نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا
شماره 73 باشگاه مدیران یک روز، یک مدیر صفحه 48

یک روز با ابراهیم حسینی‌نژاد، مدیرعامل سابق پرداخت الکترونیک سامان

جنگجو با کت و شلوار

 

سال تولد: ۱۳۵۱
محل تولد: نقده

سوابق تحصیلی: کارشناسی شیمی از دانشگاه خواجه‌نصیر، کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی از سازمان مدیریت صنعتی
سوابق مدیریتی: مدیرعامل شرکت پرداخت الکترونیک سامان، معاون عملیات در سپ، مدیر برنامه‌ریزی در سپ

تنها چند دقیقه طول می‌کشد تا با این مرد مونقره‌ای، راحت و صریح صمیمی شوید. از همان اول از شوخی‌هایی که با خودش و خانواده‌اش می‌کند می‌توان فهمید که در کت و شلوارش اسیر نشده. یک بانکی کلاسیک نیست. با خیال راحت حرف دلش را می‌زند و روشن بودن ضبط و دوربین هم نگرانش نمی‌کند. در حقیقت سید ابراهیم حسینی‌نژاد متعلق به آن نسلی از مدیران بانکداری الکترونیکی است که پشت میز یا صفحه‌کلید مدیر نشده‌اند؛ جایی پشت درهای کارخانه، دادگاه و راهروهای بانک ‌مرکزی و جلسات طولانی شاپرک برای به بار نشستن یکی از معدود سرویس‌های نسبتاً پیشرفته الکترونیکی کشور جنگیده‌اند و بیش از آنکه یک مهندس باشند یک بازرگان‌اند. کسانی که یاد گرفته‌اند یک ایده، نرم‌افزار یا سوئیچ بدون کسی که ریسکش را به جان بخرد همه‌گیر نخواهند شد.

متولد ۱۳۵۱ است در نقده. هرچند خانواده‌اش اصالتاً اهل شهر زیبای جلفا هستند ولی برای ماموریت پدرش که یک افسر شهربانی است باید به نقده بروند و همان‌جاست که سه فرزند اول خانواده به دنیا می‌آیند؛ یعنی اول برادرش و سپس ابراهیم داستان ما و البته یک پسر دیگر: «آن سال‌ها اینکه شما به قول معروف شهربانی‌چی باشید برای خودش عزت و احترامی داشت و شغل کمی نبود، به خصوص اگر در یک شهر کوچک مثل نقده این مسئولیت را داشتید. مثلاً خاطره مبهمی دارم که پنج یا شش سالم بود و با یک تاکسی تصادف مختصری کردم. نیم ساعت بعد کل شهر و نیروهای امدادی‌اش پشت در اتاقم در بیمارستان جمع شده بودند! چیزی هم نشده بود ولی پدرم برای خودش عزت و احترامی داشت.»

پدر

درست است که پدرم در شهربانی کار می‌کرد و به اصطلاح آن زمان آگاهی‌چی بود، ولی واقعیتش این است که آدم بسیار صاف و ساده‌ای بود. بارها پیش می‌آمد که مثلاً کل یک بخش آلوده ماجرایی می‌شد و او چون ذهنش این‌طور کار نمی‌کرد اصلاً متوجه نمی‌شد تا اینکه بعدها از برخورد مقامات می‌فهمید نه تنها خودش تنها کسی در آن جریان بوده که آلوده نشده، بلکه حتی روحش هم از این ماجرا و گستردگی‌اش خبر نداشته. یادم است یک بار قرار بود خانه‌مان را دوطبقه کنیم و به پدرم توصیه کردند که بیا یک پول مختصری بده به نایب محل و برو خانه‌ات را دوطبقه بساز. هر کاری کردند و خودش هم هر چقدر فکر کرد، راضی نشد به طرف پولی بدهد که خانه را دوطبقه بسازیم.

این شهر کوچک و جنوبی آذربایجان غربی که به قول خود ابراهیم کوچک آن زمان کم و بیش دو خیابان بیشتر نداشت، خودش یک شهر چند فرهنگی و چندزبانه است: «در شهرهایی مانند شهر ما هرچند کل خانواده و فامیل ترک‌زبان بودند ولی بخش عمده‌ای از جمعیت شهر و مسافران و مهاجرانش کردزبان بودند، برای همین زبان واسط همه ما می‌شد زبان فارسی. بنابراین اگر مثلاً به شهری مانند ارومیه بروید، پیش‌فرض همه برای صحبت‌ کردن با شما به زبان فارسی است در حالی که مثلاً در تبریز چندان این‌طور نیست. جدا از تعلقات زبانی و قومی در کوچه و خیابان و بعدش مدرسه و اجتماع شما کلی دوست کرد پیدا می‌کنید و یاد می‌گیرید با همه به فارسی صحبت کنید. سخت‌افزار همان سخت‌افزار است ولی سریع یک زبان جدید روی نرم‌افزارتان نصب می‌شود!»
شروع دوران تحصیلش متاثر از شغل پدر و زمانه پرتلاطم انقلاب پرماجراست. تنها سه ماه در نقده به ابتدایی می‌رود و وقتی در سال ۵۷ انقلاب می‌شود پدرش که اتفاقاً چهره محبوبی هم در شهر است احتیاط می‌کند و خانواده را برای چند ماهی به ده می‌فرستد تا آب‌ها از آسیاب بیفتد: «سه ماه زمستان را در دهات بودیم تا پدرم مطمئن شود شهر برایمان امن است. عید که شد برگشتیم به ارومیه.»


