بود که با برنامه زندگی‌اش می‌توانستی ساعتت را تنظیم کنی. هر روز می‌‌دانستیم که سر ساعت یک برای ناهار در خانه است یا ساعت دقیقاً هشت که می‌شد پشت در خانه است برای شام. اهل بلاتکلیفی نبود و چنان چارچوبی را برایمان جا انداخت که وقتی بعداً در خانواده‌های دیگر غیر آن را می‌دیدیم تعجب می‌کردیم.

 

مادر

مادر من معتقد بود و اهل رعایت، ولی کلیت خانواده آن‌قدر هم مذهبی نبود. ایشان خدابیامرز در زمینه درس خواندن خیلی مشوق من بود. یادم است در یوسف‌آباد آن زمان که هیچ خبری هم نبود لوازم‌التحریری سر کوچه بود که یک جامدادی خیلی خوشگل صورتی پشت ویترینش داشت. همیشه به من می‌گفت اگر شاگرد اول بشوی این را برایت می‌خرم. البته آن سال من شاگرد اول شدم ولی ایشان متاسفانه پس از زایمان بچه ششم از دنیا رفت.

 

روحیه سنت‌شکنش را می‌توان در خط سیر تحصیلی‌اش دید که جسارتش را نشان می‌دهد: «می‌دیدم که در خانواده‌های دیگر بچه‌هایشان برای تحصیل می‌روند خارج و چند سالی در دبیرستان به پدرم اصرار می‌کردم که دوست دارم بروم خارج درس بخوانم و دنیا را ببینم. پدرم کمی مردد بود ولی با رفتن برادر دومم به انگلستان جاده برای ما بازتر شد. پدرم یک سفر رفت انگلیس را دید و برگشت و قبول کرد مرا بفرستد خارج درس بخوانم به شرطی که با خواهر کوچک‌ترم بروم و پیش برادرم باشم.»

یک سال در تهران رشته جامع را می‌خواند سپس خودش در ۱۵ سالگی و خواهرش در ۱۳ سالگی راهی سالزبری می‌شوند تا به صورت مشروط در کالج بپذیرندش و خواهرش هم راهی مدرسه می‌شود: «من در تهران زبانم بد نبود ولی وقتی پایم به کالج رسید تقریباً هیچ چیزی از لهجه محلی آنها نمی‌فهمیدم. در همان ورودی و کلاس‌های بعدش هم چند ماه فقط یکی در میان یک Yes یا No می‌گفتم تا کارم راه بیفتد. برادرم هم تازه با همسرش که انگلیسی بود ازدواج کرده بود و خانمش که جوان بود اختلاف سنی چندانی با ما نداشت و بسیار مهربان بود. برادرم ۲۱ساله بود و خانمش ۱۹ساله. در واقع چهارتا بچه با هم زندگی می‌کردیم.»

یک سال سطح پایه را فشرده می‌خواند و در کمال تعجب با اینکه زبان را در حین تحصیل یاد می‌گیرد، ریاضی و ‌شیمی و فیزیک و سایر درس‌ها را برمی‌دارد و کورمال کورمال پیشرفت می‌کند: «اوایل کار در این حد خراب بود که معلم می‌آمد پای تخته شکسته می‌نوشت و من فقط مثل نقاشی نوشته‌هایش را کپی می‌کردم تا بروم خانه از همسر برادرم بپرسم این چه نوشته. ولی به تدریج شروع کردم از روی کتاب نلسون، خودم فیزیک را به کمک دیکشنری خواندم. سخت بود ولی راه افتادم. شاید نیمی از مواقع نمی‌دانستم این بله یا خیری که می‌گویم در جواب چه سوالی است ولی همان ترم اول با سطح A قبول شدم و برای نوشته آخر سال انشای من در کل کلاس اول شد و معلم گفت بهترین نوشته برای کسی است که انگلیسی زبان نیست.»

