نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا
شماره 52 باشگاه مدیران یک روز، یک مدیر صفحه 50

یک روز با ژوبین علاقبند، نایب‌رئیس هیات مدیره اسنپ و مدیرعامل سابق زیراکس ایران

ایرانی جهانی

سال تولد: ۱۳۴۹
محل تولد: تهران
سوابق تحصیلی: لیسانس عمران گرایش آب از خواجه نصیر طوسی و کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی از دانشگاه انسیاد فرانسه
سوابق مدیریتی: مدیرعامل و عضو هیات مدیره زیراکس ایران، مدیرعامل شرکت سرمایه‌گذاری توسعه صنعتی ایران، نایب‌رئیس هیات مدیره اسنپ و مدیر استراتژی گروه اینترنتی ایران

ژوبین علاقبند یک جوان در میان پیرمردها یا یک پیرمرد در میان جوان‌هاست. بستگی دارد او را به عنوان جوان‌ترین عضو خاندان پرماجرای علاقبند ببینید یا به عنوان جاافتاده‌ترین مدیری که تاکنون یک شرکت تجارت ‌الکترونیکی به خود دیده. من هم مانند بسیاری از قشر قدیمی‌تر بازار فناوری اطلاعات ایران ژوبین را در جایگاه مدیرعامل زیراکس ایران می‌شناختم. شرکتی با چهار دهه قدمت که فراز و نشیب‌های بسیاری داشت و در زمان ژوبین به دوران اقتدارش بازگشت و حالا در پی بازتعریف خودش است، اما وقتی برای اولین بار در اسنپ دیدم که این مدیر کهنه‌کار و برآمده از بازار باستانی ماشین‌‌های اداری چطور بدون اتاق، بدون سر و صدا و حتی بدون یک سمت تمام‌عیار به عنوان قائم‌مقام رئیس هیات مدیره اسنپ دارد در میان فوج فوج جوان پرشور، سراسیمه و پرحاشیه اسنپ کار می‌کند فکر کردم یک سوژه کامل برای یک روز یک مدیر این شماره ‌است.

‌ژوبین علاقبند را در میانه یک روز بسیار شلوغ و البته نیمه‌تعطیل گیر می‌آوریم و برای اینکه مطمئن شویم از جو شلوغ اسنپ، بزرگ‌ترین و احتمالاً پرماجراترین استارت‌آپ تجارت الکترونیکی ایران، دورش کرده‌ایم با هم به یکی از کافه‌های جردن می‌رویم. تلاشی بی‌فایده است، گوشی‌اش هر پنج دقیقه یک بار زنگ می‌خورد و تقریباً همه پیام‌هایش فوری هستند. مادرش را برای انجام یکسری آزمایشات پزشکی به چند بار ویزیت برده و به عنوان تنها پسر، یک همسر و یک پدر، خودش کانون یک خانواده بزرگ است. سخت نمی‌گیریم، برایش یک دم‌نوش بهار نارنج سفارش می‌دهیم و شروع می‌کنیم. موسیقی‌های ملایم کافه هم در پس‌زمینه صداهایی که ضبط شده پخش می‌شود.

