نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا
شماره 50 جهان ضد خاطرات صفحه 145

قسمت پنجاهم

سن که عبور کرد از ۵۰

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان

آن زمانی که تازه کار را شروع کرده بودم همکاری داشتم ۳۰ سال از من بزرگ‌تر. من مهندس صفرکیلومتری بودم که وارد یک کارگاه ساختمانی شده و او تکنیسینی که در مرز بازنشستگی قرار داشت. او مرا با لقب مهندس صدا می‌کرد و من هم به حکم کسوت او را همین‌طور، هر چند بعدها و حین همکاری با او فهمیدم که اگر قرار بود به او لقب افتخاری داده شود، واقعاً مهندس برایش کم بود. آقای ماندگار حدود ۳۰ سال در انواع و اقسام پروژه‌های ساختمانی استخوان خرد کرده بود و یک‌تنه بیشتر مشکلات یک کارگاه را حل و فصل می‌کرد. اولین چیزی که از او یاد گرفتم حس همیاری و حمایت از جوانی تازه‌وارد بود بدون آنکه ذره‌ای کم‌تجربگی‌اش را به رویش بیاورد. آن‌قدر به ظرافت و نرمی می‌گذاشت کنارش کار یاد بگیرم که خودم هم متوجه پیشرفتم نمی‌شدم. نزد کارگران فنی و حتی مهندسان مشاور کارگاه مرا به شکلی معرفی می‌کرد که انگار همه جزئیات فنی و عملی را در دانشگاه آموخته‌ام، چیزی که می‌دانیم واقعیت ندارد. سال‌ها بعد سعی کردم با همکاران جوان‌ترم همین رویه را پیش بگیرم، هرچند اینکه تا چه حد موفق بوده‌ام را فقط همان‌ها می‌توانند قضاوت کنند.

اما مهم‌ترین ویژگی‌ای که از او به یادم مانده چیز دیگری است و آن نگاهش به سنش و ورودش به میانسالی بود. پدیده‌ای که در آن سال‌های جوانی اصلاً برایم قابل لمس نبود، ولی حالا که خودم به آن مرز نزدیک می‌شوم وقتی به ماندگار فکر می‌کنم یادم می‌آید که گویا اصلاً مرزی برایش وجود نداشت. او در آن سال‌ها آن‌قدر با توان و انرژی ظاهر می‌شد که گاهی من به عنوان یک همکار جوان‌تر خجالت می‌کشیدم از تنبلی‌هایم. در کار کم نمی‌گذاشت و از کوچک‌ترین جزئیات نمی‌گذشت، حتی اگر به نظر بقیه فاقد اهمیت جلوه می‌کرد. نظمش مثال‌زدنی بود و پشتکارش در فعالیت‌های اجرایی بی‌نظیر. در یک کلام یک کننده تمام‌عیار بود. در کارگاه محبوب کارگران بود و در جلسات گاهی پرتنش با مشاوران و کارفرمای پروژه با تسلط کامل بر بحث‌ها سوار می‌شد و معمولاً می‌توانست بقیه را متقاعد کند.
یک بار از او در مورد راز موفقیتش سوال کردم. در پاسخ توضیح داد که بسیاری از این وجوه کاری در حین کار و با سعی و خطا و البته پشتکار و کسب تجربه در او شکل گرفته است. چیزی که البته انتظارش را داشتم. در ادامه کلمه‌ای گفت که شاید آن روزها برایم ملموس نبود ولی حالا در گوشم زنگ می‌زند. آن کلمه طلایی انگیزه بود. برایم از زندگی‌اش گفت و اینکه پس از سال‌ها کار وضع مالی‌اش راضی‌کننده بود. یکی از فرزندانش به اروپا مهاجرت کرده بود و پس از اتمام تحصیل شغل خوبی در همان کشور یافته بود. دیگری هم همین‌جا پزشکی خوانده بود و مشغول کار. همسرش هم دبیر بازنشسته بود. اما این به اصطلاح عاقبت‌به‌خیری هرگز باعث نشده بود ذره‌ای از انگیزه‌اش به کار کم کند. می‌گفت هرچه می‌گذرد انگیزه‌اش به کار و زندگی بیشتر می‌شود و همین به کار و زندگی‌اش انرژی تزریق می‌کند و این دور مثبت همه چیز را برای خودش و اطرافیانش بهتر می‌کند. ماندگار می‌گفت همه اینها در مغز می‌گذرد و اگر لحظه‌ای در ذهنش به خود اجازه خروج از این زنجیره انرژی را بدهد، همه چیز افت می‌کند. وضعیتی که خودش معتقد بود گاهی برایش اتفاق می‌افتاد، اما با ورزیدگی تمام می‌توانست خودش را به مدار پرانگیزگی برگرداند. در انتها گفت: «۵۰ هم عددی است مثل اعداد دیگر و نشانه هیچ مرزی نیست، باید زندگی کرد و جلو رفت. هرگز اعداد و دستاوردهای زندگی را نشانه رسیدن ندیده‌ام. با اتفاقات زندگی شاد می‌شوم یا غم می‌خورم و بعد عبور می‌کنم. رسیدن بی‌معنی است!»

شاید من در این مورد هرگز شاگرد خوب او نبودم و حالا در اوایل میانسالی نتوانم تعادلم را مدام روی مدار انگیزه حفظ کنم، اما همین که گاهی آن حرف‌هایش به یادم می‌آورد که ۵۰ نشانه هیچ مرزی نیست هم کلی غنیمت است. فکر کردن به مفهوم نرسیدن و عبور کردن هم البته غنیمتی دیگر

نظر بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

اعلان برای
avatar
wpDiscuz