نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا
شماره 47 باشگاه مدیران یک روز، یک مدیر صفحه 50

یک روز با غلامرضا انصاری، موسس رشته و دانشکده کامپیوتر در ایران

یک شورشی آموزشی


غلامرضا انصاری یکی از متفاوت‌ترین و مهجور مانده‌ترین چهره‌های تاریخ فناوری معاصر ایران است. رئیس مرکز محاسبات دانشگاه صنعتی شریف در دوران دفاع مقدس که درس و کارش را در دانشکده برکلی رها کرد و به ایران آمد تا در میان یکی از بزرگ‌ترین هجمه‌های آکادمیک رشته و اولین دانشکده مستقل کامپیوتر ایران را تاسیس کند. او در این راه برچسب‌های بسیاری هم خورده، از آنارشیست گرفته تا کودتاچی آموزشی و حتی حالا هم خودش دوست نداشت این نوشته یک «بیوگرافی» باشد. چون معتقد است که بسیاری از رخدادها را آدم‌ها در ایران اتفاقی رقم می‌زنند نه با یک برنامه قبلی. البته هنوز هم بخش‌هایی را محرمانه می‌داند، چون سعی کرده آن زمان ردپای رسیدن به این توافق را استتار کند تا مبادا آبروی افرادی بعضاً سرشناس ریخته شود. اگر شما هم یکی از سالانه ۳۵۰ هزار دانش‌آموخته مغرور رشته‌های کامپیوتر و مرتبط به آن هستید، بد نیست با خواندن این نوشته کوتاه به خاطر داشته باشید اتفاقی یا تعمدی این رشته را کسی تاسیس کرده است که خودش هرگز کامپیوتر نخوانده و همواره طرفدار سینه‌چاک مکتب بینارشته‌ای در ارتباط میان صنعت و کامپیوتر بوده است
سال تولد: ۱۳۳۴
محل تولد: تهران
سوابق تحصیلی: لیسانس راه و ساختمان از دانشگاه تهران و فوق لیسانس و دکترا در سازه‌های دریایی از دانشگاه برکلی آمریکا
سوابق مدیریتی: رئیس مرکز محاسبات دانشگاه صنعتی شریف، رئیس دانشکده کامپیوتر دانشگاه شریف، مدیرعامل پرگاس ایران و عضو ستاد فوریت‌های جنگ

 

 

