نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا
شماره 72 باشگاه مدیران یک روز، یک مدیر صفحه 48

یک روز با بردیا صدرنوری مهندس هنرمندی که فناوری قضایی و ثبتی ایران را متحول کرد

ساز غربی نوای ایرانی

نام بردیا صدرنوری را که در گوگل جست‌وجو کنید اول فکر می‌کنید یک تشابه اسمی است. تمام عکس‌ها،‌ ویدئو‌ها و خبرها او را یا در حال نواختن نشان می‌دهد یا تقدیر از پیشکسوتان موسیقی یا در جلسه خبریِ جشنواره‌ای برای نوجوانان موسیقیدان. باید چندین صفحه جلو بروید تا ببینید او همان مرد شناخته‌شده فناوری اطلاعات قوه قضاییه و سازمان ثبت اسناد است. مدیری که اسمش به نوآوری در ساختار قضایی و ثبت اسناد ایران گره خورده و البته به همان نسبت هم برای خودش دشمن تراشیده و دشنام شنیده است. وقتی این روزها او را در ساختمان قدیمی، نوسازی شده و دلپذیر موسسه هنری‌اش ببینید دیگر باورش ســخت اســت که با کدام شــخصیتش طرف هســتید. پرانرژی، اجتماعی و مهماندوست است و با هم در این ســال‌هایی که از قوه قضاییه گذشــته رفیق‌تر شــده‌ایم. بیشــتر که بشناسیدش میفهمید عجیــب نیســت که یک شورشــی بوده در قــوه قضاییه یا یــک مهندس صنایع اســت در میان مهندســان کامپیوتــر یــا یک نوازنده در میــان اهل قضات. بالاخره او آدمی اســت که می‌توان زندگــی‌اش را در یک جمله خالصه کرد: او بلد است با یک ساز غربی نوایی شرقی بنوازد.

 

سال تولد: ۱۳۴۷
محل تولد: رشت

سوابق تحصیلی: لیسانس صنایع از دانشگاه امیرکبیر، فوق‌لیسانس صنایع از دانشگاه امیرکبیر، دکتری مدیریت استراتژیک از دانشگاه AUOL 

سوابق مدیریتی: دبیر شورای فناوری اطلاعات و مدیرکل دفتر آمار و اطلاعات در قوه قضاییه، مدیر طرح تدوین برنامه سوم توسعه قضایی، مشاور و مدیرکل دفتر توسعه فناوری اطلاعات سازمان ثبت اسناد و املاک کشور، عضو خبره شورای راهبری فاوا در وزارت امور اقتصاد و دارایی، مدیر طرح ثبت الکترونیک اسناد رسمی، مشاور و رئیس حوزه ریاست سازمان برنامه و بودجه، عضو شورای ارزشیابی هنرمندان کشور

بردیا صدر نوری با یک ته‌لهجه جالب و پرهیجان گیلکی متولد ۱۲ اردیبهشت ۱۳۴۷ است در شهر بی‌نظیر رشت. هرچند متولد محله قدیمی مسجد صفی است ولی از سه ‌سالگی به بعد در محله باغ محتشم رشت بزرگ شده و هنوز هم موسسه فرهنگی هنری کوچک و شیکش در عباس‌آباد تهران یک برش فشرده و سرسبز از آن شهر زیباست.

پدرش دکتری حقوق دارد از سوربن، پیش از آن در دانشگاه تهران لیسانسش را گرفته و استاد دانشگاه گیلان بوده. پدرش که از فرانسه به ایران بازمی‌گردد ازدواج می‌کند. این یک سنت خانوادگی است که در فرنگ درس بخوانند و پدربزرگش هم در بلژیک و فرانسه درس خوانده و جد بزرگ پدری‌اش به سبب خدماتش در گمرک از مظفرالدین شاه قاجار یک دست‌نوشته تقدیرآمیز دارد. خودش می‌گوید فرهنگ و تحصیل در ژن خانواده‌شان است: «پدرم تا سال ۵۲ قاضی بود ولی بعد دیدگاهش اجازه نداد قاضی بماند. خودش را بازنشسته پیش از موعد کرد و وکیل دادگستری شد و این وکالت و تدریس تا زمان بازنشستگی‌اش باقی ماند. هنوز هم بی‌اغراق روزی دست‌کم ۱۰ ساعت مطالعه می‌کند.»