پس در سال اول تحصیلی خود سه مدرسه مختلف را امتحان می‌کند و وقتی عید ۵۸ می‌رسد خانواده پنج‌نفره آنها در مرکز آذربایجان غربی زندگی می‌کنند: «آن سال امام اجازه ندادند عید ۱۳ روز باشد و اگر درست یادم مانده باشد، تنها عیدی بود که چهار روزه بود و شاید برای همین هم ما خیلی سریع در مدرسه جدید که اسمش فردوسی بود جا افتادیم. این را هم بگویم که آن تعطیلات عید خیلی راه دوری نرفت. سال پنجم ابتدایی بودم که چنان زمستان سختی را، حتی با استانداردهای سردسیری ارومیه، تجربه کردیم که مجبور شدند یک ماه کل مدارس شهر را تعطیل کنند. چنان برفی بیرون می‌آمد که مردم به کمک آذوقه‌ای که داخل خانه انبار کرده بودند زنده می‌ماندند. ما هم که پدرمان، برای کارهای انتقالی‌اش به تهران، بیشتر وقتش را در سفر بود گاهی بهمان واقعاً سخت می‌گذشت.»

خانه

پدر من به هر حال اصالتاً یک نظامی بود و ما هم که تازه آمده بودیم تهران فقط سه پسر بودیم و هنوز خواهر کوچکم به دنیا نیامده بود تا فضای خانه تلطیف شود. پدرم سختگیری‌های خودش را داشت که شاید بعضی‌هایش حالا بامزه هم به نظر برسد. مثلاً صبح‌ها خودش خیلی زود و منظم بیدار می‌شد و ما را هم با وقفه اندکی بیدار می‌کردند تا پای برنامه‌های صبحگاهی رادیو یا بعدها تلویزیون صبحانه بخوریم، تمیز و مرتب حاضر شویم و به‌موقع به مدرسه برویم. حالا شاید از خودتان بپرسید که مثلاً چرا ما باید جمعه هم هفت صبح برنامه مرحوم نوذری و منوچهر آتشین را می‌دیدیم که «صبح جمعه با شما» را اجرا می‌کردند یا چرا پنج و نیم صبح هر روز ما بیدار بودیم که بتوانیم تقویم تاریخ را از رادیو گوش بدهیم. راستش من چون برادر بزرگم خیلی درسخوان نبود و مدام تنبیه می‌شد درس می‌خواندم وگرنه خودم خیلی هم بچه درسخوانی نبودم! پدرم خودش در کودکی‌اش فرصت و امکانات کافی برای ادامه تحصیل را نداشت و وقتی ما سه پسر را داشت دیپلمش را گرفت. برای همین برایش خیلی مهم بود که ما درس بخوانیم و در زندگی ترقی کنیم.

اسم مدرسه بعدی‌اش در ارومیهْ پیروزی است و برای خودش هم عجیب است که چرا این‌قدر از این شهر و مدارسش خاطره دارد: «شاید در دوران کودکی‌مان تغییرات زیاد و شاید هم بلا زیاد سرمان آمد که حالا وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم می‌بینم از هیچ دورانی اندازه آنجا خاطره ندارم. چون تقریباً همه اقوام ما تهران بودند مهاجرت کردیم آمدیم تهران و پدرم هم شد کارمند نیروی انتظامی.»
سال ۶۱ است که به منطقه شمیران‌نو می‌آیند و ابراهیم ۱۰ ساله باید در یکی از پرماجراترین محله‌های تهران جا بیفتد، دوست پیدا کند و مدرسه برود: «ما به این محله آمدیم چون دایی‌هایم در همان نزدیکی ساکن بودند و ما هم شناخت درستی از تهران نداشتیم. یادم می‌آید به لحاظ فرهنگی برای من و برادرهایم کمابیش یک شوک بود. عادت داشتیم در ارومیه دوچرخه‌سواری و فوتبال بازی کنیم در حالی که در محله جدید این کار بدون یک ریسک عمده قابل انجام نبود. مهم‌تر از همه زبان مردم بود. طبیعی است که ما هم چون در یک فرهنگ چندزبانه بزرگ شده بودیم برایمان فارسی حرف زدن اصلاً غریب نبود ولی هیچ‌وقت آماده شنیدن این حجم از فحش نبودیم! در ارومیه یا دست‌کم فرهنگ تربیتی ما، کوچک‌ترین شوخی زبانی‌ای که با دوستان‌مان می‌کردیم شورای خانواده تشکیل می‌شد، ولی در تهران خیلی راحت از صبح تا شب بچه‌ها در کوچه به هم فحش می‌دادند و کسی هم عین خیالش نبود. بازی‌هایی مانند پول‌بازی و کاشی‌بازی در فرهنگ ما رایج نبود.»

وقتی خواهرش متولد می‌شود زندگی‌شان کامل تغییر می‌کند

در تهران به مدرسه راهنمایی شهسواری می‌رود که بالای شمیران‌نو است و اتفاقاً خودش می‌گوید برای جا افتادن در مدرسه جدید هیچ مشکلی نداشته: «آن زمان مدرسه‌ها حالتی شبیه به پادگان داشت، چون در میانه جنگ بودیم و خود مدیر و معلمان هم اغلب رزمنده بودند. من هم درسم خوب بود، برای همین در مدرسه اصلاً بهم سخت نگذشت.» علاقه‌اش به ادبیات و تاریخ است ولی به سرعت مهارتش در ریاضی هم مشخص می‌شود، به ویژه در جبر و حساب.
سال دوم دبیرستانش می‌خورد به موشک‌باران‌های تهران و دوسوم کتاب جبر بدون معلم باقی می‌ماند. این ماجرا برایش بیشتر از آنکه یک چالش درسی باشد یک تلنگر ذهنی است: «مجبور شدم بیشتر کتاب را بنشینم خودم به تنهایی بخوانم و یاد بگیرم و حل کنم. همین باعث شد یاد بگیرم که خود یاد گرفتن هم یادگرفتنی است؛ یعنی روش یادگرفتن شما با دیگری متفاوت است و باید در کنار آنچه دیگران به شما یاد می‌دهند خودت هم این مهارت را کشف کنی و پرورشش بدهی.»