متولد اول اردیبهشت ۱۳۳۴ است. فرزند ارشد یک خانواده پرجمعیت است تا از همان کودکی احساس کند مسئولیت یک خانواده را بر عهده دارد:«از همان اول پدرم دوست داشت مرا به گونه‌ای تربیت کند که الگوی بچه‌‌های دیگر باشم. این شد که سعی می‌کردم منظم باشم، تندخو و افراطی و بلهوس نباشم و به دیگران توجه کنم.» اثر اولاد ارشد بودن را تا همین امروز هم احساس می‌کند.
از یک خانواده اصیل تهرانی اهل امیریه تهران است، هرچند خودش بزرگ شده و هنوز ساکن محله قلهک است. بدون شک می‌توان رتبه اول تاثیرگذاری بر غلامرضای کوچک را به پدربزرگش داد. مهدی انصاری اولین مهندس بلدیه تهران است که از اداره فواید عامه در زمان عبدالحسین تیمورتاش، رجل سیاسی طراز اول اواخر قاجاریه و اوایل رضاخان، به شهرداری آن زمان انتقال پیدا می‌کند و اداره فنی شهر را راه می‌اندازد:«انسان فرهیخته‌ای بود و از من به عنوان آجودانش یاد می‌کرد تا همیشه کنارش و همراهش باشم. تمامی کارهایش را با وسواس و دقت ثبت می‌کرد و تاریکخانه‌ای داشت که در آن تصاویر همه کارهایش را نگه می‌داشت. معتقد بود بچه‌ها درک و فهمی یکسان با بزرگ‌ترها دارند. با من مانند یک مهندس همکارش با احترام و دقیق صحبت می‌کرد. این رفتار تاثیر زیادی بر شخصیت بچه‌ها می‌گذاشت که بزرگ خانواده ما را آقا و خانم صدا می‌کرد.»
پدرش هم از مدیران بانک سپه بوده و حتی تا هیات مدیره هم رسیده. چون پدرش بسیار ماموریت می‌رفت به تبعش خانواده نیز همواره به شهرهای مختلف ایران سفر می‌کنند: از کازرون و سنندج و شیراز گرفته تا تبریز و اصفهان. خودش اولین مدرسه‌اش را در گرگان می‌رود و باقی را دبیرستان شاپور شیراز. بالاخره با رسیدنش به سن دبیرستان پدر به قلهک بازمی‌گردد و غلامرضای نوجوان راهی البرز می‌شود:«من برخلاف اضطرابی که داشتم به راحتی ورودی دبیرستان البرز را قبول شدم و بدین ترتیب همه پسرهای بعدی شدند البرزی. من کلاس الف ۳ قبول شدم.»
تمام تابستان‌‌ها را در بانک یا شهرداری کار می‌کند، از خدماتی و پشتیبانی گرفته تا نوشتن دفاتر و تمیز کردن گونیا و میز گرافیک یا بریدن کاغذ کالک. ۱۸ ساله می‌شود؛ کنکور می‌دهد، تصدیق می‌گیرد و پدرش برایش یک ژیان پرتقالی بی‌نظیر می‌خرد. سال ۵۲ دانشکده فنی دانشگاه تهران مهندسی راه و ساختمان قبول می‌شود. درست در میانه عصر طلایی دانشگاه و البته اوج فعالیت‌های سیاسی است:«کافه‌تریا دست یک گروه بود و رستوران دست یک گروه دیگر. نماینده دانشجویان را حتی موقع خرید گوسفند هم همراه می‌برد تا به اصطلاح «ریغو» نباشد.»
در این دوران علاوه بر ۳۰۰ تومان هزینه تحصیل، به سبب دستیاری و همکاری با اساتید دانشجویی، کاملاً مرفه است:«این روزها شاید دانشجویان ناچار باشند برای معیشت کار کنند ولی در آن زمان با کمک‌هزینه و کارهای جانبی دانشگاه نیازی به هیچ کاری نداشتیم. من هر روز صبح مثل یک کارمند، چه کلاس داشتم چه نداشتم، کیفم را برمی‌داشتم می‌رفتم دانشگاه و شب برمی‌گشتم. فرصت و علاقه‌ای هم به کار سیاسی نداشتم. پدرم قبل از اینکه بروم دانشگاه فنی مرا فرستاد پیش یکی از آشنایان که فارغ‌التحصیل دانشکده فنی بود و وقتی با ایشان حرف زدم فهمیدم خسارت کار سیاسی در دوران تحصیل بیش از فواید است و من دوست داشتم بچسبم به همان درس ‌خواندن و باسواد شدنم. که با سواد هم شدم.»
نه تنها شاگرد اول رشته خودش که شاگرد اول دانشگاه می‌شود و معتقد است کسب اعتبار را از همان دوران یاد می‌گیرد:«ما در دانشگاه درس نمی‌خواندیم، زندگی می‌کردیم و در زندگی خیلی مهم است طوری کار و مراوده کنید که هر دو طرف به شما احترام بگذارند. من عضو هیچ گروهی نبودم و آن زمان فضای دانشگاه به شدت دوقطبی بود، ولی طوری درس می‌خواندم و کار می‌کردم که شائبه سیاسی نداشته باشد.»
سال ۵۶ فوق لیسانسش را در همان دانشگاه شروع می‌کند:«پدرم با وجود توانایی و اقتداری که مادرم داشت مدیریت امور و دارایی‌ها را در نبودش به من می‌سپرد تا از همان ابتدا احساس مسئولیت کنم. این کار را با اجازه مادرم به من سپرده بود. آن زمان برای افتتاح چند شعبه بانک سپه در اروپا بود و البته در زمان نامه‌نگاری من در شهر لندن. برایشان نامه نوشتم که من در دانشگاه از نزدیک شاهد وقایع هستم و به زودی در ایران انقلاب خواهد شد. ایشان هم جواب داد که ما از این خاک هستیم و هر چه داریم از این خاک است. پس هر چه را داشتیم نه تنها از ایران نبرد بلکه به ایران بازگرداند، چون واقعاً آدم وطن‌پرستی است و همین حالا هم در ۸۰ سالگی رئیس هیات مدیره ماست و با یک ذهن روشن به کار و مدیریت مشغول است. »

