نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا
شماره 71 باشگاه مدیران یک روز، یک مدیر صفحه 48

یک روز با رسول سرائیان، اولین مدیرعامل ارتباطات‌ سیار ایران:

بیسیم‌چی صلح

 

سال تولد: ۱۳۴۱
محل تولد: اصفهان

سوابق تحصیلی: دکتری مدیریت استراتژیک از دانشگاه عالی دفاع ملی، کارشناسی ارشد مخابرات گرایش سیستم و کارشناسی برق الکترونیک از دانشگاه صنعتی اصفهان
سوابق مدیریتی: اولین مدیرعامل شرکت ارتباطات سیار ایران، مدیرعامل مخابرات ایران، معاون وزیر ارتباطات، رئیس سازمان فناوری اطلاعات، مدیرعامل مخابرات استان اصفهان و استان خراسان، رئیس هیات‌مدیره افرانت

در توصیف رسول سرائیان همین بس که تاریخ زندگی‌اش کم‌و‌بیش تاریخ مخابرات ایران پس از انقلاب است. یکی دو وزیر انقلابی را که کنار بگذارید تقریباً با همه وزرای پس از انقلاب کار کرده و از تکنیسینی سوئیچ تا مدیرعاملی مخابرات اصفهان و از عضویت در هیات مدیره مخابرات ایران تا مدیرعاملی آن، مدیرعاملی شرکت ارتباطات سیار ایران و مدیریت دو موج اصلی ثبت‌نام سیم‌کارت در کارنامه‌اش دیده می‌شود. تجربه خوشایند کار کردن در کنارش برای نمایشگاه الکامپ بیست و پنجم دست‌کم به من نشان داد چگونه این مدیر ذاتاً دولتی توانسته با همان سخت‌کوشی، فروتنی و خوش‌خلقی زبانزدش در اتاق فرمان بخش خصوصی فناوری اطلاعات کشور بنشیند. حتی اگر این گپ مفصل با سرائیان را نخواندید، باز هم بدانید واقعاً این صفحات برای توصیف حیات حرفه‌ای پربار او بسیار اندک بود.

رسول سرائیان متولد ۱۳۴۱ است در خیابان احمدآباد اصفهان. خانه بزرگی در نزدیکی میدان فعلی امام (ره) که در یک طرف حیاط خانواده عمو، عموزاده‌ها و همسران و فرزندان‌شان زندگی می‌کنند و در سمت مقابل خانواده رسول، پدر و مادر و مادربزرگش. دو پسر و دو دختر، اعضای این خانواده سنتی اصفهانی هستند. پسر بزرگ خانواده است اما فرزند ارشد نیست و می‌توان در خاطرات او به راحتی دید که خانه پدری‌اش را با وجود همه سختی‌هایش بسیار دوست دارد: «وسط خانه یک حوض بود و چهارتا باغچه. خانه‌ها شرقی غربی بودند. مطبخ هم داشت. همه خانواده در همان‌جا با هیزم غذا می‌پختند که برای دهه ۴۰ چندان چیز عجیبی نبود. چهار خانواده در همین خانه زندگی می‌کردند که به تدریج در گذر زمان همه رفتند.»
پدرش یک کارگر ساده در بازار اصفهان است ولی تحصیل بچه‌های برایش بسیار اهمیت دارد: «پدرم در همان محله مرا فرستاد به دبستان کازرونی که چندان تا خانه فاصله نداشت و بقیه روز فرستادم در یک مغازه خرازی شاگردی کنم. پدرم خودش سواد خواندن و نوشتن نداشت و مادرم هم فقط شش کلاس سواد داشت. با وجود این، ریاضی پدرم به طرز عجیبی خوب بود و این را هم تا حدود زیادی برای من به میراث گذاشت.»
درسش خوب است و برای راهنمایی به مدرسه هدف می‌رود که همان چند قدمی بازار اصفهان است: «مدرسه هدف مدرسه خوبی بود ولی یادم است تازه همان اول راهنمایی بودیم که شاه صبحانه را برای همه مدارس اجباری کرد. این شد که صبح به صبح می‌دیدیم یک نان را گرفته‌اند رویش کره و مربا مالیده‌اند و می‌دهند دست بچه‌ها به عنوان صبحانه. در هدف دیگر اثبات شد که من بچه درسخوانی هستم.»

 

درس

پدرم برایش مهم بود که ما درس بخوانیم ولی واقعیت این است که از خانواده ضعیفی بودیم و چون خودش یک کارگر ساده در بازار بود به همان نسبت هم کارش فیزیکی و سخت بود و باربری می‌کرد. هم بار را کول می‌کرد و هم با گاری یا حتی دوچرخه می‌برد. خاطرم هست وقتی کوچک‌تر بودم گاهی که بار را پشت دوچرخه می‌بست، من جلوی دوچرخه می‌نشستم و با هم بار را می‌بردیم تحویل می‌دادیم. خلاصه اینکه وقت و توان چندانی نداشت که برای تحصیل ما بگذارد و شاید در تمام دوران تحصیل هم نمی‌دانست که ما کلاس چندم هستیم.