دوقدم‌یکی کالجش را تمام می‌کند و تمرکزش بر ریاضی محض، ریاضی کاربردی و فیزیک است اما در کمال تعجب نمرات ریاضی‌اش از فیزیک که رشته محبوبش است بیشتر می‌شود و همین او را در آستانه انتخاب سرنوشت‌ساز رشته کامپیوتر قرار می‌دهد: «در سالزبری که بودم برای اوقات فراغتم عکاسی می‌کردم یا به طراحی و جامعه‌شناسی علاقه‌مند بودم ولی خب اغلب اطرافیان گفتند که می‌شود چنین علایقی را در کنار رشته اصلی دنبال کرد. شاید کم و بیش تصادفی کامپیوتر را انتخاب کردم. دوستم در دانشگاه وست‌مینستر کامپیوتر می‌خواند و من فکر می‌کردم حالا که می‌روم لندن بهتر است تنها نباشم. این شد که شاید بدون هیچ تمایل خاصی رشته کامپیوتر را انتخاب کردم تا فقط کنار آن دوستم باشم و کم و بیش هیچ شناختی از این رشته نداشتم. چون هنوز ۱۹ سالم هم نشده بود ثبت‌نام برایم رایگان بود؛ معتقد بودند هر کسی زیر ۱۹ سال به دانشگاه می‌رسد باید تشویق شود. آن دانشگاه فیزیک نداشت و من ریاضی خواندم.»

پایش را که به دانشگاه می‌گذارد در رشته کامپیوتر آن زمان با جوی مردانه مواجه می‌شود که حتی برای دختر صف‌شکنی همچون او باز هم ناآشناست: «در کل کلاس کلاً یک خانم دیگر بود که چینی بود و رشته کامپیوتر می‌خواند. پس در خود انگلستان هم تقریباً رشته‌های مهندسی و به خصوص کامپیوتر میدان بازی مردان بود.»
با دوستش آپارتمان کوچکی در لندن می‌گیرند و خودش در دوران کارت‌های پانچ و کامپیوترهای مین‌فریم شروع به یادگیری برنامه‌نویسی می‌کند. فورترن، کوبول و اسمبلی یاد می‌گیرد و در کمال ناباوری برایش رشته بیش از آنکه راضی‌اش کند آسان است: «در صف می‌نشستیم تا کارت‌های پانچ‌مان را تحویل بگیرند و منتظر می‌ماندیم تا پرینت‌مان را تحویل دهند. امتحانات‌مان هم در همان اتاق کامپیوتر بود. فقط چون من در دوره‌های قبل خیلی برای ریاضی وقت گذاشته بودم واقعاً اینها برایم بیش از آنکه می‌خواستم آسان بود و آن سختی و چالشی را که دوست داشتم نداشت.»

کم‌کم با فضای کامپیوتر اخت می‌شود و طی کلاس‌ها با یک دختر ایرانی محجبه دیگر آشنا می‌شود و دوست پیدا می‌کند: «راستش را بخواهید این‌طور نبود که دلم برای خانه و پدرم تنگ نشود ولی همه عمرم آن‌قدر رو به جلو فکر می‌کنم که فرصتی برای نگاه‌کردن به پشت سرم نداشته باشم. آن زمان هم آن‌قدر سرم را با درس و مشق گرم می‌کردم که دلتنگ خانه نشوم ولی وقتی تابستان می‌شد و کلاس‌ها تعطیل می‌شد یک لحظه هم تحمل دوری از خانه را نداشتم. یک‌دفعه سوار هواپیما می‌شدم و بی‌خبر سر از تهران درمی‌آوردم. بدون درس نمی‌توانستم آنجا را تحمل کنم.»

خودش را با فعالیت‌های فوق‌برنامه‌اش هم سرگرم می‌کند و در میانه همین‌هاست که موج‌های انقلاب هم به لندن می‌رسد: «یادم است هر روز در سال ۱۹۷۸ اخبار را از تلویزیون دانشگاه دنبال می‌کردم که دوستم آمد به من گفت دارد یک انجمن اسلامی در دانشگاه وست‌مینستر شکل می‌گیرد. تو هم بیا در جلسه اولش باش. گفتم من اصلاً آدم سیاسی‌ای نیستم، گفت بیا حالا از ایران هم یک آقایی هست. جلسه اول را که رفتیم از کشورهای مختلف اسلامی چند نفر نشسته بودند مانند پاکستان و اینها و از ایران هم آقای «امیرحسین سعیدی نائینی» بود. در آن جلسه هم «طبق معمول»، که خودتان می‌دانید، آقای سعیدی شدند پرزیدنت انجمن و من هم بدون هیچ دلیل مشخصی شدم دبیر کل جلسات! من ایشان را حتی از نزدیک هم ندیده بودم و اصلاً نمی‌دانست که دست قلمی دارم.»