از چندین دانشگاه آمریکا و اروپا منجمله برکلی و استنفورد دعوتنامه دریافت می‌کند. ایلینوی، پاریس و امپریال کالج هم درخواست دعوتنامه‌اش را می‌پذیرند و می‌ماند انتخاب کردن. سرانجام برکلی را با گرایش سازه‌های دریایی انتخاب می‌کند.
حتی پیش از اینکه به آمریکا برود هم علاقه‌ای به کلاس‌ها و مرکز کامپیوتر دانشگاه نشان داده بود، هرچند مستقیماً با خود رشته‌اش در ارتباط نبود ولی با رفتن به ینگه‌دنیا دیگر این علاقه تبدیل به بخشی از گرایشش شد.
برکلی دانشگاه مناسبی برای یک دانشجوی تشنه دانش در ابتدای دهه ۸۰ میلادی است:«سر میز ناهار همیشه صحبت از طراحی محصول و برنامه‌نویسی و دره سیلیکونی بود. من شیفته کارهای پترسون و حضور در کلاس‌های کامپیوتر بودم. در خانه بوردها را سر هم می‌کردم و یک DynaByte DBA2 دست دوم خریدم. حرکت به سمت میکرو پروسسورها برایم جالب بود و احساس می‌کردم درست در جریان تحول از مین‌فریم‌ها به دسکتاپ‌ها هستم. همه موفقیت‌های بعدی من در دانشگاه شریف و آوردن فناوری و گرایش‌های روز حاصل همین دوران شام و ناهارهای هیجان‌انگیز در برکلی بود.»
هرچند غلامرضا درست در بحبوحه انقلاب و تیره شدن روابط ایران و آمریکا در برکلی است، اما این دانشگاه آزادمنش آمریکایی کار را برای وی سخت‌تر از آنچه هست نمی‌کند:«اینکه استادم اصرار داشت من حتماً به یکی از دانشگاه‌‌های لیبرال آمریکایی بروم در این دوران خودش را نشان داد.» در مواجهه با دگراندیشی آمریکایی و تنوع افکار خودش نیز فرهنگ مسامحه را می‌آموزد و می‌گوید مدیون کسانی است که او را از فرصت تاریخی‌اش در استنفورد جدا کرده‌اند:«در بسیاری از رشته‌ها که لزوماً به من مرتبط نبود از فلسفه تا جامعه‌شناسی با آدم‌های بزرگ زمانه آشنا شدم. صندوق صندوق کتاب می‌فرستادم خانه تا حدی که پست شاکی شده بود. مثل این بود که یکی لامپی داخل سرم روشن کرده باشد.»
فوقش را که می‌خواند برای دکترا هم بورس می‌گیرد و در زمینه سازه‌های دریایی مدیر مرکز پژوهش‌های برکلی می‌شود، اما درست زمانی که در اوج است جنگ ایران و عراق اتفاق می‌افتد و احساسش نسبت به محیط تغییر می‌کند:«وارد بازار کار که شدم به همه گفتم من یک بلیت آزاد برای برگشت به ایران در جیبم است و اگر بی‌احترامی‌ای نسبت به خودم،‌ ملیتم و دینم ببینم، به ایران بازمی‌گردم. واقعاً هیچ تبعیضی ندیدم ولی جریان جنگ بسیار برایم آزاردهنده بود تا اینکه دکتر صالحی را دیدم.»
درست در اوج فعالیت پژوهشی و آکادمی‌اش در برکلی است که علی‌اکبر صالحی، رئیس این روزهای سازمان انرژی اتمی،‌ را به درخواست برادرش در آمریکا ملاقات می‌کند. صالحی که خودش در آستانه ریاست دانشگاه صنعتی شریف قرار دارد در حقیقت در جست‌وجوی خون تازه برای دانشگاهی که پس از انقلاب فرهنگی باز شده آمده و در تلاش است چهره‌های شاخص همه رشته‌‌ها را از سراسر دنیا دوباره به کشورشان جلب کند:«تازه در حال حرف زدن بودیم که آقای صالحی یک برگه گذاشت جلوی من که این را امضا کن تا بشوی استاد دانشگاه شریف. من پرسیدم واقعاً به همین سادگی؟ گفتند بله ما برای استادیابی آمده‌ایم. خب این شد که وقتی رفتم ماجرا را برای استاد مشاورم در دانشگاه تعریف کردم بسیار عصبانی شد. با عصبانیت گفت امکان ندارد شما بتوانی استاد دانشگاه شوی چون اگر بخواهند از اینجا دانشجو بگیرند باید رضایت ما را جلب کنند. گفتم اینها به من بیشتر از شما اعتماد دارند. برادر خود آقای صالحی هم که دفترش روبه‌روی دفتر ما بود رئیس دانشکده مکانیک شد.»
زنجیره عجیبی از وقایع پس از آن به سرعت انصاری را به سوی ایران بازمی‌گرداند. روحیه میهن‌پرستی خانواده نیز مشوق برگشتش به کشور است. تهران که می‌رسد می‌رود وزارت علوم و می‌فهمد اسم رشته‌اش شده عمران:«به مسئول تطبیق که آدم شوخی هم بود گفتم چطور اسم این رشته شد عمران، گفت برو خدا را شکر کن نشده چمران! بعدش هم حالا که برگشتی شما سربازی. این شد که رفتیم سربازی.»
دانشگاه درست در همان ترم اول بازگشایی پس از انقلاب فرهنگی است با همه تضادها و تنش‌هایش. عضو یکی از کمیته‌های کارشناسی انقلاب فرهنگی است و هنگام ثبت‌نام برای سربازی می‌فهمد ماجرا پیچیده‌تر هم شده:«زمان سربازی به من گفتند شما از سمت ستاد فرماندهی کل قوا امریه دارید که در دانشگاه شریف سربازی‌تان را بگذرانید. من هم گفتم باشد. گفتند نه به این راحتی هم که نیست. باید بروید ستاد فوریت‌‌های جنگ به عنوان نیروی کارشناسی؛ درست در زمانی که بخش عمده‌ای از نیروهای ایران در جزایر مجنون و روی اروندرود در حال جنگ بودند.