سال ۵۳ در دبیرستان ادب پذیرفته می‌شود اما وضعیت مالی خانواده اجازه نمی‌دهد خیلی بلندپروازانه فکر کند: «دبیرستان ادب هزینه‌ای نداشت ولی احساس می‌کردم رفتن به هنرستان با توجه به واقعیت توان مالی خانواده چندان واقع‌گرایانه نیست. کارهایی که ما تا آن زمان انجام می‌دادیم چندان جنبه اقتصادی نداشت و پولی هم ازش درنمی‌آمد. بیشتر خانواده دوست داشت ما مشغول باشیم و کسب و کار را یاد بگیریم. شاید هر از گاهی یک شاگردانگی هم می‌گرفتیم که همان اصفهانی انعام است اما در هنرستان می‌شد جدی‌تر کار کرد و به همین خاطر رفتم هنرستان شماره یک در نزدیکی سی و سه پل. همان‌جایی که حالا شده هنرستان ابوذر.»
در هنرستان برق قبول می‌شود و دیدش هم اشتباه نیست. از همان سال برق‌کشی ساختمان‌ها و مغازه‌هایی در سراسر اصفهان را تجربه می‌کند و در کنارش کارهایی مانند لوله‌کشی را انجام می‌دهد: «من هیچ وقت کار را عار نمی‌دانستم. مهم نبود کجا باشم، از کارگری و لوله‌کشی تا برق‌کشی را انجام می‌دادم و به کارم هم افتخار می‌کردم. در مدیریت هم همین‌طور هستم. ابایی ندارم که برای کاری که به نظرم باید انجام شود خودم پیش‌قدم شوم و آستین‌هایم را بالا بزنم. در کنار این قابلیت هم هیچ ابایی از پرسیدن برای یاد گرفتن نداشتم. هنوز هم هر وقت چیزی را نمی‌فهمم با خیال راحت می‌پرسم و این باعث شده است تا همین امروز بتوانم هر روز یک چیز جدید یاد بگیرم.»

واقعاً هم در حال یادگیری رشته برق است که انقلاب سال ۵۷ اتفاق می‌افتد. رسول نوجوان هم که از خانواده‌ای مذهبی و معتقد به آرمان‌های انقلاب می‌آید، حضور فعالی در شعارنویسی و پخش کردن اعلامیه‌ها دارد: اصفهان اولین شهری بود که در آن حکومت نظامی اعلام شد و برای همین اگر می‌خواستید کاری بکنید، روزها خیلی خطرناک بود. شب‌ها تا دم صبح مشغول پخش شعار و اعلامیه بودیم. روزها هم تظاهرات بزرگی برپا می‌شد که شهید هم زیاد داد. در چند سخنرانی مهم در مسجد سید اصفهان یا مسجد حکیم شرکت کردم که مثلاً یادم است مرحوم پرورش و آقای کرباسچی در آن سخنرانی‌های مهمی انجام دادند. در همان سال‌ها کنار دبیرستان، کلاس‌های مرحوم پرورش را در مدرسه احمدیه می‌رفتم که در حقیقت برای تربیت اسلامی بود.»

 

راهنمایی

سال اول راهنمایی یک روز معلم علوم‌مان آمد سر کلاس و معلوم بود که در خانه یا در راه مدرسه با یکی بد دعوایش شده و خیلی عصبانی است. آن روزها هر معلمی با یک ترکه می‌آمد سر کلاس و یکی از وسایل کمک‌آموزشی روز بود. این بنده خدا آمد داد زد که زود باشید «کار» را تعریف کنید. هر کسی نتواند درست تعریف کند باید ۱۰ ضربه چوب بخورد. قشنگ یادم می‌آید از سر کلاس تا ته کلاس هر کسی هر چیزی گفت ۱۰ ضربه چوب را خورد. حتی من که از شاگردان خوب کلاس بودم.

پدرش در همین دوره است که به سبب همان سختی‌های کارش به شدت مریض می‌شود و با گذر از انقلاب، در حالی که رسول برای گرفتن دیپلم درس می‌خواند، در کنار آن به تامین معاش خانواده هم کمک می‌کند. سال ۵۹ که دیپلمش را می‌گیرد جنگ شروع شده و در سر او هم هوای جبهه و جهاد افتاده: «سال ۵۹ رسماً به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمدم و وارد دوره ۱۴ آموزشی شدم. بهمن ۵۹ به کردستان اعزام شدم و در جاده ناامن سنندج به دیواندره آموزش دیدم. وقتی به اصفهان برگشتم وارد واحد مخابرات سپاه شدم که کارش بیشتر بیسیم و تعمیرات بود. من چون برق خوانده بودم برایم یک انتخاب منطقی بود.»

مهرماه سال ۱۳۶۰ برای اولین بار به جنوب اعزام می‌شود و همان‌جاست که به دارخوین، محل اقامت لشکر اصفهانی‌ها، می‌رود: «حصر آبادان تازه تمام شده بود و کم‌کم تیپ امام حسین (ع) شکل گرفت و من در بخش مخابراتش بودم که برای بیسیم و بیسیم‌چی بود و تعمیرات بیسیم. من چون در خیلی از عملیات‌ها بیسیم‌چی فرمانده خود لشکر بودم، کاملاً در جریانش بودم. مثلاً بیسیم‌چیِ شهید حسین خرازی یا شهید ردانی‌پور و فرمانده محوری بودم. در مجموع نزدیک به چهار سال در جبهه خدمت کردم و همه‌اش را در مخابرات لشگر بودم.»