خودش که در همان سال اول حوصله‌اش سر رفته قبول می‌کند که این کار را در کنار لیسانسش انجام دهد و وارد دنیای جلسات و رویدادها و نمایشگاه‌های مرتبط با انجمن اسلامی و انقلاب می‌شود: «رئیس انجمن دانشجویی دانشگاه بنا بر دلایلی همیشه یک دانشجوی یهودی بود و میانه خوبی با ما نداشتند، ولی من شروع کردم با نظرات دکتر شریعتی و آقای مطهری و اینها آشنا شدن تا بتوانم برای انجمن اسلامی مطلب بنویسم و همین فضای فکری مرا متحول کرد و در مجله مک‌گارن، که مال خود دانشگاه بود، درباره اندیشه و سبک زندگی اسلامی نوشتم و از مواضع‌مان دفاع کردم.»

رقابت

من چندان اهل رقابت نیستم، البته شاید جوان‌تر که بودم خصلت رقابت در من نمود بیشتری داشت و الآن ندارد. ولی هنوز هم کم نشده و البته این رقابت با دیگران نیست بلکه رقابت با خودم است و اینکه بخواهم در هر کاری و امری بهترین کاری که از دستم برمی‌آید انجام بدهم. این در دوران تحصیل کمک فراوانی به من کرد. بیشتر علاقه به کمال‌گرایی است که گاهی برای خودم و اطرافیان هم آزاردهنده است. همیشه اولش سعی می‌کنم الگوی جهانی یا درست برای آن کار را پیدا کنم و همان را ادامه بدهم. در این مسیر کمال‌گرایی در بسیاری از مواقع اطرافیانی بودند که یا افتان و خیزان با من می‌آمدند یا از من آزرده می‌شدند، اما خب اگر با هم به جایی می‌رسیدیم، نتیجه همه آن زحمات و سخت‌گیری‌ها را با هم می‌دیدیم. حتی گاهی کار به انزجار و خستگی خودم هم می‌رسید. می‌شد که سر کار مجله یا نمایشگاه ۷۲ ساعت نمی‌خوابیدم ولی باز اگر از کاری راضی نبودم آن را برمی‌گرداندم و همین بسیار اطرافیانم را اذیت می‌کرد.

 

افتخارش در زندگی همراهی با شوهرش است.

 

رویدادهایی را سازماندهی می‌کنند و به واسطه فعالیت‌هایشان به کنفدراسیون جهانی محصلان و دانشجویان ایرانی وصل می‌شوند و صورت‌بندی یک نهاد تمام سیاسی را به خود می‌گیرند: «من هیچ وقت یک نیروی مخالف نبودم ولی از نوجوانی منتقد بودم؛ خانواده‌‌ام خیلی بهم تذکر می‌دادند که شما به این کارها چه‌کار داری و چون فقر و بی ‌عدالتی از بچگی اذیتم می‌کردم حس می‌کردم دوست ندارم در ایران بمانم و اینها را از نزدیک ببینم. علاقه‌‌ام به روزنامه‌نگاری هم مزید بر علت شده بود و بودن در این محیط‌های دانشجویی دلگرم و سرگرمم می‌کرد.»

در این میان اندک اندک با مطالعاتی که می‌کند فضای فکری‌اش هم متحول می‌شود و با رسیدن امام (ره)‌ به نوفل‌لو‌شاتو که فاصله چندانی تا لندن ندارد این تحول به اوج می‌رسد: «قرار شد برویم فرانسه. دوربینم را با خودم بردم تا هم ایشان را ببینم و هم بتوانم بخشی از تاریخ را ثبت کنم. جالب است، روی دریای مانش بودیم تا به فرانسه برسیم، آقای حمید سبزواری سرود خمینی ای امام را با ما تمرین کردند تا وقتی به امام رسیدیم دسته‌جمعی بخوانیم. خود این صحنه، صحنه تاریخی جالبی بود. بعدها صحنه کلوز‌آپی که از امام گرفتم روی جلد مجله محجوبه کار شد.»