از اتصالات پل فاو گرفته تا چند پروژه دیگر را نظارت می‌کند و رئیس کمیسیون معاملات دانشگاه شریف هم می‌شود. در حالی که هنوز استاد دانشگاه عمران است به سبب تسلط و علاقه‌اش به کامپیوتر ناگهان حکم مرکز محاسبات دانشگاه را نیز دریافت می‌کند: مرکزی بحران‌زده که حتی برخی آن را مرکز مخاصمات هم می‌نامند و رئیس قبلی پس از شکسته شدن شیشه‌اش با آجر، ناچار به رفتن شده:«همان جلسه اول در مرکز محاسبات همه کارمندان از کارشناس تا خدماتی را جمع کردم در سالن و گفتم آمده‌ام افتخارات این مرکز را به آن برگردانم و در این جریان هیچ منفعتی هم ندارم. جلسه به طرز عجیبی فضا را عوض کرد، چرا که معلوم شد خیلی‌ها انتظار داشته‌اند دانشگاه کسی را برای انتقام‌گیری از آن پاره‌ آجر به ریاست مرکز فرستاده باشد، اما من دنبال چنین چیزی نبودم.»
به عنوان فارغ‌التحصیل برکلی روحیه آزادمنش خود را از همان جلسه اول به نمایش می‌گذارد. در پایان آن جلسه کتابچه‌های راهنمای ارزشمند تمام دستگاه‌ها را که تا آن زمان طبقه‌بندی شده بوده در اختیار همه کارشناسان می‌گذارد و کتابخانه مرکز محاسبات راه می‌افتد. چنان تغییر فضا و تقویت روحیه کارشناسانش در روند کاری مرکز تاثیر می‌گذارد که خودشان دست به تعمیر دستگاه‌های ابررایانه آن زمان می‌زنند و با استخدام کردن تعداد زیادی از دانشجویان رشته‌های مختلف، پایه‌های دیدگاهی را بنا می‌کنند که ماهیتی بینارشته‌ای به کامپیوتر و کارکردهایش می‌داد:«از فلور اصفهان یک پی‌سی خریدیم و آن را به عنوان دستگاه ماکرو مرکز کامپیوتر استفاده کردیم تا جایگزین کارت پانچ شود. همان زمان برخی از استادان برجسته مخالف استفاده از ماکرو و فلاپی و حذف کارت پانچ بودند.»
بسیاری از فرایندها و ابزارهای مرکز کامپیوتر را در دوران تحریم و رکود اقتصادی و جنگ معماری معکوس می‌کنند و از نو طراحی می‌کنند. به سمت ارائه خدمات به بیرون از دانشگاه می‌روند و تبدیل به یکی از کانون‌های خدمات پردازشی در کشور می‌شوند. بسیاری از مراکز کامپیوتری مهم کشور از این مرکز به عنوان مرکز پشتیبان استفاده می‌کنند و به سمت خدمات لایه‌های پایین تا مشاور و نوشتن برنامه‌ هم پیش می‌رود. دیگر مرکز ورشکسته نیست. از فولاد مبارکه در اصفهان تا نفت جنوب از این مرکز استفاده می‌کنند. هفتگی متقاضیان زیادی به مرکز کامپیوتر سر می‌زنند که بسیاری حتی دانشجوی برق یا ریاضی هم نیستند. دست به آموزش هیات علمی در زمینه کاربردهای کامپیوتر می‌زند تا بتواند مرکز را حفظ کند و توسعه دهد:«بسیاری دوست نداشتند مرکز محاسبات این‌قدر در ویترین باشد یا مثلاً اینکه خانم‌ها و آقایان با هم در مرکز کامپیوتر کار کنند. همین روزها هم دوست ندارم درباره کسانی که برای مرکز پاپوش‌ درست می‌کردند حرف بزنم، چون به نظرم مشکل‌شان با مرکز بنیادی بود و حالا آبرویشان می‌رود.»
حمایت کارکنان مرکز محاسبات از رئیس‌شان بسیار به توسعه این فضا کمک می‌کند وگرنه در میانه کارش در مرکز دائماً با خطر تحدید و تعطیلی مواجه است:«یک بار که از ما خیلی انتقاد شده بود من گفتم بیایید در دانشگاه یک پرسشنامه پخش کنیم و نظر دانشگاهیان را درباره کامپیوتر بپرسیم. وقتی جواب‌‌ها آمد درصد بالایی نظر منفی داده بودند. خیلی‌‌ها گفته‌ بودند کامپیوتر وسیله‌ای مزخرف و اتکای بیهوده به یک ابزار اجنبی است و توان تفکر و محاسبه را از دانشجویان ما گرفته است. دیدم این فقط آینده ما نیست، آینده کل کشور است. در گزارش یونسکو خوانده بودم بر اساس پژوهش‌های هند تنها راه جهش به توسعه‌ یافتن از طریق انفورماتیک است. این شد که تصمیم گرفتم یک راه‌حل فرهنگی انتخاب کنم، چون کار داشت به جاهای باریک‌تر هم می‌کشید.»
در اوج موشک‌باران تهران با جمعی از دانشجویان داوطلب برنامه‌سازی برای صدا و سیما را شروع می‌کنند که تلاش می‌کند تاریخچه، کارکردها و مزایای کامپیوتر را به زبانی عمومی از رسانه ملی توضیح دهد و از چرتکه و غار تا مصرف برق و طراحی را دگرگون کند. با اهدای یک کامپیوتر و نوشتن برنامه روند کاری دایره‌المعارف اسلامی را متحول می‌کند و در پی‌ آن حوزه‌های علمیه نیز با کامپیوتر آشتی می‌کنند. تحول ظرف چند سال به واسطه رسانه مذهب اتفاق می‌افتد:«شب‌های متمادی روی این طرح کار می‌کردم که باید کشش اصلی کامپیوتر از بطن کامپیوتر باشد. از دل آن انجمن خانواده دانشجویان کامپیوتر و علاقه‌مندان تاسیس شد. با حمایت معاون سیاسی وزارت کشور این انجمن تشکیل شد و شروع به توسعه فرهنگی کامپیوتر در دل جامعه کرد. دنبال این بودم که مرکز محاسبات به اولین دیتاسنتر ملی ایران تبدیل شود که از سوی وزارت علوم برای آن رغبتی وجود نداشت.»