سال ۶۳ به اصرار خانواده با یکی از بستگان دورش عقد می‌کند و سال ۶۴ سال ازدواجش است: «شاید فکر می‌کردند اگر متاهل شوم در جبهه رفتن بیشتر احتیاط می‌کنم، اما خب من همچنان جبهه بودم و یادم است خانه همسرم تلفن نداشت. باید از جبهه زنگ می‌زدم به خانه همسایه‌شان و هر از گاهی با هم حرف می‌زدیم.»
خودش می‌گوید یکی از سخت‌ترین عملیاتی که در آن درگیر بوده عملیات خیبر است: «در منطقه طلائیه نزدیکی جزایر مجنون. آنجا یکی از اولین دفعاتی بود که سپاه و ارتش با هم در عملیات شرکت می‌کردند. عملیات بدر هم کلاً روی آب بود و واقعاً عملیات سختی بود. بیسیم‌چی بودن به شما اشرافی از عملیات می‌داد که در بسیاری از موارد دردناک هم بود. آمار شهدا را می‌شنیدید یا می‌فهمیدید که فلان گردان ناگهان گیر کرده است. در مقر فرماندهی هنگام عملیات جو سنگینی حاکم بود.»
در عملیات کربلای چهار است که یکی از مهیب‌ترین چهره‌های جنگ را می‌بیند. این عملیات، به منظور مقدمات فتح بصره انجام شد و به نظرش یکی از سخت‌ترین عملیات‌های کل جنگ بود: «ما قرار بود از پل نوی خرمشهر حمله کنیم و به جزایر ام‌الرصاص و بعد به پشت بصره برسیم. بچه‌های غواص باید عرض اروند را رد می‌کردند، از خورشیدی‌ها می‌گذشتند، که یک جور مانع فلزی شناور بود، و از سنگرها و سیم‌خاردار عبور می‌کردند و تازه به طرف مقابل می‌رسیدند. ما فکر می‌کردیم عراقی‌ها این را نمی‌دانند و همه در اتاق عملیات بودیم؛ از جمله مرحوم آیت‌الله طاهری، امام‌جمعه اصفهان، که بیشتر عملیات‌ را به جبهه می‌آمدند. به محض رفتن بچه‌ها درون آب معلوم شد عراقی‌ها کاملاً در جریان هستند و باقی قضایا… که واقعاً برای همه ما سخت بود.»

 

انقلاب

بدون شک دید مذهبی خانواده در علاقه من به انقلاب تاثیر داشت اما بخشی هم به خاطر شور جوانی بود که طبیعتاً یک جریان همه‌گیر مانند انقلاب، نوجوانی مثل من با ۱۶، ۱۷ سال سن را به شدت درگیر خود می‌کرد. اگر امروز از من بپرسید چقدر از ایده‌های انقلاب شناخت داشتم، واقعاً باید بگویم اقتضای سن من چندان مطالعه و بررسی ایده‌های سیاسی نبود، ولی بدون شک برای خودم شخصیت، کاریزما، ایده‌ها و سخنان خود حضرت امام بسیار جذاب بود. می‌دانم برای بسیاری دیگر هم همین شخصیت جریان‌ساز بود.

خاطرات شیرین هم از جنگ کم ندارد، یکی آزادی خرمشهر: «باور کنید مانند این بود که همه عوامل دست به دست هم داده‌اند تا این شهر آزاد شود. من با چشم خودم دیدم که یکی با کلاشینکف هلی‌کوپتر عراقی‌ها را زد. ما فقط در همان عملیات ۱۹ هزار اسیر عراقی گرفتیم. باور کنید صف اسرای عراقی شبیه این بود که در خیابان انقلاب تظاهرات شده باشد.»

سال ۶۵ تصمیم می‌گیرد هرچند همچنان رفت و برگشت به جبهه را ادامه می‌دهد ولی از سپاه کناره‌گیری می‌کند و در خردادماه همان سال به اصفهان می‌رود و به دنیای غیرنظامیان بازمی‌گردد: «راستش به این جمع‌بندی رسیده بودم که هرچند دفاع از کشورم برایم یک وظیفه است ولی روحیاتم برای کار در یک محیط نظامی چندان مناسب نیست. حتی یک مدتی مسئول مخابرات لشکر امام حسین هم بودم و بعد از استعفا باز آن اعتماد به رفتار من وجود داشت، ولی دیگر دوستان پذیرفتند که با توجه به شرایط پدرم کناره‌گیری کنم.»
برای امرار معاش تقریباً دست به هر کاری می‌زند. یک مزدای هزار کوچک دارد که با همان بار می‌برند و میوه جابه‌جا می‌کنند و دختر اولش هم در همان سال به دنیا می‌آید: «یک روز به چشمم خورد که اداره مخابرات اصفهان دارد نیرو استخدام می‌کند و رفتم امتحان دادم. استخدام شدم. این شد ماجرای ورود ما به مخابرات. زمان استخدام مرا فرستادند شدم تکنیسین مراکز شهری. آن زمان مراکز تلفن سوئیچ‌های الکترومغناطیسی داشتند و ما را فرستادند آموزش ببینیم و برویم با این سوئیچ‌ها کار کنیم.»
مدتی که در مرکز مخابرات ده‌هزار شماره‌ای نزدیک خانه‌اش کار می‌کند، می‌بیند این زندگی کارمندی روزمره در قیاس با دوران پرتب‌وتاب جبهه یا حتی ایده‌هایی که برای آینده‌اش دارد، بیش‌ از حد بی‌دغدغه و آرام است: «پرسیدم خب ته این کاری که من دارم می‌کنم چه هست و گفتند می‌توانی بعد از یک مدتی این پیچ را سفت کنی یا آن سیم را هم وصل کنی. همه تجهیزات هم زیمنس آلمان بود. دیدم مثل اینکه باید دیگر واقعاً درس بخوانم.»

 

جبهه

قبول دارم که دوران جنگ برای خانواده ما واقعاً دوره سختی بود. بنیه مالی قوی‌ای نداشتیم. پدرم بیشتر مریض بود و توان کار کردن نداشت و برادرم هم که شهید شد. اما باور کنید وقتی به جبهه می‌رفتید احساس می‌کردید از فضای مادی جهان پیرامون جدا می‌شوید و به احساسی اتصال پیدا می‌کردید که با کلمات به راحتی قابل توصیف نیست. خیلی از خانواده‌ها کلاً یک بچه داشتند و به جبهه می‌آمد و شهید می‌شد. به همین خاطر شما این شجاعت و شهامت را پیدا می‌کردید که دارید برای هدفی بزرگ‌تر می‌جنگید. این شعله همیشگی هم نبود. هم من و هم بقیه روحیات‌مان از ابتدا تا انتهای جنگ خیلی تغییر کرد و به تدریج عواملی در این فضا وارد شد که دیگر آن جو با ابتدای جنگ قابل مقایسه نبود.