موسیقی اول: Hello با صدای ادل

ژوبین متولد بهمن ۱۳۴۹ در محله بخارست تهران است با یکی از معروف‌ترین نام‌های خانوادگی تجارت و کسب و کار ایران. البته خودش می‌گوید: شهرت خانوادگی برای بخش ما نبود.
پدر و پدربزرگش هر دو در تجارت قطعات یدکی ماشین هستند و خودش از بچگی به مغازه پدربزرگش در خیابان امیرکبیر تهران می‌رود. جایی که برایش منشاء خاطرات کودکی است: «برخلاف انتظار من هیچ وقت ماشین‌باز نشدم. هنوز به سنی نرسیده بودم که برایم این چیزها مهم باشد و بعد از اینکه یکی از بستگان که شریک پدرم هم بود فوت کرد پدرم این کسب و کار را کم و بیش به کل کنار گذاشت و با خواهرزاده‌اش درگیر واردات ابزارآلات نفتی‌شد.»
برخلاف پیشینه تجاری خانواده پدری، مادرش یک فرهنگی تمام‌عیار است؛ لیسانس ادبیات دارد، کارش را از وزارت علوم شروع کرده، اما با استاد مشهور ادبیات ایران پرویز ناتل خانلری مشغول کار در واژه‌گزینی برای زبان فارسی و همکاری با فرهنگستان ادب و هنر فارسی است. با همسرش بر اساس یک آشنایی خانوادگی ازدواج می‌کند و حاصل ازدواج همین تنها فرزند یعنی ژوبین علاقبند است.
اولین دبستانی که می‌رود یک مدرسه دوزبانه مشهور در درکه است به نام پارتیان که توسط یک بانوی آمریکایی و همسر ایرانی‌اش تاسیس شده. بخش عمده‌ای از کادر آموزشی مدرسه انگلیسی‌زبان هستند و کلاس‌های صبح تا ظهر به زبان انگلیسی و ظهر تا عصر به فارسی برگزار می‌شوند. در حقیقت همین مدرسه است که پایه یکی از موفقیت‌های آینده ژوبین را می‌گذارد؛ یعنی زبان: «پدرم خواهرزاده‌ای در دانشگاه شیراز داشت که استاد این دانشگاه بود و برای شروع تحصیلات من از او مشاوره گرفت. ایشان هم مدیر مدرسه را می‌شناخت و توصیه کرد که بروند اسم مرا آنجا بنویسند. پدرم با وجود اینکه خودش هیچ وقت اعتقادی به مهاجرت و رفتن از ایران نداشت ولی بسیار علاقه داشت زبان من قوی باشد و این تنها موردی بود که در مورد تحصیلم روی آن تاکید داشت. برای همین یک مدرسه دوزبانه از دید او انتخاب مناسبی بود.»
دیگر به خیابان ولیعصر روبه‌روی پارک ملت اسباب‌کشی می‌کنند و دبستان اولش به وضوح برایش پر از خاطرات خوش است، طوری که برای چند لحظه هم شده گوشی را فراموش می‌کند و چشم‌هایش برق می‌زند: «مدرسه خوبی بود. خیلی برایشان ورزش مهم بود و من هم کلی فوتبالی بودم. همه بچه‌ها خیلی خوب بودند و کلی دوست پیدا کردم. شاید برایتان جالب باشد که یکی از دوستان آن زمانم را ندیدم تا ۳۰ سال بعد که با هم باجناق شدیم.»
کلاس سوم ابتدایی است که انقلاب می‌شود. بخش عمده‌ای از فامیل از ایران می‌روند ولی اینها باقی می‌مانند.

موسیقی دوم:
چه‌گوارا با اجرای فسیل کنترا فسیل

مدرسه در سال ۵۷ به هر ترتیبی هست تا آخر سال تحصیلی ادامه پیدا می‌کند و سال تحصیلی آینده دیگر از کادر آموزشی خارجی خبری نیست و ثبت‌نام هم نمی‌شود. ایستگاه آموزشی بعدی برای ژوبین مدرسه ایران‌‌زمین است که دست بر قضا آن دوران این مدرسه هم دوزبانه است و برای همین جایگاه زبان پسر خانواده علاقبند را تثبیت می‌کند.
هرچند خودش زیر بار درسخوان بودنش نمی‌رود اما پایش را که به مدرسه جدید می‌گذارد پیشنهاد می‌شود ثلث اول را جهشی بخواند و از ثلث بعد برود سر کلاس پنجم بنشیند. در حالی که چهره شهر و کشور با یک انقلاب اسلامی در حال تغییر است ژوبین از کلاس چهارم می‌پرد و با یک سال بزرگ‌تر از خودش برای امتحان نهایی آماده می‌شود: «یک گروه کم و بیش ۱۰ نفره بودیم که این پیشنهاد بهمان شد و قبول شدیم. به نظرم مدرسه ایران‌زمین مدرسه خیلی خاصی نبود و ما هم خیلی دانش‌آموزان نخبه‌ای نبودیم ولی با این وجود تا میانه دبیرستان در همان مدرسه ماندم. سال پنجم برایم سخت بود و با اینکه ریاضی‌ام خوب بود برای قبولی در امتحان نهایی باید خیلی زحمت می‌کشیدیم. در مقابل همیشه در قدم‌های بعدی زندگی‌ام احساس می‌کردم از دیگران یک سال جلوتر و جوان‌ترم. البته به جز اسنپ!‌ حالا که همه از ما جوان‌ترند.»