به لندن که بازمی‌گردد ظرف یک سال صحنه سیاست ایران دگرگون و انقلاب می‌شود، ولی جو کلی دانشگاه به نفع آنهاست: «من خودم در حال یادگیری و آگاهی بودم تا از طریق آنها برای فقر و بی‌عدالتی و تبعیض‌هایی که تمام جوانی‌ام می‌دیدم جواب‌هایی پیدا کنم. من در خانواده نسبتاً مرفهی به دنیا آمده بودم و بزرگ شده بودم ولی این دغدغه‌ها آزارم می‌داد. در فضای آکادمیک هم جالب بود که همیشه پوسترهای فلسطین را می‌دیدید و جنبش‌های چپ هم قوی بودند و دیدگاه‌های ضدسرمایه‌داری داشتند که از برخی دیدگاه‌‌های انقلاب دور نبود. انقلاب مانند بهاری که با نسیمش همه گل‌‌ها را باز می‌کرد ذهن مرا هم به خودش معطوف کرد. آرای چپ برای من جذابیتی نداشت.»

چاپخانه

سر چاپ مجله امام اکثراً با چاپخانه‌ها و گرافیست‌ها دعوایم می‌شد. که البته راستش را بخواهید هنوز هم کم و بیش همین است، چون خیلی سخت راضی می‌شوم. این شد که بعد از کمی جنگ و دعوا چاپخانه را عوض کردم و کارها را دادم به یک چاپخانه خانوادگی در بیرمنگهام. تا نصفه‌شب روی مطالب و طراحی صفحات وقت می‌گذاشتم و نصفه‌شب زنگ می‌زدم که بیاید با قطار به یک شهر دیگر برای چاپ. من از مجموع کار این کسب‌وکار کوچک راضی بودم تا اینکه برای اولین سالگرد پیروزی انقلاب علاوه بر همان فرمت همیشگی CMYK از آنها خواستم یک رنگ طلایی هم اضافه کنند. کلی هم پشت تلفن چانه زدم که با همان قیمت چاپ کنند. وقتی چاپ شد و به دستم رسید دیدم چاپش فاجعه شده. زنگ زدم و گفتم اصلاً راضی نیستم و دیگر با شما کار نمی‌کنم. فردایش دیدم کل خانواده به علاوه پدربزرگ‌شان آمده‌اند سفارت که چرا ناراحت شدید. من گفتم تازه نباید هزینه این روی جلد را هم از ما بگیرید. حالا این روزها که فکر می‌کنم می‌بینم شاید به آن بنده‌خداها خیلی سخت گرفتم.

 

می‌گوید شاید اگر سعیدی نبود این‌قدر از خانه بیرون نمی‌آمد.

 

کم و بیش در شرف فوق‌لیسانسش است که انقلاب می‌شود و در حالی که او می‌رود در همان دانشگاه وست‌مینستر رشته کامپیوتر با گرایش سیستم‌های دیجیتال را ادامه دهد، در سفارت ایران در لندن تغییرات گسترده‌ای رخ می‌دهد و از دانشجویان انجمن اسلامی خواسته می‌شود برای اداره موقتی امور، کارهای سفارت را تا انتصابات جدید در دست بگیرند: «باور کنید حتی همان موقع هم من خیلی سیاسی نبودم، دید سیاسی نداشتم و تازه ۲۲ سالم شده بود که رفتم سفارت و در میان کارهای متعددی که داشتم مسئولیت مجله آنجا هم که از قبل منتشر می‌شد بر عهده من گذاشته شد.»

الهه عصاری جوان که از دیرباز شیفته روزنامه‌نگاری است نام مجله قدیمی سفارت را به «امام» تغییر می‌دهد و شروع به تحویل گرفتن کارها از دبیر سالخورده پیشین می‌کند: «آقای منتظم که سن بالایی هم داشتند و سال‌ها مجله را اداره می‌کردند وقتی من برای این کار به سفارت آمدم هنوز بودند و اصرار داشتند مطالب ما را بخوانند و ویرایش کنند. خب می‌توانید حدس بزنید که تازه انقلاب شده بود و ما هم جوانان پرشوری بودیم که دوست داشتیم آن تحولات را روایت کنیم و حرف‌های انقلابی را با چارچوب بین‌المللی بزنیم ولی ایشان بنده خدا با همان چارچوب قدیم کار می‌کرد، پس ناچار شدیم کار را به کل تحویل بگیریم. ایشان مرا بردند و از اول تا آخر کار را که مثلاً چاپ کامپوزیت قدیم روی موم در اطراف لندن بود نشانم دادند تا با امور آشنا شوم. می‌رفتم مطالب دست‌نویس را تبدیل به متون تایپ‌شده می‌کردم و با آقای منتظم هر کدام یک بار می‌خواندیم که اشتباه نداشته باشد.»