سال ۶۶ در رشته الکترونیک صنعتی اصفهان قبول می‌شود و خودش می‌گوید خواندن درس از قبول‌ شدن خیلی سخت‌تر است: «وارد کلاسی شدم که بهترین‌ها در بهترین دانشگاه صنعتی اصفهان بودند و همگی هم جوان‌هایی باسواد با ذهن‌هایی ورزیده. این دید هم کم و بیش وجود داشت که من سهمیه‌ای هستم پس کاری از من برنمی‌آید. یک ترم که گذشت فهمیدم نه این‌طور نمی‌شود این درس‌ها را خواند و باید بین کار و درسم ناگزیر یکی را انتخاب کنم. ما ذاتاً خانواده قانعی هستیم و در شرایطی بزرگ شدیم که تا بعد از انقلاب حتی یخچال یا تلویزیون نداشتیم. پس با همسرم انتخاب کردیم که من وقت بیشتری برای درسم بگذارم. از کارم مرخصی گرفتم یا شیفتی کار برداشتم. طبقه بالای خانه پدری را که در خیابان پروین ساخته بودم و در آن نشسته بودیم اجاره دادم و رفتم در کوی دانشگاه یک اتاق اجاره کردم و با خانواده رفتیم آنجا. روزی ۱۸ ساعت درس می‌خواندم و چنان خودم را وقف درس خواندن کردم که بعد از مدتی حتی مرخصی بدون حقوق هم گرفتم. خانمم بسیار سختی کشید ولی بعد از مدتی حتی از همان نوابغ کلاس هم در مواقعی جلو زدم. ترم آخر درسم- که ۹ ترم طول کشید تمامش کنم- برای کارشناسی ارشد امتحان دادم.»

 

عملیات محرم

بعد از عملیات کربلای چهار شاید سخت‌ترین عملیاتی که من به چشم دیدم عملیات محرم بود در دشت عباس، نزدیکی اندیمشک. نیروهای ما قرار بود از دو رودخانه بگذرند تا وارد خاک عراق شوند. وقتی برای شناسایی رودخانه‌ها رفته بودند عمق آب تا زیر زانوی پایشان بود و جریانش اصلاً قوی نبود. شب عملیات باران گرفت و باران‌های منطقه خوزستان نادر ولی سیل‌آساست. باران از سمت دهلران شروع شد و سر راهش سیل‌بندهای خاکی را که ضعیف هم بود شست و برد. خیلی از بچه‌ها وسط رودخانه بودند که سیل آمد و در همان روز فقط اصفهان ۳۳۰ شهید داد. شاید باور نکنید ولی صبح که ما رسیدیم دم رودخانه‌ها، حتی نفربرهای شناور نمی‌توانستند عبور کنند و آب آنها را هم می‌برد. ارتش هم نتوانست پل بزند و مجبور شدیم با هلی‌کوپتر آذوقه و مهمات بفرستیم و از آن طرف مجروحان را بیاوریم. عصر همان روز که دوباره برگشتیم دم رودخانه باز عمق آب تا زیر زانوی پایمان بود.

همان دانشگاه صنعتی رشته مخابرات، گرایش سیستم، قبول می‌شود و اینجاست که با محمدرضا عارف، که مسئول تحصیلات تکمیلی دانشکده برق است، نیز بیشتر آشنا می‌شود. سال دوم ارشد است که از مرخصی بدون حقوق به مخابرات برمی‌گردد و در سال ۷۱ می‌شود کارشناس سوئیچ، آن هم در دورانی که تازه سوئیچ‌های دیجیتالی وارد بازار مخابراتی کشور می‌شوند. علی نادی‌پور، چهره سرشناس و مرحوم این روزهای مخابرات کشور، آن زمان مدیرعامل مخابرات استان اصفهان بود: «مهندس نادی‌پور تازه مدیرعامل شده بود و خودش هم مدیر جوان‌گرایی بود. مهندس غرضی هم که وزیر بودند؛ وزیر معین مالزی و اندونزی بودند که آن زمان در هیات دولت باب بود. ایشان هم در یک سفر به اتفاق آقای هاشمی رفسنجانی رفت مالزی و در آنجا توافق کرد در قالب یک پروژه BOT، شرکت سل‌کام مالزی در اصفهان اولین شبکه موبایل کشور را راه بیندازد. من در این پروژه درگیر شدم.»

این پروژه هرچند هیچ‌گاه به سرانجام نرسید ولی در عوض با پیمانکاری مالزیایی‌ها و مساعدت فنی اریکسون، آموزش فنی تیمی که سرائیان در آن درگیر بود برای اولین شبکه همراه کشور شروع شد و به این ترتیب دست بر قضا در یکی از شاهراه‌های مخابراتی کشور قرار گرفت. سرائیان که بسیار به پروژه علاقه‌مند شده، پایا‌ن‌نامه‌اش را هم در همین زمینه شبکه‌های همراه برمی‌دارد: «با فشار سیاسی روی پروژه، مالزیایی‌ها موافقت کردند تجهیزات را بدون هیچ قراردادی به اصفهان بفرستند و یک سوئیچ ۳۵ هزار شماره‌ای و ۲۰ سایت BTS و برنامه‌های لازم برای برنامه‌ریزی پروژه به ایران رسید. از اینجا به بعد درگیر نصب و راه‌اندازی بودیم که بسیار برای من آموزنده بود. این تجهیزات ابتدا روشن شد و آغاز به کار کرد اما بعد خاموش شد تا مجوز سرمایه‌گذاری خارجی پیدا کند و تقریباً برای همیشه در این فاز ماند.»