خانواده

تک‌خواهر ما که به دنیا آمد تازه برای اولین بار در خانه تلویزیون رنگی دیدیم. فکر کنید که تا اواخر دهه ۶۰ همچنان ما یک تلویزیون‌ لامپی قدیمی داشتیم که وقتی روشنش می‌کردیم تا نیم ساعت بعد تصویر نداشت و فقط صدایش را می‌شنیدیم. یا وقتی فوتبال می‌دیدیم باید گزارشگر می‌گفت کدام تیم از کدام طرف تصویر به کدام طرف بازی می‌کند، چون رنگ لباس دو تیم گاهی این‌قدر با هم فرق نداشت که در تلویزیون‌های سیاه و سفید دیده شود. هر چقدر به بابا غر می‌زدیم که این تلویزیون را عوض کند می‌خندید که بالاخره آن هم همین تصویر را نشان می‌دهد!‌ خواهرم که یک‌ساله شد کل خانه را نونوار کردند. رفتار پدرم هم عوض شد.

شرایط آموزشی و البته اجتماعی و جنگ چنان تحصیل در اواخر دهه ۶۰ را دشوار کرده که وقتی به سال چهارم دبیرستان می‌رسد از کل جمعیت ریاضی آن روز دبیرستان شهید کاظمی فقط ۱۲ نفر به سال آخر رسیده‌اند و توان کنکور دادن را دارند. جالب آنکه دقیقاً عین ۱۲ نفر تمامی در رشته‌های دانشگاه‌های دولتی برگزیده می‌شوند: «الآن شنیدن این خاطرات برای جوان‌ها موضوع خاصی نیست ولی شما فکر کن من سال اول معلم ریاضی جدید نداشتم و فکر می‌کردم به ما نمره می‌دهند که ندادند و شدم ۶! رفتیم به مدیر اعتراض کردیم گفت باید خودتان می‌خواندید. آن زمان هم هیچ‌وقت حق با محصل نبود. یادم است تابستانش نشستم ریاضی جدید را تنهایی خواندم و شهریور نمره‌ام شد ۲۰.»
سال ۶۹ کنکور می‌دهد که دومرحله‌ای است و در رشته شیمی دانشگاه خواجه نصیر پذیرفته می‌شود: «اولین سالی بود که باید برای تعیین رشته فرم پر می‌کردید. یادم می‌آید به مشهد سفر کرده بودیم که جواب کنکور آمد و فهمیدم قبول شده‌ام. خوشحال شدم، دویدم تا ببینم چه رشته‌ای قبول شده‌ام دیدم نوشته کاردانی کشاورزی چمران! رفتم اعتراض کردم دیدم ای بابا کلی آدم دیگر آن سال به این اشتباهات اعتراض داده‌اند. خیلی توی ذوقم خورده بود چون واقعاً درس خوانده بودم، ولی بعد از یک ماه بر اساس اعتراضات به من انتخاب این را دادند که بروم شیمی خواجه نصیر درس بخوانم. من هم که فکر می‌کردم دیگر حوصله کنکور دادن را ندارم گفتم بگذار همین رشته را بخوانم.»

تصویر اولین سفرش به چین

خودش می‌گوید اصلاً علاقه‌ای به دانشگاهی که در آن قبول شده نداشته و هرچند شیمی را دوست داشته ولی انبوه درس‌های عمومی و اغلب بی‌ربط به شیمی، دلزده‌اش می‌کند: «اتفاقاً در دروس تخصصی بچه‌های دیگر به من اقتدا می‌کردند ولی به خصوص اوایل درس‌های عمومی و حفظی آن‌قدر زیاد بود که من حتی کلاس‌هایش را هم نمی‌رفتم و طبیعتاً نمره خوبی هم نمی‌گرفتم. دوست داشتم خلبانی بخوانم یا معماری و شانسم را هم برای تغییر رشته امتحان کردم اما در نهایت به هر ضرب و زوری بود رشته خودم را تمام کردم. این‌قدر به زور دانشگاه می‌رفتم که اگر با هم‌دوره‌ای‌هایم حرف بزنید اصلاً یادشان نمی‌آید مرا در کلاس دیده باشند مگر در فوتبالی چیزی!»