تصویری از امام (ره) روی جلد محجوبه که توسط الهه عصاری گرفته شده است.

 

این مجله ماهانه تبدیل به شیفتگی جدید عصاری می‌شود و شب و روزش را صرف نشریه‌ای می‌کند که در آن توفان خبری پس از انقلاب و هرج و مرج اطلاعاتی در اروپا، آمریکای شمالی و حتی آفریقا خوانده می‌شود، توسط بی‌بی‌سی جهانی نقل قول می‌شود و به تدریج سیمای زبان رسمی ایران پس از انقلاب در اروپای غربی را به خود می‌گیرد: «بسیاری از عکس‌ها را آن زمان از کتابخانه ملی بریتانیا (British Library) با رعایت کپی‌رایت قرض می‌گرفتیم که از همان زمان بسیار جدی بود. در روزگار اینترنت تصورش سخت است که چقدر این فرایند دشوار و زمان‌بر بود. یک لیست اشتراک برای جوامع مسلمان لندن درست کردیم که به اشتراکات خود ماهنامه اضافه شد و به سرعت آدرس‌هایی حتی از آفریقا و آمریکا هم در خواست دادند که در این Mailing List قرار بگیرند. هر روز صبح کار من این بود که نامه‌های مشترکان را پس از سرمقاله مرتب کنم و مطابق سنت نشریات انگلیسی این ساختار جدید را پیش بردم.»

نگاه اول

حالا شما می‌خندید، ولی باور کنید اولین باری که من آقای سعیدی را در انجمن اسلامی دانشگاه وست‌مینستر دیدم به نظرم از همه محجوب‌تر و مودب‌تر بود. ایشان تقریباً دو سال و ده ماه از من بزرگ‌تر است و آن زمان که من ۱۹ سالم بود ایشان فقط ۲۲ سال‌شان بود. خواهرشان تازه فوت کرده بود و مشکی پوشیده بودند و نسبت به فضای جوان‌هایی که از ایران به خارج می‌آمدند خیلی خودش بوده و خودش مانده بود. خیلی از جوان‌ها وقتی از تهران آن زمان، ‌که خودش همه جور آزادی هم داشت، پایشان به خارج از کشور می‌رسید خودشان را گم می‌کردند و اخلاقیات‌شان تنزل می‌کرد و این ویژگی‌ها برای من مهم بود. آقای سعیدی به نظرم خیلی مودب و سربه‌زیر آمدند. البته شما باز هم می‌خندید. ما هر دو آدم‌های جست‌وجوگری به لحاظ ذات‌مان بودیم و در مسائل عقیدتی و فکری سوالاتی داشتیم و ایشان جواب‌هایی که به سوالات من می‌داد بسیار متفاوت و جذاب بود. معلوم بود دید متفاوتی دارد و عمق جالبی داشت. معلوم بود فکر کرده و تحلیل دارد. به نظر من هنوز هم این را دارد و این جذابیتش را سی و اندی سال است که حفظ کرده. باور کنید به قول شما Love at first Sight نبود. من هنوز ۱۹ سالم بود و فکر می‌کردم می‌توانم تمام عمرم را تنها زندگی کنم و تحت قیومیت هیچ کسی نباشم. پس در این فضاها نبودم.

 

می‌گوید چه در لندن، چه در تهران و چه در انجمن هرگز سیاسی نبوده است.