تنها فرزند یک خانواده تکنوکرات ایرانی است. تحولی که در زیراکس ایران پدید می‌آورد برای همیشه نامش را با این شرکت گره می‌زند .

فضای مدرسه‌ها بسیار تغییر کرده و ژوبین که از یک مدرسه کم و بیش بین‌المللی آمده این تغییرات برایش محسوس‌تر است. دوران نوجوانی‌اش با جنگ همزمان است و حالا که به پشت سرش نگاه می‌کند برایش این ورود به جو جدید خاطرات بسیاری دارد. هرچند در آن زمان به عنوان یک نوجوان قدرت سازش بیشتری دارد: «آن زمان یک شرایط تاریخی و عقیدتی خاصی داشت که تاثیر خودش را بر فضای مدرسه‌ها گذاشته بود. برای اینکه دیدی از مساله داشته باشید مثلاً یکی از دوستان من که حالا خلبان هم شده آن زمان عاشق مجله‌های هوانوردی و عکس هواپیماها بود. رفته بود در آن شرایط که به سختی یک مجله خارجی گیر می‌آمد یک مجله هواپیمایی خارجی پیدا کرده بود و آورده بود مدرسه، و خب در آن شرایط حتی داشتن یک مجله به زبان انگلیسی هم خارج از چارچوب بود. یک نفر رفته بود به کادر آموزشی گفته بود و کار این دوست من تا آستانه اخراج هم پیش رفت، در حالی که مجله هیچ محتوای خاصی نداشت. شاید تصورش حالا به نظر شما عجیب بیاید ولی چنین جوی واقعاً وجود داشت.»

خانواده
تاریخچه خانواده علاقبند و اینکه شما اسم بسیاری از علاقبندها را در زمینه‌های مختلف کسب و کار ایران می‌شنوید به چندین نسل قبل یعنی پدر پدربزرگ من بازمی‌گردد. آنها چند برادر بودند که هر یک در یکی از زمینه‌های تجارت کار می‌کردند؛ مثلاً حاج اسدالله علاقبند، حاج علی علاقبند و حاج محمدباقر علاقبند. همگی هم اهل بازار بزرگ تهران بودند. حاج حسین مثلاً پسر حاج محمدباقر مقتدرترین بازرگان پنبه ایران بود یا وارد تجارت آهن شد. یکی از خاطرات جالب حاج حسین که ما بچه بودیم برای من تعریف می‌کرد این بود که برای رساندن تجارت پدرش به فرانسه در تهران زبان یاد می‌گیرد و چون هنوز هواپیمایی در کار نبوده از طریق کانال سوئز خودش را یک‌ماهه از مسیر مصر با کشتی به بندر مارسی می‌رساند. از کشتی که پیاده می‌شود می‌بیند حتی یک کلمه از زبانی که دارند مردم در مارسی حرف می‌زنند را نمی‌فهمد و به پدرش تلگرام می‌زند که مثل اینکه به ما زبان اشتباهی یاد داده‌اند. بعداً می‌فهمد لهجه‌اش پاریسی است و کار تجارت پارچه را همین‌جوری راه می‌اندازند. بقیه برادرزاده‌ها هر یک وارد یکی از شاخه‌های تجارت می‌شوند، برخی هم وارد نمایندگی‌های لاستیک و لوازم ماشین که پدربزرگ من و به تبعش پدرم هم یکی از همین شاخه خانواده بود. من بسیاری از اعضای خانواده را که بعد از انقلاب از ایران رفته بودند تا سال‌ها بعد که دانشجو بودم حتی یک بار هم ندیده بودم.