 

از فضای تاسیس دانشکده کامپیوتر به عنوان شرایطی « آنتاگونیستی» یاد می‌کند.

انتقاد

راستش این مطالب بخش یک روز یک مدیر را که خواندم به خودم گفتم درست است که همه این افراد آدم‌های تاثیرگذاری در بازار آی‌سی‌تی ایران هستند و چه بسا پس از خودشان هم تاثیرشان بر این بازار باقی بماند، اما واقعیت این است که لزوماً همه خط سیر زندگی آنها مربوط به کارهایی که انجام داده‌اند نیست. ماهیت کشور ما به گونه‌ای است که بسیاری از افراد به صورت تصادفی در موقعیتی قرار می‌گیرند و لزوماً برای آن موقعیت از ابتدا برنامه‌ریزی نکرده‌اند یا تربیت نشده‌اند. با این حال در آن شرایط از خودشان قابلیت‌هایی نشان می‌دهند. پس دیدن این مطلب و این بخش به صورت یک بیوگرافی شاید در بسیاری از مواقع گمراه‌کننده باشد.
پدربزرگم
دبستانی که بودم انشایی نوشتم که خیلی سر و صدا به پا کرد. مرا دفتر خواستند و پرسیدند مطمئنی این را خودت نوشته‌ای، گفتم بله. با حالتی همچون تفتیش عقاید از من پرسیدند این حرف‌ها را از کجا آورده‌ای. قضیه این بود که من در کلاس دوم ابتدایی به انسان و کهکشان اشاره کرده بودم و اینکه جهان بزرگ‌تر از تصور ماست و ممکن است موجودات دیگری هم باشند. معلم‌ها مضطرب شده‌ بودند و بالاخره فهمیدند این تاثیر پدربزرگ فرهیخته‌ای است که دارم. خواستند بیاید مدرسه که او را از نزدیک ببینند. با ترس و لرز به پدربزرگم گفتم. ایشان که آمد مدرسه برای یک روز کل مدرسه تعطیل شد تا پای حرف‌ها و شعرهای پدربزرگم بنشینند.
باور دارد که تنها راه حل موفقیت بازار کامپیوتر این بوده و هست که خودش را  از دیگر صنایع متصل و انحصاری کامپیوتری‌ها  جدا کند.

مادر

این روزها که به زندگی‌های خودمان نگاه می‌کنم می‌فهمم که مادرم واقعاً یک موجود جادویی بود. یادم است خانه ما در قلهک تابستان‌ها اردوگاه دست‌کم ۳۰ نفر از بچه‌های فامیل بود که مادرم همه آنها را تر و خشک می‌کرد و افتخار پدرم این بود که خانواده بزرگی دارد و همه پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها هم با ما زندگی می‌کنند. از خاله بچه‌ها گرفته تا عمه‌ام توسط پدرم حمایت می‌شدند. پدربزرگم در مسافرت‌ها جاهای عجیبی می‌ایستاد می‌رفت به اقوام دورمان سر می‌زد و بدون اینکه ما را با خود ببرد داخل به آنها کمک می‌کرد و زیر زیرانداز برایشان پول می‌گذاشت.
مجتهدی
مرحوم مجتهدی، مدیر دبیرستان البرز ، روالش این بود که دفترچه‌اش را برمی‌داشت و دائماً در مدرسه گشت می‌زد. رفیق من مسعود داشت در زنگ ورزش به جای ورزش کردن روی نیمکت چرت می‌زد. ایشان هم آمد بالای سرش که تو چرا ورزش نمی‌کنی. کلاس چندی و اینها. چند سالت است. این دوست من خیلی ریزه میزه بود و می‌خورد سنش کمتر باشد. هول هم که شده بود گفته بود ۱۴ سال. مجتهدی گفته بود آفرین و تحت تاثیر قرار گرفته بود. او را برده بود دفترش و پرونده را دیده بود و فهمیده بود راستش را نگفته. می‌خواست بیرونش کند. با وساطت یکی از ناظم‌ها اخراج نشد ولی خب از بیخ گوشش رد شد.
قلم‌چی
پسرم که می‌خواست کنکور شرکت کند رفته بود آزمون‌های قلم‌چی را شرکت می‌کرد و رتبه بسیار پایینی هم در کنکور آورد. این شد که چون جزو شاگرد اول‌ها بود خودش را به اتفاق خانواده دعوت کردند به یک مراسم شام. در آن مراسم خود قلم‌چی رفت بالای تریبون با لاف و گزاف‌های عجیبی گفت یک بچه‌ را می‌بینم هفت پشتش را می‌بینم. البته پذیرایی و هدایای خیلی خوبی هم داشتند. وقتی با ابواب جمعی داشتند رد می‌شدند رفتم گفتم شما این پسر ما را می‌بینید درباره من چه حدسی می‌زنید!؟ هیچ نگفت. گفتم آن سوال‌ها که می‌چسباندید در دفتر فو‌ق‌ برنامه یادتان است؟! همان موقع هم کارش همین بود. رسیدیم به ماچ و بوسه و آشنایی.
ستاد
وقتی مرا فرستادند ستاد فوریت‌‌های جنگ، یک فرم گزینش بلندبالا گذاشتند جلویم که دیدم نصفش واقعاً ربطی ندارد. هر چیزی به ذهنم رسید نوشتم و بقیه را هم زدم بی‌ربط است. دادند به مسئول گزینش و ایشان نیم ساعت بعد مرا صدا کرد که بیا و کارت ستاد را داد دستم. گفتم ولی مگر به همین راحتی است، گفتند بله برو. بعدها فهمیدم ایشان زنگ زده به دوستی در آمریکا و پرس و جو کرده. طرف هم که مرا می‌شناخته گفته است: حله!‌