 

سر کلاس‌های فوق‌لیسانسش چرت می‌زند ولی همه شماره‌ها را سر تاریخ مقرر به دست مشترکان می‌رساند و از حرفه نوظهور رسانه‌ای‌اش با علاقه تمام لذت می‌برد: «برای فوق‌لیسانس دانشگاه بهتری هم قبول شده بودم ولی هر چقدر حساب کردم دیدم اگر از لندن دور شوم کارهای سفارت می‌ماند، برای همین در همان دانشگاه ماندم، به خصوص که در این دانشگاه می‌توانستم پاره‌وقت درسم را بخوانم و به نشریه برسم. در بریتانیا خیلی فوق‌لیسانس جدی بود و اگر تمام وقت می‌گرفتم باید خیلی فشرده می‌خواندم.»

سال آخر فوق‌لیسانسش است که با امیرحسین سعیدی نائینی تصمیم به ازدواج می‌گیرند و به اتفاق به ایران می‌روند تا خانواده‌ها را قانع کنند به رغم برخی تفاوت‌ها به این وصلت رضایت دهند: «در سفارت که بودیم من خودم را یک آدم رسانه‌ای می‌دانستم نه یک آدم سیاسی، برای همین بسیار با آقای سعیدی مشورت می‌کردم که مثلاً بازتاب فلان نوشته با تیتر در فضای رسانه‌ای بریتانیای آن زمان چه خواهد بود، که به نظرم بسیار درست بود و جلسات بسیار سریع و سازنده پیش می‌رفت. هنوز درسم تمام نشده بود که آقای سعیدی گفتند برویم ایران برای خواستگاری.»

مسیر ازدواج آن‌قدر هم هموار نیست ولی خودشان باور دارند که انتخاب و علاقه درستی دارند. ازدواج می‌کنند، به لندن بازمی‌گردند و اولین فرزندشان محمدعلی هم به دنیا می‌آید و به تدریج از کارهای سفارت دور می‌شود. تنها خانمی در آن دوره از رشته خودش است که می‌تواند فوق‌لیسانسش را از آن دانشگاه بگیرد و هرچند با ازدواج و بارداری یک سالی از درس‌ها عقب مانده ولی آن را مدیون حمایت‌‌های همسرش می‌داند: «امیر می‌ماند خانه و بچه را نگه می‌داشت تا من به درسم برسم. یک بار هم وقتی بچه را برده بود اسباب‌بازی‌فروشی کمربند کالسکه را نبسته بود و بچه واژگون شده بود. خب محمدعلی از همان زمان بچه درشتی بود. خلاصه تلاشش را کرد اما خب تنها پسر خانواده بود و برای همین خیلی با این کارها آشنا نبود.»

پدرش اصرار دارد پس از فوق‌لیسانس به تهران برگردد و کسب خانوادگی را ادامه دهد ولی این با روحیه الهه عصاری همخوان نیست: «حتی خودم را نمی‌توانستم در یک مغازه طلافروشی تصور کنم. شاید جوان و ناآشنا بودم ولی احساس می‌کردم این با همه تفکرات و مبارزات من با بی‌عدالتی تضاد دارد. هرچند پدرم یک آدم کاملاً خودساخته بود ولی این پیشنهادش با روحیه من جور درنمی‌آمد.»

شوخی‌ها

قبول دارم که آقای سعیدی بسیار شوخ‌طبع است و خیلی از مواقع خودم هدف این طنزها هستم. راستش را بخواهید هنوز هم بعد از این همه سال گاهی از برخی شوخی‌هایش ناراحت می‌شوم، ولی از حق نگذریم همیشه از همان ابتدا تا امروز یکی از جذابیت‌های ایشان برای من همین روحیه طنزشان بود؛ که طنز موجزی بود و دخترم مریم هم از این نظر بسیار به وی شباهت دارد. متوجه هستم شما برخی از شوخی‌های ایشان با مرا در جلسات دیده‌اید ولی واقعیت این است که هر کسی کمی آقای سعیدی را بشناسد می‌داند که ایشان روحیه‌شان این نیست و دیدگاه‌شان به زن و جامعه بسیار باز است. چه بسا من خودم حتی به اندازه ایشان روحیه آزادی‌طلبی در امور حرفه‌ای‌ام نداشتم. من از یک خانواده سنتی هستم و علاقه‌ام ناخودآگاه این بوده که بمانم در خانه و از بچه‌‌ها بادقت مراقبت کنم اما ایشان همیشه از من خواسته‌اند «در خانه نمان، برای روحیه‌ و آینده‌ات خوب نیست و لزوماً در خانه ماندن شما به نفع فرزندان‌تان نیست».