 

برادر

برادرم با وجود اینکه از من یک‌ سال کوچک‌تر بود ولی در مقابل برای جنگیدن آتش تند‌تری داشت. همان اوایل انقلاب یک مدت برای خدمت رفت سیستان و بلوچستان و بعد آمد رفت آبادان منطقه ذوالفقاریه. کلاً سر بی‌باکی داشت و سرانجام هم در فاو شهید شد. برخلاف من ایشان از طریق مسجد محل و با جمع دوستانش به جبهه رفت که شدند تیپ ۲۵ کربلا. بیشتر این تیپ شمالی بودند اما فرمانده‌شان اصفهانی، و خودش هم در آنجا فرمانده گردان بود.

هرچند آنچه بعداً اسپادان نامیده شد در نهایت شکست خورد، اما دروازه ورود سرائیان به دنیای موبایل شد و مخابرات که تجهیزاتش را در شش شهر روشن کرد از همین سایت‌ها و تجهیزات هم بهره برد. مدرک دانشگاهی، روحیه‌ مردمدارش و این حقیقت که جزو معدود نیروهای مسلط بر مبحث موبایل در آن زمان است، او را در یک آسانسور حرفه‌ای قرار می‌دهد. ظرف چند سال ابتدا مسئولیت آموزش مخابرات اصفهان را بر عهده می‌گیرد و سپس با مصوبه مجلس، مبتنی بر شرکت‌شدن مخابرات استانی، در ۳۳ سالگی قائم‌مقام مدیرعامل شرکت مخابرات اصفهان می‌شود.
سال ۷۷ با تغییرات ناشی از دولت اصلاحات، نام سرائیان به عنوان گزینه مدیریت عاملی مخابرات زادگاهش مطرح می‌شود و با آمدن نادی‌پور به سمتی اجرایی در تهران و رفتن عارف به وزارت پست و تلگراف و تلفن، به این ترتیب وارد سطح اول مخابرات کشور می‌شود: «مهم‌ترین ملاحظه این بود که من بسیار جوان بودم و مدیرعامل ۳۵ساله در آن زمان باب نبود. مهم‌ترین چالش هم دوقطبی شدیدی بود که در کل بدنه مخابرات میان طرفداران و مخالفان آقای غرضی وجود داشت. شاید مهم‌ترین کار من این بود که توانستم یک مصالحه میان این دو طیف ایجاد کنم تا کارها روی غلتک بیفتد. انتظار این بود که من بیایم همه قبلی‌ها را بریزم بیرون ولی درست نبود. مجبورشان کردم همه با هم کار کنند.»

 

دانشگاه

قبول دارم که آدم سخت‌کوشی هستم اما در بازه‌ای که دانشگاه قبول شدم چاره‌ای غیر از درس‌ خواندن نداشتم. من از سپاه آمده بودم بیرون و دیده بودم ته نظامی‌گری آن چیزی نیست که من می‌خواهم. کارمند مخابرات هم بودم و دیده بودم سرانجام این کار هم برایم جذاب نیست. کف بازار هم کارهای انجام داده بودم، مثل برق‌کشی و سایر کارها، و دیده بودم در این زمینه شانسی ندارم. دیگر درس‌ خواندن تنها مسیری بود که برایم باقی مانده بود. مثلاً برای یک درسی مانند ریاضی دو تمام مسائل ۱۰ کتاب را حل می‌کردم تا هیچ سوالی از چشمم دور نمانده باشد.

مخابرات استان اصفهان آسانسور پرتاب سراییان است به تراز اول مدیریتی کشور

هرچند فقط دو سالی مدیرعامل اصفهان است ولی تغییر به سوئیچ دیجیتال و تحویل شماره‌های پیش‌فروش‌شده دستاورد این دوره از زندگی حرفه‌ای‌اش است. سال ۷۸ دعوت می‌شود تا به هیات مدیره مخابرات ایران برود. یک سمت طراز اول در میان یک جمع باتجربه که برای او با یک چالش فردی همراه است: «دانش صنعت مخابرات ایران برخلاف صنایعی مانند برق تمام و کمال در داخل خود شرکت مخابرات تجمیع شده و برای همین شما بدون داشتن یک دانش فنی قابل اتکا نمی‌توانید در رأس این مجموعه حرف بزنید و حضور داشته باشید. شاید مهم‌ترین برگ برنده مدیریتی من این بود که علاوه بر تحصیلاتم، افراد اندکی دانش و تجربه در حوزه موبایل داشتند و من یکی از آنها بودم. نارضایتی و انتظارات در این زمینه بسیار بالا بود و به همین خاطر وقتی به تهران آمدم شدم معین ارتباطات سیار در هیات مدیره مخابرات ایران.»
در دولت دوم اصلاحات، سید احمد معتمدی وزیر ارتباطات می‌شود و بهرام‌پور مدیرعامل و رئیس هیات مدیره مخابرات ایران. رسول سرائیان با توجه به دانش فنی‌اش به سمت معاونت توسعه مهندسی شرکت مخابرات می‌رسد. سال ۸۰ هیات مدیره مخابرات را قانع می‌کند تا مناقصه برگزار کنند و برای اولین بار پس از انقلاب برای مخابرات ایران مشاور خارجی بگیرند. اقدامی که در آن زمان طی دو دهه بی‌نظیر است و شرکت بریتانیایی ایرکام برنده آن می‌شود: «ایرکام هم یک مشاور بین‌المللی مخابراتی بود و هم خودش ابزارهای طراحی، اندازه‌گیری و مدیریتی داشت؛ یعنی مثلاً ابزار طراحی و مدیریت‌اش هنوز در همراه اول استفاده می‌شود و بسیاری از نیروهای کلیدی کشور در همان قرارداد آموزش دیده‌اند. ارزش قرارداد آن زمان حدود ۱۵ میلیارد تومان بود.»
قدم دومش در این دوره تدوین اسناد و مناقصه تالیا است که برای اولین بار فرضیه یک اپراتور برای سیم‌کارت‌های اعتباری را مطرح می‌کند و البته در کنار آن به توسعه شبکه فیبرنوری کشور هم می‌پردازد. طی این بازه به دلیل اینکه احساس می‌کند در زمان بهرام‌پور اختیارات کافی ندارد، از سمت معاونت مخابرات کناره‌گیری می‌کند و راهی مخابرات خراسان می‌شود. به عنوان مدیرعامل به استانی می‌رود که آن زمان به‌رغم ثروت و قدرت فراوان، در بازار مخابراتی کشور رتبه پایینی دارد: «شایع کرده بودند که من دارم با یک مینی‌بوس مدیر از اصفهان به مشهد می‌آیم ولی من تنها رفتم و تنها برگشتم. همه جای دیگر هم همین‌طور بوده، چون باور دارم که باید کوشید از ظرفیت‌های همان فضا استفاده کرد. در خراسان هم وقتی دیدند من آمده‌ام کار کنم، بسیار همکاری کردند حتی بیشتر از اصفهان.»