از فضای تاسیس دانشکده کامپیوتر به عنوان شرایطی « آنتاگونیستی» یاد می‌کند. در پرگاس ایران شرکتی موفق و خانوادگی در زمینه سازه‌های دریایی را اداره می‌کند.

مرکز

مرکز محاسبات شریف گذشته بسیار باافتخاری داشت. مثلاً مرکز خاورمیانه‌ای CDC بود که از مصر تا قبرس را سرویس می‌داد یا تمام نرم‌افزارهای مهندس و کاربردی و کامپایلرها را میزبانی می‌کرد، حتی زمانی کنکور را برگزار می‌کرد. من سعی داشتم پس از انقلاب دوباره این نقش مرکز را احیا کنم، نمی‌خواستم فقط هدفش صادر کردن کارنامه دانشجویان شریف باشد. بعدها خواهیم دید اگر کامپیوتر در ایران موفق شد برای این بود که من و امثال من روزی این دانش را از چنگ آدم‌هایی که می‌گفتند کامپیوتر برای کامپیوتری‌هاست درآوردیم و تبدیلش کردیم به دانشی برای همه مردم ایران و همه رشته‌ها. این ابزار نباید و نمی‌شد فقط ابزار کلوبی باشد که این درس را خوانده اند.
پول
مرکز محاسبات شریف در دوره‌ای احیا شد که این نگاه اقتصادی امروز وجود نداشت. می‌آمدند در مرکز کامپیوتر پول می‌ریختند روی میز که هر کسی هر چقدر لازم دارد بردارد. بسیاری را می‌دیدی فقط دوتا صد تومانی برمی‌داشتند. این نگاه که ما باید از بقیه کشور پول بگیریم تا به آنها کمک کنیم وجود نداشت، همه فقط می‌خواستند به هم کمک کنند. شاید دیگر نتوانید آن فضا را امروز درک کنید. ما دنبال دانش بودیم، دنبال پول نبودیم