 

پدر

پدر من یک آدم ملی‌گرا بود و هست و برای عقاید سیاسی‌اش هم هزینه‌های زیادی پرداخت کرد هرچند اینها زندگی ایشان است و من نباید راوی آن باشم. همــان قبــل از انقلاب و در دوران جوانی هــم کاندیدای مجلس شد و حتی رای هــم آورد که بعد یکی از بستگان هویدا را به جای ایشــان به مجلس فرستادند. البته فکر می‌کنم شانس آوردیم کــه در آن زمان وارد مجلس نشد ولی همیشه اعتقادش پا برجا بود. همیشه حواسش به رفتار و اخلاق و حتی نماز من بود. بسیار آدم قانون‌مداری بود و دیدن فساد برایش سخت بود، به همین خاطر ترجیح داد پروانه وکالت بگیرد و جالب است بدانید که تخصصش هم پرونده‌های جنایی بود. بعد از انقلاب هم که به قضات بازنشسته زمین‌هایی می‌دادند یک زمین سه‌نبش در محله گلسار را نپذیرفت با اینکه ما خودمان آن موقع مستاجر بودیم. تابلوشعری داشت که نشان دهنده تفکرشان است: هرگز شرف به سفره رنگین نداده‌ایم/ دست تهی و خانه به دوشی گواه ماست.

 

خودش فرزند ارشد در میان سه فرزند دیگر محسوب می‌شود و اولین مدرسه‌اش هم دبستان علم و هنر است در محله سبزه‌میدان رشت. مدرسه علم و هنر مختلط است ولی با رسیدن موج انقلاب در سال سوم دبستان ترکیب مدرسه هم تغییر می‌کند: «پدر من در جوانی دیدگاه و فعالیت سیاسی داشت ولی برای همه ما بچه‌ها جا انداخت از ورود به سیاست پرهیز کنیم. در خانواده مادری و به خصوص یکی از دایی‌هایم، اهل سیاست بودند اما پدرم اجازه نداد دستکم در این مورد راه و روش دیگری را دنبال کنیم. در دوران راهنمایی هم سر یک کتاب سیاسی یک ســیلی سخت خوردم که هنوز صدایش در گوشم می‌پیچد و همان سیلی باعث شد هیچگاه کار سیاسی نکنم.»

 

مدرسه

من عاشق مدرسه و درس ‌خواندن بودم. خیلی ذوق داشتم که زودتر بزرگ شوم و بروم دبستان. یک احمدآقایی هم بود که کمک راننده سرویس مدرسه بود و می‌آمد در خانه اولیا را می‌زد تا بچه‌ها بیایند سوار مینی‌بوس شوند. روز اول مهر که می‌رفتم اول دبستان من با ذوق و شوق تر و تمیز لباس پوشیده بودم و از پنجره خانه ویلایی‌ای که داشتیم نگاه می‌کردم ببینم سرویس مدرسه کی می‌رسد. احمدآقا رسید و در زد و گفت به رویا بگویید بیاید برویم مدرسه. نگو اشتباه کرده بردیا را خوانده رویا! من این‌قدر تو ذوقم خورد که ای بابا آمده است دنبال رویا!؟ در دانشگاه هم در درس شیمی نمره‌ام بد شد ولی استاد اشتباه اسمم را نوشته بود رویا صدرنوری. من هم زیر بار نمی‌رفتم و می گفتم این نمره من نیست.

 

برای راهنمایی می‌رود مدرسه کیوان که بعدها اسمش تغییر می‌کند به شهید محمد بیگلو: «بعد رفتم مدرسه آزادگان که اسم قبلی‌اش بود شاهپور و یکی از آن مدارس قدیمی شهر بود که آلمانی‌ها ساخته بودند. خیلی از پدران نامدار رشت در همان مدرسه درس خوانده بودند که یک بار دیگر هم اسمش تغییر کرد و شد مدرسه شهید بهشتی. مدیر این مدرسه آقای نوبخت بود که خودش آن زمان کمتر از ۳۰ سال داشت. همین فاصله سنی کم باعث میشد رابطه خوبی با بچه‌های مدرسه داشته باشــد و خیلی از همین دوستانی که شما در یک روز یک مدیر درباره‌شان نوشته‌اید در همان بازه در آن مدرسه درس خوانده‌اند. آقای نوبخت خیلی تلاش کرد بچه‌ها را بدون اینکه آســیب ببیننــد و از درس و زندگی بماننــد از افتادن در رادیکالیســم حفظ کند و این در آن دوره از تاریخ کشــور که افراطگرایی در کارهای سیاسی وجود داشت کار آسانی نبود.» تحت تاثیر منش فکــری پدرش و منش اعتقادی خانواده مادرش به دبیرستان میرود و اینجاست که با پدرش در تحصیل اختلاف نظر پیدا می‌کند: «بابا اعتقاد داشــت باید بروم تجربی بخوانم چون اعتقاد داشتند که در خانواده ما کسی مغز ریاضی ندارد ولی من به نظرم تجربی به مراتب ســخت‌تر از مهندسی بود. خب من هنوز که هنوز است برای نظرات پدرم بسیار ارزش قائلم و به اصطلاح از او حساب می‌برم. قبلش راضی نبود بروم مدرسه‌ای که مدیرش دایی‌ام اســت. بعدش هم راضی نبود بروم ریاضی بخوانم و این شد که سر تعیین رشته من یک هفته مدرســه نرفتم. دایی‌ام بعد از یک هفته آمد پدرم را راضی کرد.»