 

در آستانه خواندن دکتری است- که به قول خودش آرزوی کودکی‌اش است- ولی همسرش نظرش را تغییر می‌دهد: «آقای سعیدی به من گفت اگر می‌خواهی خدمت کنی با همین فوق‌لیسانست به کشور خدمت کن. من به این حرف‌شان فکر کردم و دیدم خب چرا باید بروم دکتری بخوانم. از طرف دیگر خود ایشان تنها فرزند پسر بود و احساس می‌کرد باید برگردد پیش خانواده‌اش در ایران. از طرفی من هیچ‌وقت به برگشت فکر نکرده بودم، چون از بچگی رفته بودم آنجا و سد زبانی و حرفه‌ای برایم وجود نداشت ولی تصمیم گرفتم با ایشان همراه شوم.»

سال ۶۴ به تهران برمی‌گردند و هنوز فرزند اول‌شان یک سالش نشده است که در تهران جنگ‌زده سکونت می‌کنند. برای مدتی با پدر و مادر سعیدی نائینی در آپارتمانی زندگی می‌کنند که بعدها برای سه دهه در خیابان مهناز دفتر مشهور گام‌الکترونیک بود: «پدر آقای سعیدی و مادرشان بسیار بچه‌دوست بودند و حتی بعدها که ما رفتیم خانه خودمان در خیابان زرگنده را گرفتیم باز هم می‌آمدند ما را کمک می‌کردند و بچه‌ها را نگه می‌داشتند.»

برای شرکت‌شان هم یک مسئولیت اجتماعی قائل است.

 

چند صباحی بیشتر نیست به ایران آمده‌اند که سردبیر نشریه انگلیسی‌زبان محجوبه در بنیاد اندیشه اسلامی می‌شود. پیش از او لاله بختیار، اسلام‌شناس و قرآن‌شناس مشهور آمریکایی- ایرانی، سردبیر این نشریه است و تحریریه‌ای چندملیتی دارد: «دفتر در میدان تختی، بسیار نزدیک به خیابان مهناز بود و من خودم پی‌سی را به خانه آوردم و ونتورا و کورل را یاد گرفتم تا بتوانم ایده‌هایی را که دارم پیاده کنم و هیچ صفحه‌بندی نتواند به من بگوید این کار نشدنی است. دوست داشتم ساختار بصری نیوزویک و تایمز را در نشریه پیاده کنم و آن زمان کمتر صفحه‌بندی با شیوه طراحی صفحات برای زبان انگلیسی آشنا بود. کامپیوتر را با خودم آورده بودم خانه و محمدعلی و سجاد هم تمام مدت از سر و کولم بالا می‌رفتند یا طی اغلب جلسات تحریریه حضور داشتند.»

سعیدی نائینی هم قائم‌مقام همان بنیاد است که آن زمان بیش از ۱۰ رسانه را تحت کنترل دارد. سال ۶۷ که پسر سوم‌شان محمدرضا به دنیا آمده است یک دفتر ویلایی برای گام الکترونیک می‌گیرند که آن روزها بیشتر در زمینه سخت‌افزار و رایانه‌های شخصی و دستگاه‌‌های ساعت‌زنی فعال است. در این سال‌ها عصاری علاوه بر مجله مشغول ترجمه کتاب است که سعیدی نائینی تصمیم می‌گیرد شاخه شبکه‌های ناول را به شرکت اضافه کند و در سال ۷۰ از همسرش می‌خواهد به سبب تحصیلاتش در زمینه رایانه و البته تسلطش بر زبان این شاخه از شرکت را فعال کند: «هیچ کتاب مرجعی در این زمینه وجود نداشت و آقای سعیدی می‌خواست یکی که زبانش خوب است از این راهنماها استفاده کند. به تدریج از مجله محجوبه جدا شدم که برایم دشوار هم بود، چون بسیار مجله‌داری را دوست داشتم. اما باور داشتم که باید به ایشان کمک کنم. ما همیشه در ادامه هم بودیم و یکدیگر را تکمیل می‌کردیم.»