مدرسه

من هرچند ذاتاً آدم درسخوانی نیستم ولی تاریخ و جغرافی درس‌های مورد علاقه‌ام بود چون معلم‌های خوبی داشتیم. اینکه معلمی می‌آمد و واقعاً از معلومات و روایت‌های خودش می‌گفت به جای اینکه از کتاب روخوانی کند، واقعاً در جذب شدن بچه‌ها تاثیر داشت؛ چون مثلاً یادم می‌آید ادبیات را خیلی دوست داشتم. سر کلاس از شاملو که شعر می‌خواندند خودش و ما تحت تاثیر قرار می‌گرفتیم یا وقتی داستان حسنک وزیر را می‌خواند با چنان سوز و گدازی بود که همه ما اندازه یک مجلس ختم هر سری اشک می‌ریختیم. خودش هم گریه می‌کرد. آن زمان هنوز این صنعت و بازار تحصیلی راه نیفتاده بود که بخواهند به هر ضرب و زور و استرس و رقابتی بچه‌ها را به دانشگاه بفرستند. شما یا یاد می‌گرفتی که باید درس بخوانی یا نظام آموزشی چنان بی‌رحم بود که باید کتک می‌خوردی، تنبیه می‌شدی و از ساخت آموزشی بیرون می‌رفتی. نتیجه اینکه تکلیف بچه‌ها سریع معلوم می‌شد. من کلی همکلاسی دارم که ترک تحصیل کردند و بعدها در بازار و تجارت موفق شدند.

تمام مدت تحصیلش را کار هم می‌کند. مدتی برای شرکت واحد کار می‌کند و می‌شود کنترل‌کننده خط اتوبوسرانی در تجریش: «باید پنج و نیم سوار اولین اتوبوس می‌شدم که به‌موقع اینجا باشم. در موسسه آینده‌سازان آزمون برگزار می‌کردم و مدت کوتاهی تدریس هم کردم تا لیسانس گرفتم.»
با توجه به رشته‌اش در صنایع دفاع یک شغل کارشناسی می‌گیرد و در این جایگاه است که چند سال بعد حتی جایزه جشنواره خوارزمی را هم برنده می‌شود و سربازی‌اش را مامور به خدمت در همان‌جا می‌گذراند که در نهایت یک دهه از زندگی‌اش را به خود اختصاص می‌دهد: «راستش فکر می‌کنم کلاً افراد هم‌نسل من آدم‌های محافظه‌کاری در زمینه‌های سرنوشت‌ساز بودیم. من خیلی سریع به یک کار، فرد یا حتی شی‌ء وابسته می‌شوم و رها کردنش برایم آسان نیست؛ مثلاً همین حالا هم عوض کردن ماشینم بعد از یک عمر برایم سخت است چه برسد به اینکه بخواهم شغلم را سریع عوض کنم. همیشه کار سخت را انتخاب می‌کنم.»

حسینی‌نژاد در طول دوره مدیریتش همیشه ۷ صبح پشت میز کاری‌اش حاضر بود

دریافت جایزه خوارزمی در سال ۷۸ برایش عجیب نیست. هرچند به عنوان یک نیروی صفرکیلومتر به صنایع دفاع رفته، اما کمتر از دو سال طول می‌کشد که مدیر کارخانه شود و پس از کار کردن با چهره‌های سرشناسی مانند وفا غفاریان و محمود جراحی به سرعت مسیر پیشرفت برایش هموار می‌شود: «واقعیت این است که مرحوم غفاریان انسان و مدیر غریبی بود. هم راهبردی بود و هم مدیر فوق‌العاده‌ای بود و تیمی که طی پروژه صد مدیرش تربیت کرد هنوز هم یکی از سرمایه‌های انسانی کشور است. پیش‌فرض این بود که پس از آقای شمخانی ایشان بدون هیچ شک و تردیدی وزیر می‌شود و به همین خاطر با روی کار آمدن دولت بعدی عده بسیاری از رفتن ایشان جا خوردند.»

صد مدیر

آقای غفاریان با الهام از الگوهای جهانی و ایده‌پردازی آقای جراحی تیمی از مدیران را طی طرح تحول تربیت کردند که از آقایان صدوقی و حکیم‌جوادی گرفته تا عطوفی و علیرضا خمسه و دکتر عمادزاده یا دکتر فرتوک‌زاده. واقعاً ده‌ها مدیر تراز اول دیگر در همان طرح شناخته شدند، آموزش دیدند و بعدها زمام امور را در دست گرفتند. این تیم این ویژگی را داشت و هنوز هم حتی بدون مرحوم غفاریان دارد که اگر به من بگویند وقت مردن است، به این فکر می‌کنم که احتمالاً باید خودم را بکشم! یعنی این‌قدر در شناخت شرایط و تحلیل وقایع قوی هستند.