 

 

مذهبی

اکنون خیلی از تعاریف دیگر معنای آن زمانش را ندارد ولی خانواده مادری من بسیار مذهبی بودند و خانواده پدری‌ام بسیار معتقد. هر دوی این روحیه‌ها برای من به میراث مانده مثلاً بعدها که رفتم پلی‌تکنیک همچنان نمازم را اول وقت و جماعت می‌خواندم ولی وقتی بخشنامه آمد که همه بیایند برای نماز دیگر فقط خودم فرادا نماز می‌خواندم. یادم می‌آید رئیس وقت جهاد دانشگاهی مرا صدا کرد که شما همیشه در صف اول نماز جماعت بودید و من هم گفتم چون من برای خودم و خدای خودم نماز می‌خوانم نه بخشنامه. همین امروز هم یک قطعه موسیقی منتشر کردم به مناسبت ماه محرم که روز اول محرم وقتی چهار و نیم صبح برای نماز بیدار شده بودم به ذهنم رسید و همان موقع نواختم. واقعاً موقع انتشارش دست و دلم می‌لرزید که حمل بر ریا شود.

 

سال ۶۵ دیپلمش را می‌گیرد و در کنکور رشته مهندسی صنایع دانشگاه امیرکبیر پذیرفته می‌شود: «راســتش را بخواهید هیچ شناخت و علاقه‌ای نســبت به رشــته صنایع نداشتم. آن روزها مد بــود همه فقط به رشــته الکترونیک و عمران فکر می‌کردند. من برای انتخاب رشــته آمدم تهران رفتم پیش دایی‌ام که پزشــک هستند. خانــه‌شان در شهرک اکباتان بود. من با رتبه‌ام می‌توانســتم بیــرون از تهران الکترونیک راحت قبول شــوم. در انتخــاب دوم به توصیه ایشان رشــته مهندسی صنایع را انتخاب کردم و برای دانشــگاه هم چون هیچ ترجیحی نداشــتیم، یک تنگ دادیم دست دخترداییم که آن روزها پنج شــش سالش بود. قرعه‌کشی کرد دانشــگاه امیرکبیر انتخاب شد.‌ این شد مسیر زندگی ما!»

 

موسیقی

پدربزرگم، عبدالحسین صدرنوری، که در بلژیک درس خوانده بود چندین زبان را صحبت می‌کرد و معروف بود که هر سازی به او بدهید بلد است بزند. کمانچه، آکاردئون، ارگ بادی و چندین ساز دیگر. پدر سال ۵۶ یک پیانو خرید که خورد به ماجراهای انقلاب و عملاً در خانه بی‌استفاده ماند تا من و خواهرم و بقیه شروع کردیم یواشکی پیانو زدن. بعد یکی از تهران آمد و کوکش کرد و برای من معلم گرفتند که موسیقی کلاسیک با من کار می‌کرد. سوم دبیرستان به خاطر کنکور موسیقی را رها کردم ولی دبیرستان شهید بهشتی یک ارگ قرمزرنگ داشت که ما با آن اجازه داشتیم موسیقی انقلابی برای رویدادهایی مانند دهه فجر بزنیم. من این جریان موسیقی را به موازات تحصیلم دنبال می‌کردم تا اینکه سال ۶۶ در پلی‌تکنیک ارگ‌هایی داشتیم که تولید کاسیو بود و بسیار جمع و جور. هر کلاویه یک مربع نیم در نیم بود. من این را وصل کردم به آمپلی‌فایر و با یک گروه سرود آهنگی ساختم روی شعر «کجایید ای شهید خدایی». با آن اجرا کردم و جهاد دانشگاهی که از تاثیرش شگفت‌زده شد برای دانشگاه یک پیانو خرید. این پیانو مسیر هنری مرا برای همیشه عوض کرد. چون سال بعدش شدم مسئول هنری جهاد دانشگاهی و کلید آمفی‌تئاتر دستم بود تمام اوقات فراغت پای همین پیانو سپری می‌شد. شروع کردیم با حمایت جهاد دانشگاهی حتی در دانشگاه‌های دیگر کنسرت و تک‌نوازی می‌گذاشتیم و مقاومت و فحش خوردن هم در آن زمان کم نبود؛ از تعطیلی مراسم گرفته تا قطع برق سالن.