تلاشش برای پل زدن میان کاربرد کامپیوتر و سایر رشته‌ها به سرعت به مرکز و خود کامپیوتر مشروعیت داد و مشخص بود که دیگر مجموعه فعالیت‌های وی فراتر از حوزه مرکز محاسبات است. این اقدامات به شدت با مخالفت طیف وسیعی از جامعه دانشگاهی آن روز ایران مواجه شد که شنیدن دلیلش از زبان خود انصاری شنیدنی است:«رشته کامپیوتر در آن زمان در حقیقت دوپاره بود. بخشی در دانشکده‌های علوم و ریاضی بود که شامل مبانی نظری و الگوریتم می‌شد تا تئوری محاسبات و ریاضیات گسسته که پایه کامپیوتر بود. در دانشکده برق هم پاره دوم بود که گرایش دیجیتال الکترونیک بود و از طراحی مدارات منطقی شروع می‌شد تا مدار مجتمع. گیر کار این بود که هیچ همگرایی‌ای بین سخت‌افزار و نرم‌افزار وجود نداشت و در حقیقت کارکرد کامپیوتر به سختی به بیرون از دانشگاه می‌رسید. رشته فناوری اطلاعات نیز امتداد همین رویکرد همگرا بود.»
به اعتقاد انصاری ساختار پیشین در پی تحمیل استفاده از کامپیوتر به مشتریان مختلف از کودکان تا نظامیان بود و در ساختار جدید باید ادبیات و رویکردی وجود می‌داشت که خودش را با مشتریان و کاربران تطبیق دهد. بحث ادغام را که مطرح می‌کند در قالب رشته کامپیوتر تجسم می‌یابد:«هیچ کدام از آن دو قطب سنتی برق و ریاضی دوست نداشتند تار مویی از رشته‌شان کاسته شود. مقامات دانشگاه هم طرفدار این پیشنهاد من برای تشکیل دانشکده کامپیوتر نبودند. به اصرار من بالاخره وزارت علوم یک جلسه حکمیت تشکیل داد که در آن نماینده تمام دانشکده‌های برق سراسر کشور و نماینده تمام دانشکده‌های علوم سراسر کشور، من و نماینده وزارت علوم حضور داشتیم. قرار بود تکلیف پیشنهاد من برای تشکیل رشته کامپیوتر برای همیشه روشن شود.»
جلسه به جنجال کشیده می‌شود و با برخورد تند نماینده دانشکده‌های علوم انصاری سکوت پیشه می‌کند. نماینده دانشکده‌های برق هم از برق شریف است که شاید متفرعن‌ترین دانشکده فنی سراسر کشور به حساب بیاید. با دیدن این نماینده آخرین امیدهای انصاری برای تاسیس رشته کامپیوتر رنگ می‌بازد، اما تاریخ خواب دیگری برای این پیچ مهمش دیده:«استاد ارشد دانشکده برق شریف که اسمش را باید محفوظ بدارم برگشت گفت موضع رسمی دانشکده برق منفی است، ولی من ایشان را می‌شناسم و می‌د‌انم آقای انصاری نفع شخصی در این جریان ندارد و می‌دانم می‌خواهد به کشور و دانشگاه خدمت کند. رای دو به سه شد و صورت‌جلسه شد و در عین ناباوری همه رشته کامپیوتر تشکیل شد.»
موج اعتراضات بالا می‌گیرد، به خصوص که توافق برای کل دانشگاه‌های ایران است نه فقط شریف. اما توافق غیرقابل بازگشت است و از این دوره است که انصاری وارد دوره کارشکنی‌های کمرشکن در زمینه‌های اجرایی، تجهیزات و بودجه می‌شود. با موافقت سیاوش شهشهانی، رئیس مشهور دانشکده ریاضی دانشگاه شریف، ناگهان ۴۰۰ دانشجو به مرکز می‌آیند که نه تجهیزات کافی دارد نه بودجه‌ای در اختیارش گذاشته می‌شود. دانشکده برق هم عملاً تحریمش می‌کند تا هیچ تجهیزاتی به دستش نرسد و البته دانشجویانش را نیز تحویل نمی‌دهد که در آن زمان یک نعمت است.
تمرکزش را بر این می‌گذارد که نیروی انسانی‌ای تحویل صنعت دهد که تا حد امکان دروس عملی را مطالعه کرده و مهارت نرم‌افزاری و سخت‌افزاری مکفی دارد:«در جشن ۳۰ سالگی دانشکده کامپیوتر گفتم الآن هم می‌گویم: باید دوباره نظام آموزشی کامپیوتر در ایران بازنگری شود، چون تنها کارهایی که الآن فارغ‌التحصیلان کامپیوتر به دردش نمی‌خورند همین مشاغل تخصصی حوزه فناوری است. به درد هر کاری می‌خورند غیر از همین‌ها.»
با همراهی پرسنل و جمعی از دانشجویان وفادارش بحران ۴۰۰ دانشجو در سطوح مختلف برای همین ترم اول را دوام می‌آورد:«من هنوز استاد نداشتم. فوق ‌لیسانس‌ها را جدا و مسئول بقیه کردیم. روی در اتاق‌ها با پوشه چسبانده بودیم آزمایشگاه مدار منطقی و فلان و بهمان. مردم می‌آمدند ما را مسخره می‌کردند که چه کارگاهی و چه آزمایشگاهی، شما که هیچ ابزاری ندارید برای چه روی این اتاق‌ها اسم گذاشته‌اید. من هم می‌گفتم یک بچه که به دنیا می‌آید اول باید برایش اسم گذاشت رستم تا بزرگ شود بشود جهان پهلوان. ما هم فعلاً اسم گذاشته‌ایم. در حقیقت به شیوه واقعیت مجازی کارگاه‌ها را شروع کردیم.»