صنایع دفاع در زمان غفاریان و تیمش رشد قابل توجهی کرده و مدیرانی مانند خود ابراهیم حسینی‌نژاد جوان را طی پروژه‌هایی موسوم به صد مدیر تربیت کرده است. در همین دوره است که ازدواج می‌کند و فرزند اولش نیز به دنیا می‌آید ولی با برنده شدن محمود احمدی‌نژاد شروع به کوچک ‌شدن و واگذاری کارها و نیروها می‌کند و به این ترتیب قهرمان داستان ما هم در مسیر جدیدی از حیات حرفه‌ای‌اش قرار می‌گیرد.
در حالی که در تلاطم‌های پس از تغییر دولت دنبال کاری بیرون از فضای دفاعی کشور می‌گردد، با ولی‌الله ضرابیه، مدیر جوان خانواده‌ای که موسس بانک سامان به شمار می‌آیند، مصاحبه می‌کند که آن زمان تمرکزش بر راه‌حل‌های فناوری اطلاعات برای ایجاد تمایز در این بانک تازه‌تاسیس است. بانک تازه در سال ۸۱ با سرمایه اولیه ۲۰۰ میلیارد ریال آغاز به کار کرده و نیازمند رویکردی نو در همه وجوه برای خلق تمایز با غول‌های دولتی است و انفورماتیک یکی از مهم‌ترین جبهه‌های این نبرد جدید است: «آن زمان دکتر فاطمی آی‌تی بانک بود و فکر کنم آقای ضرابیه جوان هم معاون ایشان بود چون در حال تحصیل بود.»
پرداخت الکترونیک سامان یا همان سپ هنوز یک شرکت است که کمابیش در حد ایده باقی ‌مانده: «آن زمان آقای فاطمی و تیم‌شان در کیش ویر، که بعدها شد همین توسن کنونی، در واقع ارائه‌کننده فناوری بودند ولی بانک که آقای رجایی مدیرعاملش بود دنبال کسی بود که تیم و شرکت را توسعه دهد. راستش را بخواهید کمی توی ذوقم خورد چون شرکت عملاً یک اسم بود و هنوز تقریباً هیچ ساختار و تشکیلاتی نداشت. من هم که از یک مجموعه بزرگ دفاعی با چند دهه سابقه و مدیرانی بزرگ به آنجا رفته بودم تردید داشتم که دارم انتخاب درستی می‌کنم یا نه، اما آقای ضرابیه که دید استراتژیک سپ را آن زمان داشت گفت شما چون آدم برنامه‌ریز و منطقی هستی، دقیقاً کسی که ما نیاز داریم. واقعیت هم این است که تنها هنری که مطمئنم به صورت ذاتی دارم هنر برنامه‌ریزی است. در واقع در خونم این است که بتوانم یک ساختار را مرتب کنم و در مسیر برنامه‌ آینده‌اش قرار بدهم.»

سپ

شروع به کارم در سپ با ترس و لرز بسیار همراه بود. من مدیر بانکی نبودم و کسی را در فضای جدید نمی‌شناختم ولی یک چیز از همان اول برای مشخص بود. با نظم و برنامه‌ریزی من دست بالا را داشتم. هر روز ساعت هفت در شرکتی بودم که بسیاری از ساعت ۹ تازه پیدایشان می‌شد. همه کارهایم را مستند می‌کردم و آمار و نتایجش را داشتم ولی دیگران دوست داشتند روی هوا کار کنند. در واقع هرچند برایم به لحاظ حرفه‌ای ریسک بزرگی بود ولی کسانی که بانک سامان را اداره می‌کردند یک تیم بسیار خوشنام و کارآفرین بودند که ارزش‌های کلیدی‌مان از هم دور نبود. بخش خصوصی وقتی پولش را روی کاری می‌گذارد یعنی فکر همه جایش را کرده و همین به من قوت قلب می‌داد که می‌توانم جایی که دیگر خبر از بودجه و امنیت نیست، در بخش رقابت و کسب و کار هم کار کنم و یاد بگیرم. دنیایم عوض شد.

شروعش در سپ خالی از تردید نیست. او که تمام دهه اول کاری‌اش را در فضای متفاوتی کار کرده و با بانکداری بیگانه است باید وارد حوزه‌ای شود که تازه در دهه ۸۰ پوست انداخته و بانکداری الکترونیکی شده. برای همین کارش را با مطالعه و آمار شروع می‌کند: «هنوز رسماً آن طرف استعفا نداده بودم و این طرف مسئولیتی را تحویل نگرفته بودم که یک گزارش هشت‌ماهه به آقای ضرابیه دادم در مورد پرداخت الکترونیک سامان. راستش را بخواهید گزارش خیلی هم مربوط به بانک نبود. می‌خواستم ببینم می‌توانم این کار را انجام بدهم یا نه و خودم هم شناختی از فضای کار جدیدم به دست آورم، ولی گزارش خیلی آقای ضرابیه را متاثر کرد. وقتی شنید هنوز استعفا نداده‌ام خیلی ناراحت شد و گفت برو سریع استعفا بده بیا اینجا.»
به سرعت با تکیه بر سخت‌کوشی و نظمش در فضای جدید جا می‌افتد و برخلاف انتظار در فضای بخش خصوصی شانس بیشتری برای رقابت و یادگیری می‌بیند: «در سطح بالای بانک هیچ مقاومتی وجود نداشت و کسانی مثل دکتر فاطمی یا آقای ضرابیه اصلاً تفاوتی بین خودی و بیگانه قائل نمی‌شدند ولی در بدنه مقاومت‌هایی وجود داشت چون سن من از میانگین سنی آن بخش بیشتر بود. در کارم سخت‌گیر بودم و هفت صبح هم می‌شد مرا پشت میزم پیدا کرد. اولین روزی که رفتم سر کار آقای مومنی مرا برد در یک سالن با کلی میز و صندلی، گفت پشت هر کدام دوست داشتی بنشین. من یکی از میزها را که به نظر خالی می‌آمد پیدا کردم و پشت آن نشستم. تا خودم نگفتم کسی برایم یک کامپیوتر نیاورد و تا یک هفته بعد نمی‌دانستم شرکت اینترنت دارد و اگر با اینترنت کاری داشتم، تحقیقات را در خانه انجام می‌دادم.

تغییر برای حسینی‌نژاد کار آسانی نیست حتی تغییر خودرو نیز برایش سخت است

طولی نکشید که مدیر اداری و برنامه‌ریزی در شرکت می‌شود و در آسانسور پیشرفت قرار می‌گیرد. چون برای سمت جدیدش نیاز به اطلاعات و برنامه‌ریزی دارد به سرعت کارش با فناوری عجین می‌شود: «شما در تولید مجبورید داده‌ها را از دست افراد بگیرید و برای همین باید معماری اطلاعات طوری باشد که نشود تبانی و داده‌سازی کرد. از ابتدای دهه ۸۰ دولت آموزش‌های فناوری را برای کارکنان اجباری کرده بود، برای همین داده‌ها کم‌کم دیجیتالی شد و همین مدیران کارخانه‌ها را به داده‌های دیجیتالی وابسته کرد. همین خط در سپ به من کمک کرد تا بتوانم واحد آمار را تشکیل بدهم و از ابزار فناوری برای مدیریت و برنامه‌ریزی استفاده کنم.»