 

به سرعت ماهیت بین‌رشته‌ای مهندسی صنایع جذبش می‌کند و خط موازی زندگی‌اش در موسیقی هم به لطف یک پیانو در دانشگاه ادامه می‌یابد. به تدریج یک خانه در تهران می‌خرند و بقیه بچه‌ها هم به تهران می‌آیند که همین روند در سال‌های بعد کل خانواده را به پایتخت می‌کشاند: «پدرم برنامه کلاس‌های هر ترم را از من می‌گرفت و همیشه زنگ می‌زد چک می‌کرد تا مطمئن شود همه کلاس‌هایم را رفته‌ام. هرچند خب آن روزها این نظارت برایم سخت بود ولی بعدها باعث شد واقعاً ما بچه‌ها دست از پا خطا نکنیم. من شروع کردم به صورت خصوصی آموزش پیانو دادن و به تدریج موسیقی کلاسیک را به کل کنار گذاشتم و رفتم سراغ موسیقی ایرانی.»
جالب است که روایتش از آشنایی با کامپیوتر هم بسیار صادقانه است؛ آن زمان باید در دانشگاه برای واحد کامپیوتر با استفاده از کارت پانچ برای مین‌فریم‌ها برنامه می‌نوشتید و این نزد بردیای جوان که تمام اوقات فراغتش را پای پیانو است چندان گزینه جذابی نیست: «من هیچ‌وقت واقعاً برنامه‌نویس نشدم و این واحدها را فقط پاس کردم. تخصص من در زمینه فناوری همیشه در سطح مدیریت آن باقی ماند، چرا که گرایش واقعی‌ام تحلیل سیستم‌ها بود و همین هم بعدها شغل من شد و این چیزی بود که مرا به مهندسی صنایع علاقه‌مند کرد.»

 

تربیت

مدل تربیتی پدر من بدین شکل نبود که حتی اگر هم ثروت داشته باشد بچه‌ها را از نظر مالی متکی به خودش بار بیاورد. همیشه بهترین لوازم‌التحریر و مدرسه و امکانات را برای ما فراهم می‌کرد ولی شرایطی را هم فراهم کرده بود که کار می‌کردیم. همان راهنمایی که بودم طرح کاد داشتیم و با جعبه وایتکس چراغ‌خواب درست می‌کردم و می‌دادم یک مغازه بفروشد. دانه‌ای ۱۲ تومان می‌خرید یا همه لوازم برقی همسایه‌ها را تعمیر می‌کردم. این است که همیشه ما خودمان هم کار می‌کردیم، هرچند شاید محتاج نبودیم. خدا بیامرز دایی بزرگ من که قاضی سرشناسی هم بود بسیار در زندگی من نقش داشت و مثل بچه خودش حواسش به من بود. یک شب که سر قضایای ازدواج، پدرم همچنان نظرش این بود که من هنوز شرایط ازدواج را ندارم، قهر کردم از خانه آمدم بیرون زنگ زدم به دایی‌ام. صدای مرا که شنید گفت اولاً آرام باش و هیچ وقت احترام پدرت را فراموش نکن و از بین نبر. این حرف او آب سردی بر عصبانیت من بود.

 

در اواخر دوره لیسانس است که با توصیه دکتر رمضانی مسیر فوق‌ لیسانسش را هم پی‌می‌گیرد: «واقعیت این اســت که من دانشجوی درسخوانی بودم ولی فقــط در این حد می‌خواندم کــه مشکلی پیدا نکنم و درس‌ها را بگذرانم. به هنرم می‌رسیدم، به تفریحاتم می‌رسیدم و شخصیت مهندسـی صنایع را دوست داشتم. در بازه امتحان دادن برای فوق‌لیسانس بود که تصمیم گرفتم هیچ‌وقت در دولت استخدام نشوم.»

سربازی‌اش را در جهاد خودکفایی سپاه، میدان شهید کلاهدوز، می‌گذراند که دست بر قضا یک انتخاب رویایی است: «من همین‌طور تصادفی افتادم در جهاد خودکفایی و یک روز، دو روز، سه روز رفتم دیدم راهم نمی‌دهند. گفتم اگر اجازه می‌دهید من بیایم برای خدمت سربازی، گفتند جهاد خودکفایی یک ساختمان جدید خریده باید هر وقت حاضر شد بروید آنجا. گفتم خب کجاست، گفتند خیابان برزیل یعنی چند صد متری خانه‌ای که ما در تهران داشتیم!‌ صبح‌ها پنج دقیقه به هفت پا می‌شدم و هفت سر پستم بودم. البته بعدها ما را فرستادند برای آموزشی مامازن ورامین که شاید حکم تبعید‌گاه را داشت و خب آنجا حسابی از خجالت‌مان در آمدند!»
پس از سربازی با همسر آینده‌اش در کلاس تئوری موسیقی دانشگاه تهران آشنا شده و ازدواج می‌کند: «انجمن اسلامی دانشگاه ایشان را به عنوان کسی که دستی هم بر موسیقی دارد بــه بنده معرفی کردنــد. آن زمان دوره طرح شان را می‌گذراندند و میکروبیولوژی را در یک دانشــگاه دیگر می‌خواند. پس از آشنایی‌مان هم تصمیم گرفت طراحی صحنه بخوانند. در مورد خواستگاری هم فقط این را بگویم که از وقتی تصمیم گرفتم با ایشان ازدواج کنم تا روزی که جرات کردم به پدرم بگویم سه سال گذشت ولی خب عشق و عاشقی این حرف‌ها سرش نمی‌شود. خوب یادم هست روزی که بالاخره گفتم می‌روم دلم را به دریا می‌زنم و به پدرم می‌گویم، منتظر ماندم صبح از خواب بیدار شود و حاضر شود برود دادگستری. پرسیدم پدر شما امروز می‌روید دادگستری؟ می‌شود من تا آنجا همراه‌تان بیایم؟ بابا هم که سریع پی ‌برده بود قضیه چیست از اتاق بیرون رفتند. یک ربع طول کشید که برای من یک عمر گذشت. بعد مجدداً برگشتند و گفتند چه شده!؟ می‌خواهی زن بگیری!؟»