 

تحصیل

خیلی از رزمنده‌ها در سال‌های پس از جنگ دنبال ادامه تحصیل رفتند چون در جبهه به ویژه در لایه فرماندهی استعداد ذاتی و شهودی این افراد در اداره تیم‌ها و گروه‌ها کشف شد و این حقیقت غیرقابل انکار بود که وقتی مثلاً یک جوان ۲۰ ساله با ۴۰۰ نفر می‌رود یک شهر را از محاصره بیرون می‌آورد، ظرفیتی دارد و همین باعث می‌شد برود دنبال ادامه تحصیل. حالا به این ماجرا این حقیقت را هم اضافه کنید که کشور پس از جنگ نیاز به سازندگی داشت و همین نیاز آن نیروها را دعوت به آموختن و ساختن می‌کرد.

خراسان آن زمان جزو ۱۰ استان آخر در میان شاخص‌های ارتباطی کشور بود ولی سرائیان تیم را با خودش همراه می‌کند. با برگزاری مناقصه چهار هزار دستگاه تلفن همگانی در بازاری که هنوز پای موبایل به آن باز نشده، این شهر زیارتی را مجهز به یک جریان مالی مستمر از طریق فروش کارت تلفن می‌کند: «اگر دقت کنید هنوز هم مشهد یکی از معدود شهر‌هایی است که سیم تلفن‌های همگانی از بالا نیامده و از زیر زمین کار شده و چراغ و تجهیزات دارد. در نهایت کل نوسازی به ارزش چهار میلیارد تومان ظرف شش‌ ماه جبران شد. جالب است بدانید که چون BTS موبایل را تازه داشتیم در شهر نصب می‌کردیم، بین مالکان دعوا بود که کجا این آنتن نصب می‌شود تا اجاره آنتن را بگیرند.»
دو سال موفق را در خراسان پشت سر می‌گذارد و سپس به دعوت معتمدی به تهران می‌آید و اولین مدیرعامل و رئیس هیات مدیره شرکت ارتباطات سیار می‌شود. شرکتی که بعدها تبدیل به صاحب برند همراه اول و یکی از پول‌سازترین شرکت‌های تاریخ ایران شد: «در طبقه ۱۸ برج آفاق دفتر کوچکی گرفتیم و تازه تبدیل به شرکت شدیم و اولین ثبت‌نام عمومی برای سیم‌کارت موبایل سال ۸۲ شروع شد. همه برآوردها این بود که حداکثر برای یک میلیون سیم‌کارت ثبت‌نام می‌کنند، ولی ظرف ۲۰ روز پنج میلیون و ۶۰۰ هزار سیم‌کارت ثبت‌نام شد که مجموع پولش بالغ بر دو هزار و ۵۰۰ میلیارد تومان، و دلار هم حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ تومان بود. قیمت سیم‌کارت ۴۴۰ هزار تومان بود و شب‌ها مردم در صف می‌خوابیدند تا سیم‌کارت ثبت‌نام کنند.»

شبکه حداکثر دو و نیم میلیون سیم‌کارت ظرفیت داشت و نزدیک به شش میلیون مشتری پشت درش منتظر سیم‌کارت بودند. سرائیان برای چالش عرضه و توسعه سیم‌کارت، استفاده از الگوی پیمانکار عمومی را پیگیری می‌کند: «ما تا آن زمان پیمانکار خرد داشتیم و دیدیم این دیگر جواب نمی‌دهد، باید سر تا ته کار را یکجا بسپاریم به پیمانکارانی که بتوانند کل آن را انجام بدهند و در موافقت با سازمان برنامه و بودجه این‌گونه بود که GCها شکل گرفتند. دقت کنید بعدها ایرانسل هم توانست از همین ظرفیت استفاده کند. این کار بدون پشتیبانی دقیق و تجربه ایرکام ممکن نبود.»

 

تالیا

تردیدی نیست که ما در طراحی اسناد واگذاری تالیا اشتباهات زیادی کردیم ولی دقت کنید که بازار موبایل کشور در آن زمان قفل شده بود و آقای معتمدی باور داشت با این شرایط نمی‌توان وضعیت رقابت و شبکه را بهبود داد. هنوز خصوصی‌سازی شروع نشده بود و هیچ قانونی وجود نداشت که بتوان با‌ آن اپراتور دوم را راه انداخت. تنها امیدش این بود که در برنامه دوم توسعه بندی بود که می‌شد به شیوه BOT کار واگذار کرد و بر همان اساس تالیا راه‌اندازی شد، هرچند بدون اشتباه هم نبود.