کار

من عاشق کار سنگینم؛ یادم می‌آید عید سال ۹۰ که خانواده را فرستادم تعطیلات و خودم تهران ماندم بدون من به آنها هم خیلی خوش گذشت. کاری برای نصب پوزها در تهران نداشتم ولی می‌دیدم که از عمد همه تیم و شعب به دفتر زنگ می‌زنند که ببینند اگر من سر کار هستم آنها هم کارشان را جدی بگیرند. گاهی پیش می‌آمد که ۳۰ روز درگیر کار باشم. خانمم هم واقعاً انسان بساز و صاحب تحملی است.

گرفتن داده‌های شرکت و گذاشتن مبنا بر گزارش هفتگی دقیق و خودکار، او را بر این حیطه مسلط می‌کند و در تطابق با ایده‌های خانواده ضرابیه هم هست که به عنوان مالکان بانک علاقه بسیاری به درک دقیق از همه ابعاد کسب و کارشان دارند: «سال ۸۴ که ما در تبریز مرکز تماس راه انداختیم خیلی‌ها اعتقادی نداشتند. حتی مدیرعاملی که سال ۸۶ آمد هم برایش سوال بود که چرا ما باید کال‌سنتر داشته باشیم. دقت کنید که آن زمان شرکت‌های پرداخت درآمد خاصی نداشتند ولی پای این ایده ایستادیم و جسارت‌مان بعدها جواب داد. در حالی که جاهایی مثل پارسیان با تکیه بر جذب نمایندگی پیشرفت سریع ولی متزلزلی داشتند ما در سپ دیر بازار گرفتیم، ولی دیگر کسی نتوانست تکان‌مان دهد.
از سال ۸۴ یک ماموریت به ما داده بودند که باید ۵۰ هزار پوز نصب کنیم. ما چهار هزارتا کارتخوان نصب کرده بودیم و این داستان ۵۰ هزارتا هر سال تکرار می‌شد و پارسیان هم بسیار از ما جلوتر بود. مدلش نمایندگی بود و منابع بیشتری هم داشت. ولی بانک سامان این‌طور نبود چون در مورد هر اقدامی حتماً به صرفه اقتصادی آن عمیقاً فکر می‌کرد.»
سپ در حال نبرد بر سر بازار پرداخت اینترنتی خودش را به عنوان پرچمدار این حوزه معرفی می‌کند؛ خرید اینترنتی از راه‌آهن و شرکت رجا شروع می‌شود و کارت‌های بانک سامان در میان آژانس‌های مسافرتی بسیار محبوب‌اند. تجسم این تغییر پارادایم را، در بانکی که تکیه‌اش به جای توسعه فیزیکی بر خدمات الکترونیکی است، می‌شد در سپ دید: «ترکیب موسسان و مدیران بانک سامان ترکیبی از کسانی است که به فناوری باور دارند و باور کنید که هنوز بعد از دو دهه بانک‌هایی هستند که با ترس با فناوری روبه‌رو می‌شوند.»
با همراهی کیش‌ویر تیم سپ که گروهی از نیروهای سرشناس بانکداری الکترونیکی کشور را در دل خودش داشت توانست بسیاری از استانداردهای این حوزه را برای اولین بار در ایران تعریف کند و کاربران زیادی امروز اولین تجربه خودشان از پرداخت الکترونیکی در موارد روزمره مانند قبض را روی همین درگاه‌های بانک سامان تجربه کردند: «خرید بلیت، سرویس پرداخت روی موبایل و پرداخت قبوض با سامان و سپ همه‌گیر شد چون از یک طرف تیم توسن توان فنی خوبی داشت و از طرف دیگر سمت ما هم کسانی بودند که فناوری را می‌فهمیدند، انتظار درستی داشتند و ریسک فناوری‌های جدید را می‌پذیرفتند.»
جا افتادن حسینی‌نژاد در سپ همزمان است با نبرد همه‌جانبه بر سر آینده بازار دستگاه‌های کارتخوان. او کارش را با دستگاه‌های ساژم و انجنیکو ( Ingeneico) شروع می‌کند و به لحاظ زیرساختی در حالی که پارسیان دارد بازار را شخم می‌زند، آنها در سامان دارند برای پیچ تاریخی بعدی خود را آماده می‌کنند: «من همیشه به شوخی می‌گفتم ما ارتش منظم آلمان هستیم و هرگز در جنگ‌های پارتیزانی خوب عمل نمی‌کنیم. البته نوآوری هم در DNA بانک سامان بود و باور داشتند که در وجهه عمومی بانک نقشی حیاتی دارد. وجود توسن و تیم‌شان هم کمک بزرگی بود. شما تصور کنید ما با ایساکو توافق کردیم و کارهای پرداختش در سراسر کشور را انجام می‌دادیم؛ بدون دخالت دست و با تولید یک کد.»