در این گیر و دار برای ژوبین نوجوان یک علاقه خاص شطرنج است: «ببینید، من به هیچ وجه درسخوان نبودم. شاید به نظر شما عجیب بیاید ولی واقعیت این است که در ایران دهه ۶۰ کار زیادی نبود که شما بخواهید به عنوان یک تین‌ایجر انجام بدهید. من شیفته زبان بودم و داشتم علاوه بر انگلیسی، فرانسوی و آلمانی را یاد می‌گرفتم. خیلی مجلات و کتاب‌های شطرنج را می‌خواندم و به این هم بسیار علاقه داشتم، گرچه جامعه هنوز کمی با احتیاط با شطرنج برخورد می‌کرد.»
دوران جنگ و موشک‌باران را در حواشی تهران سپری می‌کنند، به ویژه که مادربزرگش بیماری قلبی جدی دارد. هنوز هم خط سپید مرگبار موشک‌ها را در آسمان و خبرهای مرگبار متعاقب آن را به خاطر می‌آورد. برخی از بستگانش هم آسیب می‌بینند: «دوران خوبی نبود. اخبار شهید شدن سربازان و مردم ما را که نوجوان بودیم درگیر احساسات فراوانی می‌کرد. من هم مثل همه عاشق وطنم بودم و هستم. شنیدن اخبار آزادی خرمشهر یا شکستن حصر آبادان روحیه خاصی را بر کل شهر حاکم می‌کرد که شاید الآن خیلی مشابهش را نبینیم. روحیه‌ای یکدست و اتحادی ملی که واقعاً زیبا بود. من ترس‌های خودم را داشتم ولی زندگی زیر این موشک‌باران‌‌ها هم ادامه داشت. با همه سختی‌ها باز عروسی و مهمانی در شهر می‌دیدیم که روحیه قوی مردم را نشان می‌داد.»
پدرش در حال تغییر مسیر تجارت‌خانه است و در خیابان ملت دفترش تغییر کاربری می‌دهد که ژوبین برای کنکور آماده می‌شود. دو سال آخر دبیرستانش را به دبیرستان رازی در ابتدای میرداماد می‌رود که به خانه‌اش نزدیک‌تر است: «برای کنکور خودم را نکشتم واقعاً. طبیعتاً کلاس کنکور رفتم و تست هم زدم ولی دغدغه‌ام خیلی یک رقمی و دو رقمی شدن نبود. بیشتر دوست داشتم یکی از شاخه‌های عمران را بخوانم و شاید این برایم مهم بود فقط. خیلی درگیر رتبه و دانشگاه نبودم.»

موسیقی سوم:
شکل قلب من با صدای استینگ

در مورد کنکور از ژوبین می‌پرسم و فرضیه رفتن به خارج برای دانش‌آموزی مانند خودش. جوابش کم و بیش بوی میهن‌دوستی می‌دهد: «پدرم اعتقادی به مهاجرت نداشت. چه برای خودش و چه برای من. برای من که مطلقاً هیچ برنامه‌ریزی نمی‌کرد که بخواهد روال زندگی‌ام را از پیش تعیین کند و خواست خودش را تحمیل کند. در مورد خارج رفتن هم من تا سال‌های سال بعد هیچ کدام از بستگان‌مان در خارج را ندیده بودم و با هم هیچ ارتباطی نداشتیم. در حقیقت ابزار ارتباطی چندانی هم نبود. برای همین تاثیری روی دید من نداشتند.»

می‌گوید در دهه۶۰ کاری هم غیر درس‌خواندن نبود. برایش تجربه خواندن MBA در یکی از برترین دانشگاه‌های جهان سراسر خاطرات خوب است.