سال ۸۴ که ثبت‌نام دور دوم انجام می‌شود باز هم هشت میلیون نفر ثبت‌نام می‌کنند و هرچند روند توسعه شبکه و تحویل سیم‌کارت‌ها شروع شده اما باز فشار انجام کار برای او طاقت‌فرساست. سایه تغییرات دولت و آمدن اپراتور دوم هم بر ارتباطات سیار سنگینی می‌‌کند: «دقت کنید که نیاز در بازار وجود داشت و این‌طور نبود که شما سیم‌کارتی بفروشید و روشن نشود. هر سیم‌کارتی فروخته می‌شد بلافاصله روشن می‌شد و مورد استفاده قرار می‌گرفت.»
با انتصاب محمد سلیمانی به سمت وزارت ارتباطات در کابینه اول محمود احمدی‌نژاد و شروع واگذاری سیم‌کارت ایرانسل، در نیمه دوم سال ۸۵، بازی تغییر می‌کند: «ایرانسل فقط انحصار همراه اول را نشکاند. به نظرم مهم‌ترین کاری که ایرانسل انجام داد این بود که اولویت تفکر مخابرات ایران را از تلفن ثابت به همراه تغییر داد و ناگهان مخابرات به خودش آمد و دید دیگر موبایل یک کالای لوکس، مطابق آنچه که مجلس تصویب کرده بود، نیست و دارد سهم خودش از بازار را از دست می‌دهد.»
سلیمانی همراه خود تیمی را از صاایران می‌آورد که چهره کلیدی آن مرحوم وفا غفاریان است و همین زمین‌ بازی را برای سرائیان- که چهره‌ای ذاتاً مخابراتی است- تغییر می‌دهد. پس از ثبت‌نام هشت میلیونی فشار کاری آن‌قدر بالاست و استرس کار، سرائیان را به سبب نارسایی قلبی ناچار می‌کند چند هفته‌ای در بیمارستان بستری شود. سال ۸۵ وحید صدوقی که سرشناس‌ترین مدیر اپراتوری کشور است مدیرعامل همراه اول می‌شود و سرائیان هم در هیات مدیره ارتباطات سیار همکاری نزدیکی را با او شروع می‌کند: «در همین دوره، برج همراه از بنیاد پانزده خرداد به ارزش ۸۲ میلیارد تومان خریداری شد که به شدت تاثیر مثبتی بر شرایط کاری همراه اول گذاشت.»
تجربه‌اش در تعامل با زیرساخت،‌ تعامل با استان‌ها و برخی حوزه‌های مالی که سرائیان در آن تخصص دارد، در هیات مدیره به او واگذار می‌شود. در همین دوره است که به سراغ ادامه تحصیل می‌رود و مدیریت استراتژیک را در دانشگاه عالی دفاع ملی می‌خواند و به قول خودش درهای جدیدی برایش باز می‌شود.

 

عارف

قبول دارم شاید خوی سیاسی آقای عارف با آقای غرضی یکی نیست، اما یکی از مهم‌ترین اقدامات ایشان این بود که تمام تصمیمات درست وزیر پیش از خودش را نگه داشت و حتی با جمع معاونانش رفت دیدن آقای غرضی. به هر حال دوره وزارت ایشان به چهار سال نرسید و این هم مهم است که قبول کنیم پس از تنش‌های دوره آقای غرضی به وزیری نیاز بود که بتواند فضای مخابراتی کشور را آرام کند. بعدها هم اولین رئیس سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور شد.

کاراکتر پرکار و متعهد و هوشمند صدوقی و همراهی محمود احمدی‌نژاد با سلیمانی، وزیر وقت، باعث می‌شود به تدریج همراه اول به دوران طلایی‌اش نزدیک شود: «آقای سیلمانی با حمایت رئیس‌جمهوری مصوبات شورای اقتصاد برای خریدهای لازم بابت تجهیز شبکه همراه اول را می‌گیرد و خود آقای صدوقی هم کسی است که به راحتی ۱۸ ساعت در روز کار می‌کند. همراه اول در روال درستی افتاد.» مخابرات که سال ۸۸ خصوصی می‌شود سرائیان خودش را با ۲۵ سابقه کار بازنشسته می‌کند و به عنوان مشاور کارش را ادامه می‌دهد: «دوست داشتم از دولت بیایم در فضای خصوصی که البته هیچ وقت محقق نشد.» پایان سال ۸۸ که مخابرات به سهامداران جدیدش واگذار می‌شود او همین مشاور بودنش را حفظ می‌کند تا اینکه توسعه اعتماد مبین به عنوان سهامدار عمده از او دعوت می‌کند دوباره عضو هیات مدیره شود. سرائیان حضور مهردادی در هیات مدیره شرکت ارتباطات سیار و عملکرد صدوقی را در موفقیت همراه اول بسیار تاثیرگذار می‌داند. او درگیر انتخاب مشاور بین‌المللی برای همراه اول است: «ایرانسل تجربه و نیروی مدیریتی بین‌المللی داشت و اگر ما راهبرد و تجربه بین‌المللی را نداشتیم، همراه اول هرگز این نمی‌شد. به نظرم نقش آقای مهردادی واقعاً در این دوره طلایی همراه اول غیرقابل انکار بود.»
در همین دوران است که همراه اول وارد بازار نسل‌های سوم و چهارم موبایل می‌شود و با نقشه راهی که موسسه «آرتور د لیتل» برای آنها ترسیم می‌کند همراه اول امکان می‌یابد تا بتواند وارد بازار اینترنت پرسرعت موبایل شود. به رغم فشار تحریم‌های بین‌المللی تجهیزات لازم را می‌خرند و نوسازی شبکه همراه اول آغاز می‌شود. در این دوره هم حضور سرائیان و سابقه‌اش در مخابرات تاثیر خود را می‌گذارد، چون با مخابرات استانی توافق می‌کنند تا سایت‌های نسل چهارم همراه اول با فیبر نوری به شبکه دیتای کشور متصل شوند: «این کار، بدون شک زمانی که همراه اول وارد فاز نسل پنجم موبایل شود، تاثیر خود را خواهد گذاشت. خیلی خوشحالم که در آن دوره از هیات مدیره طلایی همراه اول نقش موثری داشتم و روحیه من نشان داد حتی وقتی خودم هم مدیرعامل نیستم، با کسی که فرمان اجرایی کار را در دست دارد نهایت همکاری موثر را خواهم داشت.»