دبیری

وقتی ماجرای دبیری انجمن پیش آمد من تازه یک سال بود که خانه مانده بودم و از حرفه‌ام کناره‌گیری کرده بودم تا در ۴۰ ‌سالگی از داشتن بچه چهارم که تنها دخترمان هم بود لذت ببرم و به کارهایی برسم که هیچ‌وقت فرصت نکردم آن‌گونه که دوست دارم انجام بدهم. اما آقای سعیدی با اصرار از من خواست دبیری انجمن شرکت‌های انفورماتیک را قبول کنم. من به شدت مخالف بودم و گفتم این یک پست نیمه‌سیاسی است و من یک آدم سیاسی نیستم و هیچ‌وقت هم نبوده‌ام، ولی ایشان گفت اینهایی که می‌گویی وظیفه هیات مدیره است و باید به بخش ستادی کار بپردازی. فرصت خواستم و رفتم مثل همه کارهای دیگرم نمونه‌های جهانی و منطقه‌ای را دیدم و مطالعه کردم و دیدم چقدر مثلاً در جایی مانند آمریکا مشابه این انجمن توسعه و اقتدار پیدا کرده و موثر واقع شده است و چقدر کار است که باید انجام بدهم. این شد رفتم ساختار دبیرخانه انجمن را دگرگون کنم. این کار برایم جالب بود.

 

با آغاز دهه ۷۰ است که بخش شبکه گام با قرارداد بزرگ روزنامه همشهری تازه‌تاسیس‌شده اوج می‌گیرد. نه تنها شبکه را راه می‌اندازند بلکه طی مذاکره با شرکت صاحب امتیاز ونتورا که ابزار مسلط حروف چینی آن زمان است تبدیل به جامع‌ترین پیمانکار فنی همشهری می‌شوند: «آنها می‌خواستند روی پی‌سی و آی‌بی‌ام کار کنند، در حالی که تمام ابزارهای صفحه‌بندی آن زمان برای دستگاه‌‌های اپل طراحی شده بودند. این شد که رفتیم با شرکت زیراکس که صاحب امتیاز ونتورا بود در لبنان مذاکره کردیم تا بتوانیم کل فرایند را به صورت یکسره انجام دهیم. این خودش دستاورد فنی بزرگی در همشهری بود و در واقع یک Total Soloution ارائه می‌دادیم. فونت همشهری هم فونت ویژه‌ای بود که تا پیش‌شماره‌‌ها درست شد. سجاد و محمدعلی کلی در راهروهای ساختمان تندیس، شب‌هایی که ما تا دیروقت ماندیم، بازی کردند. »

دکتری

اینکه من به خاطر همسرم دکتری را رها کردم و به ایران برگشتم برآمده از دیدگاه من بود نه یک اجبار. از دید من طبیعت قانون خودش را دارد و من یک زنم. زن یکی از شاخه‌‌های وجودی‌اش این است که نسلی را تربیت کند و مردی را تشویق کند که بدرخشد و من در اینها هم به اندازه کارم کمال‌گرا بودم و دوست داشتم در کار خانواده نیز نهایت تلاشم را بکنم. البته ایشان می‌گفتند من بهتر است الگوی خوبی باشم تا اینکه تمام وقتم را در خانه صرف کنم. من قلباً باور دارم جامعه سالم را زن می‌سازد و زنی که گره ندارد کمبودی حس نمی‌کند و در پی برابر شدن با همسرش در همه موارد نیست. می‌تواند بچه‌‌های سالم‌تر و شادتری تربیت کند. بعضی وقت‌‌ها برای اذیت کردن آقای سعیدی می‌گویم که باید دکتری‌ام را می‌خواندم ولی و%A

برای بوکمارک این نوشته

http://pvst.ir/3a9

روزنامه‌نگاری را از ابراراقتصادی شروع کردم و مدت کوتاهی در شرق، همشهری نوشتم و در برنامه‌های تلویزیونی فناوری اطلاعات کار کردم. در مورد فناوری و تاثیرش بر زندگی و کسب و کار می‌نویسم و تاریخ شفاهی و استارت‌آپ‌ها از حوزه‌های مورد علاقه من هستند. معتقدم رسانه پل مهمی است میان انسان‌ها، تصمیم‌سازها و کسب و کارهای جهان امروز.

تمام مقالات
Back To Top
×Close search
جستجو