نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا
شماره 52 جهان ضد خاطرات صفحه 138

قسمت پنجاه و دوم

انگیزه در گذر Y،X و البته Z

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان

جمع‌بستن و قیاس جزء به کل همیشه جواب نمی‌دهد. به همین دلیل در حکم دادن در مورد یک پدیده یا نگاه به یک طبقه یا نسل ملاحظه دارم. اما گاهی در کار به قدری الگوهای رفتاری یکسان در یک گروه سنی می‌بینم که ناگزیر می‌شوم به پیدا کردن دلیلی برای یک نگاه یا رفتار جمعی.

وقتی نسل‌های جدید و به ویژه جدیدتر را از دور و با فاصله می‌بینم شاید خیلی به چشم نیاید، اما همکاری و دوستی با آنها داستان دیگری است. چیزی در آنها انگار کم است. وقتی آنها را با خودم در سال‌های دور که به سن آن‌ها بودم مقایسه می‌کنم گویا به نوعی بی‌انگیزگی برمی‌خورم. نگاه آنها در مورد امید به آینده و هدف‌گذاری زمین تا آسمان با هم‌نسلانم در آن سال‌ها متفاوت است.

یادم می‌آید در سال‌هایی که تازه وارد بازار کار شده بودم تشنه یادگیری بودم. این واقعیت را که آنچه در دانشگاه خوانده‌ام خیلی در بازار کار به کارم نمی‌آید پذیرفته بودم و برای همین از هیچ تلاشی برای یاد گرفتن فروگذار نمی‌کردم. اینکه مدیرم که مهندسی با چندین سال سابقه بود مرا جدی بگیرد از دغدغه‌هایم بود. ایمیل به هیچ وجه رایج نشده بود و مکاتبات اداری آن زمان با ارسال نامه تایپ‌شده انجام می‌شد. با وجود اینکه تایپ نامه‌های مدیران وظیفه منشی‌های شرکت بود، اما من خودم نامه‌های مدیر مستقیمم را تایپ می‌کردم تا با شکل نگارش او از نزدیک آشنا شوم. اگر نامه، نقشه یا سندی پیدا نمی‌شد، این من بودم که همه زونکن را زیر و رو می‌کردم و در حین ورق زدن مشتاقانه به موضوعات سرک می‌کشیدم تا بلکه از چیزی سر دربیاورم. ابایی نداشتم از اینکه برای آقای مهندس چای بریزم یا در سرکشی‌های به سایت نقشه‌ها و حتی کیفش را حمل کنم. قرار داشتن در آن موقعیت و فضا را برای خودم نعمتی می‌دانستم. با افتخار خودم را شاگرد راننده یک راننده قدیمی می‌دانستم که در عوارضی‌ها پیاده می‌شد و به لاستیک‌های اتوبوس لگد می‌زد. البته شانسم این بود که مهندس حقیقت از آن مدیرهایی نبود که به تازه‌واردها کار یاد نمی‌دادند و من قدر این را می‌دانستم. او هم پشتکار و انگیزه‌ام را قدر دانست و پس از مدتی مرا وارد جریان عملی کار کرد. آن همه کوشش و پشتکار به نگاه من و هم‌نسلانم بر‌می‌گشت. در پرسپکتیو آینده خودم را در پنج سال بعد می‌دیدم که به تجربه مهندس حقیقت رسیده باشم و به کارشناسی شناخته‌شده در آن حوزه کاری تبدیل شده باشم که فرصت‌های کاری بهتری انتظارش را می‌کشد.

اما حالا اوضاع متفاوت است. امید جوانان فعلی از لحاظ جنس، تعریف و حجم با آن روزهای ما زمین تا آسمان فرق دارد. شاید هم حق دارند. جهان کوچک شده. در لحظه از همه خبرهای خوب و به ویژه بد جهان (که تعدادشان متاسفانه از خوب‌ها کمتر است) باخبر می‌شوند. به همین دلیل هم افق دیدشان نسبت به آینده با آن زمان ما زاویه دارد. تلاش‌های مداوم چندساله برای رسیدن به یک مهارت معنی سابق را ندارد، چرا که امیدهای اقتصادی و غیراقتصادی کمرنگ‌تر از آن به نظر می‌رسند که چند سال پشتکار مداوم ارزشش را داشته باشد. از سوی دیگر تعریف یادگیری دچار تغییر بنیادی شده. در زمان جوانی ما برای یادگیری باید به کتاب‌ها و هندبوک تخصصی رجوع می‌کردیم و مهم‌تر از آن در کنار کسی که آن مهارت را داشت کار می‌کردیم. اما اکنون در جهانی زندگی می‌کنیم که گویا می‌توان همه چیز را گوگل کرد و فرا گرفت. دنیا دنیای ویکی‌پدیاست و خودآموزی و یادگیری‌های پاراگرافی تعریف‌ها. عمق‌ها کمتر است و شاید هم خیلی نیازی به عمق نیست. نه فرصتش هست و نه انگیزه‌اش. جوانان امروزی خیلی چیزها را بلدند و شاید هم فکر می‌کنند بلدند و در هر صورت شاید همین قدر هم کفایت می‌کند. اقیانوس‌هایی به عمق چند سانتی‌متر محبوب‌تر از استخرها یا حتی دریاچه‌هایی به عمق چند مترند.

بامزه اینجاست که هر وقت به این جایی می‌رسم که در سطور بالای همین یادداشت رسیدم، حس می‌کنم پاسخ خودم را داده‌ام. مجاب می‌شوم که نسل‌های Y و Z آمده‌اند و دنیایشان با ما نسل Xها متفاوت است. دنیا فرق کرده، پس همه چیزش هم فرق کرده و مهم‌تر از امید به آینده و انگیزه و این قبیل چیزها این است که همه چیزمان به همه چیزمان بیاید

نظر بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

اعلان برای
avatar
wpDiscuz