ابراهیم حسینی‌نژاد جزو آن دسته از مدیرانی است که معتقد است عمر کوتاه‌تر از آن است که حرف خودتان را نزنید

از سال ۸۷ متوجه می‌شود بازار پرداخت دارد به سمت و سوی جدیدی می‌رود و خود را برای این شرایط جدید مهیا می‌کند: «باور داشتیم که باید بتوانیم شرکت را به گونه‌ای توسعه دهیم که مستقل از توسن یا حتی خود بانک سامان هم این مجموعه بتواند کار کند تا آماده تلاطم بعدی بازار پرداخت باشد. در نهایت آمدن شاپرک هم نشان داد حق با ماست و این دیدگاه درست بود.»

صراحت

اتفاقاً شاید در نظام بانکی ما و حتی جهان، داشتن جسارت مرسوم نباشد ولی همیشه کسانی که جرات داشته باشند حرف حق را بزنند در بلندمدت موفق‌تر یا دست‌کم با خودشان راحت‌ترند. من سال ۹۵ رفتم در شاپرک گفتم بیایید قبل از اینکه نوبت ما برسد برای نظام کارمزدهای پرداخت یک چاره‌ای بیندیشیم. گفتند چرا؟ گفتم بالاخره یک روز این بازی تغییر می‌کند و دیگران تعرفه‌ای وضع می‌کنند که بازی را بر هم می‌زند. چون آن زمان و حتی هنوز، ما در پرداخت الکترونیک سامان وضعیت بسیار خوبی داشتیم، دیگران گفتند شما دیگر چرا این حرف را می‌زنید. سال ۹۲ هم در جلسات فابا به دوستان گفتم چرا به جای اینکه هر ماه دور هم جمع شویم و ناهار بخوریم نرویم کمک کنیم که شاپرک بشود همان شبکه‌ای که باید از دید ما وجود داشته باشد. یادم می‌آید به شدت از دستم آزرده شدند. شاید نباید بعد از آن مصاحبه می‌کردم و می‌گفتم «ما ۱۲ ناهار خوردیم و هیچ تصمیمی نگرفتیم!» راستش را بخواهید زندگی کوتاه‌تر از آن است که حرف خودتان را نزنید. بعدها که شاپرک راه افتاد واقعاً کار و مقیاس ما در سپ برای همیشه تغییر کرد. پس همیشه هم صداقت مایه ضرر نیست.

در این دوره ابتدا مدیر امور مشتریان و سپس معاون عملیات شده و در سال ۹۰ بیش از صد هزار پوز نصب کرده‌‌اند. قراردادی که به عنوان زیرسوئیچ با بانک ملی و صادرات بسته‌اند نشان می‌دهد دیگر سپ فراتر از یک شرکت در بانک سامان است. قرارداد بانک ملی به نتیجه نمی‌رسد ولی همان توافق با بانک صادرات عرصه جدیدی برای حسینی‌نژاد به عنوان معاون عملیات به‌شمار می‌آید: «در ۲۵ اسفند سال ۸۹ فقط طی یک روز ۱۵۰۰ دستگاه نصب کردیم. رکورد نصب در روز را زدیم. پیش از آن در مجمع به من گفته بودند که نمی‌توانید این کار را بکنید ولی من باور داشتم که می‌توانیم. گفتند شما تا حالا زیر صد هزارتا نصب کرده‌اید، چطور می‌خواهید قرارداد را به انجام برسانید. بیاید با یک نفر دیگر قرارداد ببندید. من پررو گفتم شما دستگاه را تامین کنید من نصب می‌کنم. تمام عید هیچ جا نرفتم و تا پایان تعطیلات از مرز ۲۰ هزارتا نصب گذشته بودیم. طلسم نصب در اسفند و فروردین که همه می‌گفتند غیرممکن است را شکستیم و پوزهای PAX را به بازار آوردیم که به لطف ما بازار گرفت. در همان سال ۵۰ هزارتا برای صادرات نصب کردیم و ۵۰ هزارتا برای سامان.»

از دوران همکاری‌اش در سپ در طول گفت‌وگو همواره به خوبی یاد می‌کند

تمرکزش بر احیای تیم عملیات به سرعت جواب می‌دهد و تاکید بر اینکه باید مطابق برنامه‌ریزی تعهدات انجام شود، هرچند با مقاومت‌های فراوان در داخل و بیرون سیستم همراه است، اما جواب می‌دهد. سال بعد با ۱۵۰ هزار پوز رکورد خودش را می‌شکند و البته نمی‌توان از نقش کلیدی شاپرک هم گذشت.
سال ۹۱ که شاپرک کارش را شروع می‌کند پرداخت الکترونیک سامان بیشتر از همه زیرساخت و تیمش مهیاست: «دیگر تراکنش‌ها از طریق بانک مادر انجام نمی‌شد و ما هم سوئیچ خودمان را بی سروصدا طراحی کرده بودیم و حالا داشت جواب می‌داد. شاپرک هم به نمونه‌هایی نیاز داشت که نشان دهند این شبکه می‌تواند کار کند که ما و انیاک پیش‌قدم شدیم. انیاک پس از مدتی کنار گذاشته شد ولی ما توانستیم برج پنجم همان سال ۹۱ برای شاپرک تراکنش بفرستیم که همین بازی را تغییر داد و همه را شگفت‌زده کرد.»
هنر برنامه‌ریزی و توسعه زیرساخت به سرعت نتایجش را نشان می‌دهد. سپ دیگر خودش به سرعت و بی‌وقفه تولید درآمد می‌کند و دیگر پشت درهای بانک منتظر تعیین تکلیف نیست و همین استقلال تیم و نوآوری را توسعه می‌دهد. از سال ۹۱ تاکنون سهم بازار سپ از حوزه پرداخت دو برابر شده و خود شرکت هم به نحوی انقلابی رشد کرده است. تا پیش از شاپرک مشکل مدل نمایندگی سایر بانک‌ها این بود که نمایندگی‌ها بابت تولید درآمد برای خودشان تراکنش ساختگی می‌ساختند ولی با آمدن روی شاپرک دیگر این بساط جمع شد و دیگر برایشان به‌صرفه نبود. اینجاست که رویکرد بازار سپ هم جواب داد. بانک سامان که آخرین بانکی است که کارمزد کارتخوانش را صفر می‌کند، طعم شیرین کسب درآمد شفاف از حوزه‌ای پررقیب را می‌چشد.
خودش می‌گوید شیفته کار سنگین است و دختر دومش هم در همین دوران اوج‌گیری‌ او به دنیا می‌آید. دیگر سوئیچ و توسعه آن افتاده است دست سپ و گاز و ترمز زیر پای خودشان است. داشتن برنامه‌ریزی و مرکز تماس مزیتش را کم‌کم نشان می‌دهد. سعی‌اش را بر این می‌گذارد تا با تمرکز بر چند تولید‌کننده محدود پوز بتواند هزینه و فشار را بر تیم توسعه کاهش دهد. سپ در عین حال در زمینه USSD هم کار مبسوطی از سال ۸۹ انجام داده و وارد حوزه اپلیکیشن موبایل هم می‌شود.