سال ۷۵ که فوق‌لیسانسش تمام می‌شود دیگر یک مرد خانواده‌دار و باتجربه در کار و مدیریت پروژه است: «در دفتر کنترل پروژه شهرداری وقت تهران یعنی آقای کرباسچی، می‌خواستند در تمامی مناطق نرم‌افزار راه بیندازند و ما کنترل پروژه‌اش را بر عهده داشتیم. شاید باورش سخت باشد، کنار همان کارها مدتی یک مجموعه تهیه غذا و حتی یک سوپرمارکت را اداره کردم و واقعیت این است که همین کارها مرا در ارتباط گرفتن با مردم بسیار قوی کرد.»

 

هنر

یکی از تصمیمات من در زندگی این بود که هرگز هنر را برای خودم تبدیل به وظیفه و ابزار تامین معاش نکنم چون دلم می‌خواست فقط وقتی پای ساز بنشینم که دوست دارم. اینکه شغل شما هنرتان باشد بدون شک به تعالی و پیشرفت هنرتان کمک می‌کند ولی برای بسیاری زمینه کشته‌ شدن علاقه‌شان را هم فراهم می‌کند چون دیگر نمی‌توانید چندان دست به انتخاب بزنید. حتی کتابی هم که چاپ کردم یک مطالعه آسیب‌شناسانه است در حوزه موسیقی کشور، پس بیشتر مدیریت موسیقی است تا خود هنر موسیقی.

 

تجربه‌اش در تحلیل سیستم‌ها در رادسامانه و دکتر رمضانی تکمیل می‌شود و موسسه فرهنگی راد نواندیش را هم تاسیس می‌کند که محل مصاحبه ما نیز هست: «ایده این بود که بتوانیم تجربیات مدیریت کلان و مهندسی را به حوزه فرهنگ بیاوریم و موفقیت سال‌های اخیر موسسه نشان می‌دهد ایده هرچند طول کشید ولی شانس موفقیت هم داشت.»
در همین سال‌هاست که تجربیاتش در زمینه تحلیل سیستم راه او را به عنوان کارشناس خبره در طرح جامع فناوری اطلاعات به ساختار قوه قضاییه باز می‌کند. یکی از پروژه‌هایی که با رادسامانه کار می‌کند مدیریت پرونده قضایی در قالب CMS است. برخی از کارشناسان این پروژه برای مطالعات طرح جامع دعوت می‌شوند و بردیا صدرنوری هم در میان همین جمع است: «یکی دو نفری که با من آمدند مهاجرت کردند و تا سال ۸۵ من به عنوان یک کارشناس خبره به صورت پروژه‌ای با مجموعه قوه ‌قضایی همکاری می‌کردم و با زیر و بم آن آشنا شده بودم.»

 

چکناواریان

پیانو یک ساز غربی است که اجرای ملودی ها و آهنگ های ایرانی با آن بسیار زیباست. کار تلفیقی‌ای با محوریت موسیقی ایرانی و اجرا با پیانو درتلفیق با موسیقی غربی طراحی و ضبط کردم. روزی با شک و تردید فراوان برای استاد چکناوریان پخش کردم. شک داشتم شاید خوششان نیاید. بالعکس بسیار استقبال کردند و پیشنهاد کردند که با ارکستر سازهای زهی به رهبری ایشان طرحم را اجرا کنم. این اتفاق چندی پیش در تالار وحدت رقم خورد که از افتخارات فعالیت هنری من است.

 

همان سالی که پروژه تمام می‌شود از صدرنوری دعوت می‌کنند به عنوان مدیر استخدامی، خودش طرحی را که در اجرای آن نقش کلیدی داشته اجرا کند، اما او زیر بار استخدام نمی‌رود و در نهایت با دستور ریاست وقت قوه قضاییه راه باز می‌شود: «من نمی‌خواستم استخدام شوم و کارمند باشم، پس در نهایت آقای شاهرودی دستوری نوشت که از خدمات آقای صدرنوری خارج از ضوابط اداری استفاده شود و همین شد پایه‌ای برای انجام کار.»شالوده سازمان فناوری اطلاعات قوه قضاییه که حالا با نام حمید شهریاری شناخته می‌شود هم در همان زمان گذاشته می‌شود: «وقتی مشخص شد مرحوم شاهرودی از قوه قضاییه می‌روند من هم به آقای دکتر جمشیدی که معاون ایشان بودند گفتم قبل از رفتن بگویید من هم بروم که در دست و بال نفر بعدی نباشم. یک روز ایشان آمد و گفت راستش من هم دارم می‌روم ولی شما چند ماه اینجا باش تا کارهایی که برای توسعه شبکه و نرم‌افزار قوه قضاییه انجام دادی هدر نرود. این چند ماه تا مهر و آبان طول کشید و این مدت به آقای لاریجانی که رئیس قوه قضاییه شده بودند گــزارش می‌دادم گفتند برای رفتن عجله نکن. من هم شده بودم سرپرست فناوری اطلاعات قوه قضاییه تا نفر بعدی که آقای دکتر شهریاری بودند بیایند و تحویل بگیرند.»