 

غرضی

در مخابرات دوقطبی شدیدی میان موافقان و مخالفان آقای غرضی حاکم بود. تا جایی که ایشان دو مراسم تودیع گرفت. یکی در سالن بسکتبال باشگاه پیام که مخالفانش آمدند هو کردند و دیگری در حضور آقای عارف و نمایندگان مجلس که حتی در آن مراسم هم باز عده‌ای سوت زدند و هو کردند تا مراسم به هم بریزد. من خودم در جلسات کاری مستقیم با ایشان کار نکردم ولی انکارناشدنی است که شم اقتصادی‌اش در مورد کار واقعاً خیره‌کننده است. در همان جلسه تودیع چون قبلش وزارت نفت بود، خطاب به جمعیت گفت: «وقتی از نفت آمدم به وزارت پست و تلگراف و تلفن، رندی به من گفت نفت را ول کردی چسبیدی به پست؟! من هم گفتم شما باید سرتان را بکنید توی چاه پول دربیاورید ولی ما مخابراتی‌ها سرمان را رو به آسمان می‌کنیم تا پول دربیاوریم.» هنوز هم این بهترین تعریف از ارتباطات است. وقتی تعرفه موبایل را گذاشت ۲۵ برابر تعرفه تلفن ثابت، همه به او گفتند نمی‌شود و کسی نمی‌خرد. گفت مردم باید برای موبایل صفر اول شماره بگیرند، به همین دلیل ذهن‌شان برای این تعرفه آماده است و این شد که با همان پول شبکه موبایل کشور را ساخت.

در همین بازه است که همچنان دعوا میان سهامداران مخابرات و وزارت ارتباطات ادامه دارد و حتی بالا می‌گیرد، هرچند با درایت مهردادی کمترین پس‌لرزه به همراه اول منتقل می‌شود اما در نهایت با رسیدن وزارتخانه و سهامداران به یک آتش‌بس نسبی به سراغ سرائیان می‌آیند تا با داشتن چهره‌ای میانه، مدیرت عاملی مخابرات را در دوره‌ای بر عهده بگیرد که بزرگ‌ترین واگذاری تاریخ بورس ایران، دوران نقاهتش پس از درگیری‌ها را طی می‌کند. ترکیب هیات مدیره مخابرات هم عوض می‌شود و سرائیان هرچند در سپاه خدمت کرده ولی تمامی حرفه‌اش در مخابرات و بخش عمده‌ای از آن در مخابرات استانی سپری ‌شده بود. در همین دوره است که دست به چند اقدام انقلابی می‌زند: «با همراهی آقای برات قنبری که نقشی بسیار کلیدی داشت اولین کاری که کردیم این بود که ره‌نگاشت پنج‌ساله برای تحول مخابرات را به تایید هیات مدیره و حتی سهامداران رساندیم. یکی از بزرگ‌ترین‌ کارهای آن ادغام و انحلال ۳۱ شرکت مخابرات استانی در مخابرات ایران بود. چنین ادغامی در تاریخ ایران بی‌سابقه بود. در سه‌ لایه برای نوسازی شبکه قراردادهایی به ارزش ۴۵۰ میلیون یورو امضا کردیم تا این شبکه فرسوده به‌روز شود. در لایه دسترسی برای رساندن فیبرها به خانه‌‌ها تانوما را شروع کردیم که اگر حمایت می‌شد و ادامه پیدا می‌کرد، سرنوشت اینترنت ثابت کشور برای همیشه عوض می‌شد.»

زمان مدیریت عاملی‌اش در مخابرات ایران طولانی نیست ولی موثر است و باز به تغییر دولت می‌خورد. هرچند روند کلی حرکتش خروج از ساختار دولت است اما به دعوت محمدجواد آذری جهرمی، راهی سازمان فناوری اطلاعات می‌شود تا جانشین نصرالله جهانگرد شود: «واقعاً پشت این انتخابم نیت خاصی نبود. یک روز که کربلا بودم آقای جهرمی تماس گرفت، نیت قلبی‌ام این بود که به تیم جوانی که روی کار می‌آید کمک کنم.»
می‌توان این نیتش را تنها چند ماه بعد، وقتی که حضور دولت در یک الکامپ بسیار موفق توسط سازمان نظام صنفی رایانه‌ای را مهندسی کرد و به مصوبه منع استفاده از بازنشستگان خورد، به وضوح دید؛ او طی یک فرایند آموزشی دقیق و صادقانه کار را به امیر ناظمی رئیس جدید سازمان فناوری اطلاعات سپرد و با تنفسی چندماهه راهی دبیرکلی سازمان نظام صنفی رایانه‌ای کل کشور شد: «شاید تصویب ۲۳ پروژه دولت الکترونیکی در هیات دولت هم در این بازه دستاورد خوبی بود اما من با لذت تمام کار را به آقای ناظمی تحویل دادم و هر آنچه را بلد بودم به ایشان گفتم. حتی با هم رفتیم به چند سازمان معرفی‌شان کردم.»
حضورش طی شش ‌ماه اخیر در سازمانی که به داشتن یک دبیرکل شاخص عادت ندارد محسوس بوده و خودش اعتقاد دارد این نقش جدیدش تضادی با سابقه پررنگش در دولت ندارد: «امیدوارم ارتباطم به این صنف کمک کند اما به نظر من صنف ما هنوز راه دارد که توان و خواستش را یکپارچه کند و بتواند مطالبه‌گری کند. امیدوارم در قالب برنامه بیستون بتوانم به تحقق این خواسته کمک کنم.»

نظر بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

اعلان برای
avatar
wpDiscuz