سامان

باید قبول کنیم که بانک سامان مفاهیم و دیدگاه متفاوتی را در بانکداری کشور راه انداخت و نه فقط عوامل فنی و مدیریتی بلکه عوامل تاریخی هم در آن دخیل بود. سهم از بازار شرکت اول در زمان تاسیس شاپرک نزدیک به ۴۵ درصد بود و ۴۰ درصدش هم مدیون دستگاه پوز. آن زمان سهم از بازار سپ چیزی حدود هفت تا هشت درصد بود. وقتی شبکه شاپرک راه افتاد دیگر بازی تغییر کرد. الآن سپ از این بازار نزدیک به ۱۸ درصد دارد و شرکت صدرنشین نزدیک به ۲۱ درصد. حالا شما خودتان حساب کنید که بدون دامپینگ و ساختن تراکنش چطور سهم از بازار تغییر کرد. سپ در گزارش نیلسن همین امسال شده نوزدهم در جهان و چهار واحد رشد کرده است. من دیگر در سپ نیستم ولی از شنیدن اخبار موفقیتش قلباً خوشحال می‌شوم. ۱۳ سال از عمرم را آنجا گذاشتم و حالا هم از نتیجه‌اش راضی هستم.

با تاکید بدنه سپ و از جمله خود ابراهیم، بانک رفاه به ترکیب سهامداران اضافه می‌شود و از دید او این مهم‌ترین اقدام تا پیش از ورود به بورس به شمار می‌آید و پیشرفت سپ در بازار را تضمین می‌کند: «اول چند پروژه ۱۰ و ۲۰ هزارتایی با رفاه انجام دادیم و دیدیم این بانکی است که می‌توانیم با آنها کار کنیم. دیگران این را یک حرکت راهبردی در زمینه تنوع و حوزه بهداشت دیدند ولی خودمان خیلی سر این ماجرا فحش خوردیم. بانک رفاه مقیاس‌پذیری ما را اقتصادی کرد.»

او هیچ‌وقت از کار زیاد نترسیده است

پروژه الکترونیکی شدن دفاتر اسناد رسمی را با همکاری بانک ملی انجام می‌‌دهند و چند کلاهبرداری و البته رفتن یکی از نیروهای کلیدی به رقیب در آن دوره آبدیده‌اش می‌کند که هم در زمینه قانونی و هم در نیروی انسانی تصمیمات کلیدی برای آینده شرکت بگیرد. سال ۹۵ یک جابه‌جایی مدیریتی در داخل خود بانک سامان باعث می‌شود یکی دو مدیر ارشد سپ به بانک بروند و به این ترتیب او که ۴۵ سالش هم نشده مدیرعامل پرداخت الکترونیک سامان می‌شود.
به سبب ریشه و سابقه‌اش در سپ برای مدیریت کل مجموعه کار دشواری در پیش ندارد. شاهکار مدیریتش در این دوران ورود سپ به بورس است که شرکت را قبراق‌تر،‌ شفاف‌تر و چالاک‌تر می‌کند: «من البته فقط اجراکننده نظرات هیات مدیره بودم ولی برند سپ بعد از ورود به بورس رشد فراوانی کرد. در حقیقت ما بالغ شدیم. مدیریت واقعی‌اش با من نبود و بازارگردانی و تنظیمات مالی را یک تیم واقعاً خبره انجام دادند.»
پس از دو سال و شش ماه به تدریج تغییر ترکیب مدیریتی سپ او را در لایه مدیریتی دست‌تنها می‌کند. پافشاری حسینی‌نژاد بر مواضعی که آن را به سود سپ نمی‌داند سرانجام باعث می‌شود پس از ۱۳ سال شرکت محبوبش را ترک کند.
خودش می‌گوید بازنشسته نشده و این روزها در پی توسعه ایده‌ای جدید برای خدمات الکترونیکی کشور است که به زودی از آن بیشتر خواهیم شنید. بدون شک خود سید ابراهیم حسینی‌نژاد هم مدیری است که از او بیشتر خواهیم شنید.

نظر بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

اعلان برای
avatar
wpDiscuz