 

شاهرودی

مرحوم شاهرودی جدا از همه مسائلی که می‌توان یا نمی‌توان به دستگاه قضا نسبت داد، نقش کلیدی‌ای در توسعه فناوری اطلاعات قوه قضاییه ایفا کرد. الان که شما این سیستم‌ها را می‌بینید خیلی راحت و به درستی می‌توانید به ده‌ها ایراد آن اشاره کنید ولی واقعیت این است که آن زمان کسی جرات نمی‌کرد برود به یک قاضی در ساختار قضایی ایران بگوید باید چه کار کنی یا نکنی. هر کس با سیستم قضا آشناست می‌داند که قضات به هیچ کس ذاتاً پاسخگو نیستند و استقلال حرف اول را می‌زند و اینکه آقای شاهرودی پای این کار ایستاد تا سنگ بنای فناوری در این قوه گذاشته شود اصلاً کار آسانی نبود. ایشان تشخیص هم داده بودند که چون من کارمند رسمی قوه قضاییه نیستم و ترسی از صندلی یا سمتم ندارم، پس می‌توانم این طرح را بدون ترس پیش ببرم. در واقع هم اصلاً بودجه‌ای دست ما نبود و خود آقای شاهرودی بسته به مورد از حساب موارد خاص، پول پروژه‌ها را تامین می‌کرد که شاید همین به مذاق خیلی‌ها خوش نمی‌آمد. این همه شرکت‌های منطقه‌ای را راه می‌انداخت و ما فقط کار را تعریف می‌کردیم و تحویل می‌گرفتیم. اگر ما شرط سلامت را در کارمان رعایت نمی‌کردیم، بدون شک کار به اینجا نمی‌رسید. چون من به هیچ جایی بند نبودم.

 

حمید شهریاری که از شورای عالی اطلاع‌رسانی به قوه قضاییه آمده و چهره سرشناسی است یک دفتر بزرگ‌تر برای فناوری اطلاعات تدارک می‌بینند و در مواجهه با درخواست استعفای صدرنوری اصرار می‌کند که از تجربیات او هم استفاده کنند و همین باعث می‌شود چند صباحی کنار یکدیگر در یک بخش کار کنند: «به آقای شهریاری توضیح دادم که من اخلاقم این است و هنرم آن است و فامیلم فلانی است. ایشان گفتند اصلاً اینها مشکلی نیست و شما با خود من کار می‌کنید. من هم گفتم پس تا روزی که حرفم ارزش داشته باشد می‌مانم. شدم معاون برنامه‌ریزی ایشان.»یکی دو ماه بعد با تغییر رویه فناوری اطلاعات قوه قضاییه می‌فهمد دیگر واقعاً موقع ترک گفتن قوه قضاییه فرا رسیده است: «وقتی شما تحلیل سیستم کار می‌کنید دیگر باید با صدر تا ذیل یک قوه کار کنید و من بیشتر از ۱۰ سال بود داشتم با همین سازمان‌ها و آدم‌ها کار می‌کردم. در یک جلسه با شرکت رایورز نظری دادم که موافق فضای کلی جلسه نبود و قرار شد بدون من کار پیش برود. من هم نامه دادم به آقای شهریاری که همان روز عصر در مسیر قم به من زنگ زد. ایشان هم انصافاً همه تلاش‌شان را کردند اما من اطمینان دادم که وقت رفتن من رسیده است. واقعاً هم نگران زندگی و امرار معاش و اقساط زندگی من بودند ولی از پیش ایشان رفتم. پیاده رفتم پیش دوستم که شاعر است و با هم پیانو زدیم و یک نیمچه آلبومی درآمد که مجوز هم نگرفت!»

 

نوبخت

فامیل مادری من نوبخت است و محمدباقر نوبخت مشهور شما می‌شود دایی من. تا سال ۹۳ که به سازمان برنامه و بودجه نرفته بودم خیلی از این حیث راحت بودم، چون افراد معدودی این قضیه را می‌دانستند و هر خوب و بدی هم که بودم با اعمال خودم قضاوت می‌شدم. یک بردیا صدرنوری بودم که از پلی‌تکنیک فارغ‌التحصیل شده بود و همه عمر کاری‌اش را در مشاوره و مدیریت پروژه‌های فناوری کار کرده بــود ولی اسم و رسمم هم همین بود. هرچند کار کردن با ایشان برای من افتخاری بود ولی وقتی پایم را آنجا گذاشتم دیدم چطور زیر سایه نام ایشان دیده و قضاوت می‌شوم؛ نه به عنوان یک مدیر و چهره مستقل، با کارنامه‌ای مستقل.