با گلریزان همکاران، دانشجویان و طرفدارانش در دانشگاه از تیرآهن گرفته تا قفسه‌ها اندک اندک کل ساختمان کامپیوتر را تامین می‌کند تا درست همزمان با به دنیا آمدن پسرش دانشکده رسماً افتتاح شود. طرح توسعه مرکز محاسبات را تبدیل به یک انکوباتور برای رشته کامپیوتر می‌کند و با بالا رفتن دیوارهای دانشکده جدید سال ۶۴ رسماً رشته جدید تاسیس می‌شود؛ کم و بیش بدون بودجه، بدون حمایت بالادستی و بدون همراهی بدنه دانشگاه کارگاه‌‌ها، کلاس‌ها و هیات علمی‌اش راه می‌افتد:«یک بار یکی از استادان برجسته دانشکده برق آمد بازدید کارگاه‌ها و به من گفت این مسخره‌بازی چه بود!؟ کی در آزمایشگاه الکترونیک اسباب‌بازی و ماشین پلیس روی میز می‌گذارد!؟ من هم گفتم شما مدت‌هاست سری به فرنگ نزده‌اید، الآن مدت‌هاست در آزمایشگاه الکترونیک کسی روی میزش دستگاه بیشتر از سه کیلو نمی‌گذارد. با همین امکانات بچه‌های ما بدون هیچ چشم‌داشتی و حتی با خرج از جیب خودشان کارگاه‌ها را راه ‌انداخته‌اند و صبح تا شب دارند کار می‌کنند. بچه‌ها خودشان مسئول آزمایشگاه‌ها و کارگاه‌ها بودند و راه افتاد. چون استادهای ابتدایی ما همه جوان و باانگیزه و به‌روز بودند. می‌دانید چطور بسیاری از فارغ‌التحصیلان آن سال‌ها همه در ایران و خارج موفق و سرشناس شدند؟ چون کاربلد تربیت‌شان کردیم و می‌خواستند با موفقیت‌شان دانشکده ماندگار شود.»
در بسیاری از دانشکده‌ها سفیر کامپیوتر می‌شود و چه در تهران و چه در شهرستان‌ها می‌کوشد با تاسیس دانشکده‌های مشابه خطر از بین رفتن این رشته را از میان بردارد: از تهران و علم و صنعت گرفته تا شهرستان‌های بزرگ. در کمال ناباوری درست شب کنکور با پیگیری‌های او رشته دیجیتال الکترونیک و کامپیوتر از زیرمجموعه رشته برق حذف می‌شود و همین کم و بیش یک بحران سراسری پدید می‌آورد:«صبحش در دفتر رئیس دانشکده بلوا بود که همه می‌گفتند زیر سر انصاری است، اما من گفتم حتماً اشتباه چاپی بوده! من دیشب داشتم دربند جگر می‌خوردم!»
اعلام می‌کند خودش شخصاً استاد مشاور کمکی هر رشته‌ای خواهد بود که در هر دانشکده دیگری مبتنی بر کامپیوتر شود؛ مشوق ورد پروسسور فارسی لاتین روی رایانه‌های شخصی می‌شود و از همه قطب‌های کامپیوتر می‌خواهد تا دستگاه‌های خراب‌شان را برای تعمیر به این دانشکده بفرستند. مجموعه این اقدامات به شدت کاربرد کامپیوتر را میان سایر دانشکده‌‌ها گسترش می‌دهد و کاربرد «میان رشته‌ای» را که مورد علاقه وی است رواج می‌بخشد.
تا سال پنجم دانشکده در آن باقی می‌ماند. تعبیر جالبی از رفتنش آن هم در اوج قدرت دارد:«کسانی بودند که دشمن من بودند و شده بودند دشمن دانشکده. من با رفتنم سعی کردم دانشکده را حفظ کنم. با هم از طیاره پریدیم بیرون ولی آنها چتر نداشتند!»
برمی‌گردد و می‌شود مدیرعامل شرکت خانوادگی‌شان پرگاس ایران، شرکتی سرشناس در سازه‌های دریایی. بسیاری از دانشجویان سرشناس آن سال‌‌ها مدیران برجسته سال‌های بعد در کشور و فرنگ شدند و شاخه رایانه‌ای شرکت مبدع همان دیدگاه‌هایی شد که تبلیغش می‌کرد؛ یعنی آشتی فناوری با شاخه‌‌های کلیدی صنعت:«معضل بزرگ استارت‌آپ‌ها در ایران حاضر نگاه نادرست به نخبگان است. ما باید نظامی را خلق کنیم که این نیروهای نابغه بخواهند در ایران بمانند و کار کنند نه اینکه هر کسی یک ایده داشت بگوییم بیا این مبلغ را بگیر برو شرکت بزن. این جریان هم از ریل خارج شده است.»

قوانین
 
آن سال اول که دانشکده راه افتاد یکسری قوانین جزئی گذاشتیم مثل اینکه هیچ استادی حق ندارد به دانشجو برگه امتحانش را نشان دهد یا اینکه نمرات هر دانشجویی نه با شماره دانشجویی بلکه با مشخصات کامل روی برد دانشکده زده می‌شود و البته باید اسامی مشروطی‌ها نیز به همین ترتیب منتشر شود. اساتید حق‌التدریسی باید معدل کلاس‌شان با معدل دانشکده منطبق می‌بود و خودم هم عضو ثابت همه تز‌های لیسانس و فوق‌لیسانس بودم تا مانع کار تجاری شوم. دانشکده هویتی پیدا کرد.
این روزها کم پیش می‌آید کسی او را به سبب خدمت ماندگاری که برای تاریخ فناوری ایران کرده است به یاد بیاورد.

نظر بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

اعلان برای
avatar
wpDiscuz