 

احمد تویسرکانی، رئیس وقت سازمان ثبت اسناد و املاک که تازه به این سمت منصوب شده، با شنیدن خبر استعفای صدرنوری تلاش می‌کند او را جذب این سازمان به شدت سنتی کند که چون زیر نظر قوه قضاییه است طبیعتاً انتخاب خوشایندی برای بسیاری از همکاران سابقش نیست: «چند کار مشترک را با آقای شهریاری شروع کرده بودیم و داشتیم روی خدمات الکترونیکی کار می‌کردیم که ایده خوبی از سمت ایشان بود. وقتی با آقای تویسرکانی حرف زدیم گفتم تمایلی ندارم و دارم در شرکت خودم کار می‌کنم تا اینکه ماجرا چند بار تکرار شد و رسید به ماه رمضان سال ۸۹. شب‌های احیا می‌رفتم مسجدالرضای خیابان نیلوفر و دعا می‌کردم که خدایا هر کاری خودت صلاح می‌دانی ما را به آن هدایت کن. فردای شب قدر سوم بود که از دفتر آقای تویسرکانی زنگ زدند و ایشان گفت من هم استخاره کرده‌ام و باز اسم شما آمده. من قرار بود سه ماه به عنوان مشاور کار کنم و بعد شدم سرپرست فناوری اطلاعات سازمان ثبت. دیدم واقعاً این در حق آقای شهریاری منصفانه نیست. من خیلی به ایشان ارادت داشتم و دارم.»

در سازمان ثبت پروژه استعلام الکترونیکی دفاتر ثبتی را شروع می‌کند که رقم اولیه اعلام‌شده برای پروژه ۱۲ میلیارد تومان است: «واقعاً شرکت پیمانکار دید عجیبی داشت به اینکه به ازای هر نقطه تماس برای ۴۰۰ نقطه در کشور باید ۳۲ میلیون تومان هزینه شود. ما معماری را به کل عوض کردیم چون نمی‌توانید برای ۴۰۰ نقطه بیایید سرور بخرید و برایش نیروی پشتیبانی بگذارید. این شد که یک نسخه روی سرور مرکز گذاشتیم و همه به آن وصل شدند و اطلاعات یکپارچه شد. مفصلش را برای ماهنامه خودتان در یک گفت‌و‌گوی دیگر تعریف کرده‌ام.»
بعد از چهار سال قدم مهمی مانند مکانیزه شدن نزدیک به هفت هزار دفترخانه در سراسر کشور هم برمی‌دارد. طرحی که به رغم فشارهای رسانه‌ای و صداوسیما و اعتصابات در برابر شفافیت در سراسر کشور اجرایی می‌شود: «ما به کمیسیون فناوری اطلاعات شورای عالی امنیت ملی رفتیم و در حضور دوستان مختلف دفاع کردیم. من هم عصبانی شدم که در این همه فشار به جای حمایت دارید کار ما را تعطیل می‌کنید. در کمیسیون حقوقی مجلس هم دفاع کردم و در نهایت هیچ‌کدام به ضرر ما تمام نشد. گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس هم در عمل به نفع ما بود.»

 

نکوداشت

من کارم در حوزه فرهنگ و هنر بیشتر بر حسب عشق و علاقه است تا یک مسیر حرفه‌ای و همیشه در این سال‌هایی که درگیر فناوری بودم می‌دیدم که در این حوزه هم افراد تا زمانی ارج و قرب دارند که در رأس کارها یا دست به ساز هستند و پس از دور شدن از جریان اصلی فراموش می‌شوند. من با بسیاری از این استادان در تماس بودم و می‌دیدم این بی‌توجهی چه بلایی سر سرمایه و گنجینه‌های واقعی موسیقی ما می‌آورد. حتی یک بار یادم می‌آید یکی از ایشان که به سختی قادر به حرکت بود به هوای اینکه بزرگداشتش است پا شده بود با کت و کراوات و خوشگل و زیبا آمده بود دم تالار وحدت و به او زنگ زده بودند که بزرگداشت شما لغو شده. سه روز بعد متاسفانه سکته کرد. از دید من این یک وظیفه بود. نه بلیت‌‌فروشی داریم نه اسپانسر، برای همین به چشم یک علاقه و ماموریت فردی به آن نگاه کردم.

 

با رفتن محمدباقر نوبخت به سازمان برنامه و بودجه از او درخواست می‌شود به این سازمان برود: «در یک انتخاب شخصی مانده بودم و رفتم پیش آقای تویسرکانی و ایشان صادقانه به من گفت آنجا به گروه خون تو نمی‌خورد و در آنجا دوام نمی‌آوری. رفتم به دیدن دایی بزرگم که واقعاً مثل پدرم بود و ایشان به من گفت خدمت به حاجی باقر مثل عبادت است. من هم با وجود اینکه می‌دانستم رفتن به آنجا برای همیشه روی سوابق خودم سایه می‌اندازد رفتم. قبلاً چند کار مشترک با سازمان برنامه انجام داده بودم و نمی‌دانستم این‌قدر این سازمان طی این سال‌های اخیر سیاسی شده است. به خصوص که رفتن یک چهره سیاسی مثل دکتر نوبخت هم سازمان را بیش از پیش در صدر اخبار قرار می‌داد.»

به عنوان مشاور و رئیس دفتر حوزه ریاست سازمان به این نهاد پرماجرا می‌رود و تعمداً پرهیز می‌کند که وارد حوزه تخصصی خودش در زمینه فناوری شود تا از حاشیه بیشتر بپرهیزد. چهار سال در آنجا نقشی کلیدی به عنوان دست راست نوبخت بازی می‌کند ولی خودش از مجموع نتایج فعالیتش در آنجا برای کارنامه حرفه‌ای‌اش راضی نیست: «مهم‌ترین جایی که از نقشم راضی بودم آنجا بود که توانستم زبان مشترکی میان سازمان برنامه و بخش فرهنگ و هنر کشور خلق کنم و همین را به بخش فناوری اطلاعات هم تسری دادم. به نظرم این مهم‌ترین میراث آن قسمت از حیات حرفه‌ای‌ام بود.»

 

بردیا

وقتی در قوه قضاییه بودم یکی از طرح‌هایی که رویش کار کردم طرح جامعی برای فناوری اطلاعات و ارتباطات قوه قضاییه بود یا همان ICT Master Plan. وقتی طرح را تحویل دادیم گفتند خب بیا اجرایش کن و اینجا کار گیر کرد، چون باید به من حکم می‌دادند که سایر بخش‌ها به حرف‌هایم گوش کنند. هر کاری کردند مرا استخدام کنند گفتم برنامه‌ام این نیست که در ساختار دولتی کار کنم و برای همین حکم نمی‌خواهم. من شدم دبیر شورای فناوری اطلاعات قوه قضاییه ولی باز کار پیش نرفت تا اینکه یک روزی معاون مالی و اداره قوه قضاییه، آقای علیزاده، مرا صدا زدند و نیم‌ ساعتی بحث کردند که من یک سهمیه پنج درصدی برای استخدام پیمانی دارم و می‌خواهم از آن استفاده کنم. چرا شما نمی‌خواهی استخدام شوی!؟ گفتم چون اسمم بردیاست! گفت خب مگر بردیا کی بوده!؟ گفتم پسر کوروش کبیر. کبیر را با چنان طمطراقی گفتم که ایشان چند لحظه به من خیره شد و گفت خب به نظر من هم باید برای استفاده از خدمات شما باید یک شیوه مناسب دیگر پیدا کنیم! واقعاً پیشرفت قوه قضاییه در فناوری بدون شخص ایشان و آقای دکتر جمشیدی ممکن نبود.

 

حالا با دو فرزند سپاس و آسمان تمرکزش را بر ترکیب هنر مدیریت با هنر موسیقی گذاشته است: «در سازمان برنامه با جدیت کار کرده بودم و دیگر در همه وزارتخانه‌ها شناخته شده بودم ولی دیگر بیرون که آمدم واقعاً توان و علاقه‌ای برای ادامه آن مسیر نداشتم. اردیبهشت ۹۷ استعفا دادم. واقعیتش این است که سازمان برنامه سکوی پرتاب خوبی است ولی برای کسی که اهل استفاده و در پی آینده سیاسی یا کار در رده‌های مدیریت دولتی باشد. حفاظت از شخصیت آقای دکتر نوبخت روزبه‌روز سخت‌تر می‌شد و دیگر کار من نبود. دیدن فشاری که به دایی‌ام وارد می‌شد و هر روز هم بیشتر می‌شد کار را برایم سخت‌تر می‌کرد.»
با فعال شدنش در موسسه رادنواندیش تمرکزش را نه تنها بر مجموعه‌ای خبرساز از نکوداشت پیشکسوتان موسیقی می‌گذارد، بلکه روی تربیت نسل آینده موسیقی کشور دست می‌گذارد؛ تجسم آن را می‌توان در پنج دوره جشنواره همایون خرم دید که ویژه کودکان، نوجوانان و جوانان است. نکوداشت جواد معروفی، فضل‌الله توکل،‌ نادر گلچین و فخری ملک‌پور فقط بخشی از این حیات حرفه‌ای است: «من خودم را بازنشسته یا حتی خسته نمی‌بینم ولی در پی چالش جدیدم. باید در زمینه خدمات الکترونیکی و فناوری یک دیدگاه جدید و حرف جدید پیدا کنم و دارم تلاشم را می‌کنم.»

نظر بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

اعلان برای
avatar
wpDiscuz