در مورد لیسانسش مطمئن است که باید ایران بماند، اما به گزینه تحصیل در خارج برای مقاطع بالاتر فکر می‌کند. پدرش علاقه دارد که پزشکی بخواند و خودش هم نیمچه علاقه‌ای دارد ولی دست بر قضا طرح «کاد»ش یا همان کارآموزی را پیش پسرعمه‌اش در بیمارستان پاستور نو می‌گذراند. در اورژانس همان بیمارستان است که به قول خودش می‌فهمد این‌کاره نیست: «مشکلی با پزشکی یا دیدن خون نداشتم. بارها سر جراحی و اتاق عمل رفتم اما فهمیدم به لحاظ عاطفی این حرفه‌ای نیست که مرا جلب کند. همان کنکور ریاضی شرکت کردم.»
در دانشگاه خواجه‌ نصیر طوسی رشته عمران آب قبول می‌شود و راضی هم هست: «خواجه ‌نصیر که از ترکیب چند دانشگاه پیش از انقلاب به وجود آمده بود خیلی فضا و جو خوبی داشت و در عین حال که علمی بود فضایش دوستانه بود و فقط درس‌ خواندن نبود. یکی از بهترین دوره‌های زندگی من بود و دوستان زیادی پیدا کردم که هنوز با هم در ارتباطیم.»
سطح علمی دانشگاه نیز جذبش می‌کند و زیر نظر استادانی مشهور سازه و استاتیک را یاد می‌گیرد. معتقد است بیشتر نبودن حاشیه‌های سیاسی باعث شده این دانشگاه اسمش سر زبان‌‌ها نباشد: «دانشگاه خواجه ‌نصیر یک دانشگاه متمرکز نبود و همین باعث می‌شد فضای کار سیاسی هم نداشته باشد، ضمن اینکه دهه ۶۰ هم خیلی دوران این فعالیت‌ها نبود.»
در دوران تابستان برای پروژه‌هایش چند جا برای کارآموزی به شرکت‌های مشاور می‌رود و در کمال تعجب می‌فهمد که این بار هم خیلی به مهندسی علاقه‌مند نیست: «روی پروژه طراحی فرودگاه کرمانشاه با تیم مهندسان مشاور تهران برکلی کار کردیم و به تدریج فهمیدم خیلی روتین است و هیجان‌زده‌ام نمی‌کند.»
از همان دوران به خواندن MBA علاقه وافری نشان می‌دهد: «یکی از بستگان‌مان به نام فریدون علاقبند که ساکن کانادا هم بود برای سفری به ایران آمده بود و این توصیه را به من کرد که حتماً مهندسی بخوان و بعد به فکر MBA باش. این شد که از دوران دبیرستان این فکر در سرم افتاد که باید برای ادامه تحصیل این راه را بروم. احساس می‌کردم این کاری است که دوست دارم انجام بدهم؛ گزینه مد نظرم بیرون از ایران است و کار واقعی‌ام را بعد از آن پیدا می‌کنم.»
درست فردای روزی که کنکور فوق‌لیسانسش را می‌دهد پدرش به همراه پسرعمه و دو نفر دیگر تصادف مرگباری در مسیر بازگشت به تهران می‌کنند که منجر به فوت می‌شود و ژوبین جوان به عنوان تنها پسر خانواده در موقعیت پیچیده‌ای با مسئولیت‌های جدید قرار می‌گیرد. با پایان دوران جنگ تحمیلی چهره سیاسی و اقتصادی ایران هم تغییر می‌کند و بستگانی که از ایران رفته‌‌اند به سرعت نقش مهمی در تامین اعتبارات اسنادی و باز شدن فضای مالی جهان برای ایران در دوران سازندگی ایفا می‌کنند. همین نقش جدید آنها در آسان شدن تحریم‌‌ها برای ایران باعث می‌شود رفت و آمد‌ها و داد و ستدهای آنها نیز رونق بگیرد.
تنها دو ماه تا پایان لیسانسش باقی مانده که در یک دورهمی خانوادگی سرنوشت حرفه‌ای‌اش برای همیشه عوض می‌شود: «طی مدتی که از فوت پدرم گذشته بود من روابط اجتماعی زیادی نداشتم و برای همین علاقه چندانی هم به شرکت در یک مهمانی با حضور بستگان‌مان‌- که در خارج از کشور بودند- نداشتم. تا اینکه سر شب دیدم مادربزرگم از طبقه پایین با ناراحتی آمد بالا که شنیده‌ام نمی‌خواهی بیایی مهمانی. ایشان همیشه به خاطر دور ماندن آن دست از بستگان‌مان از وطن خیلی حساس بود و من هم گفتم خب موضوع مهمی نیست. حالا می‌آیم!»

پدر
ساختار فکری پدر من این‌طور نبود که بخواهد از قبل برایم تصمیم بگیرد. همیشه روش این بود که خیلی بیشتر از سن من بهم بها می‌داد و حتی بچه هم که بودم مثل یک آدم بزرگ با من برخورد می‌کرد؛ مثلاً در مورد دانشگاه خیلی دوست داشت که پزشکی بخوانم و دکتر شوم و این را کم و بیش غیرمستقیم هم به من می‌گفت. اما در هیچ مقطعی احساس نکردم دارد مجبورم می‌کند. همیشه کمی از فاصله را نگه می‌داشت تا مجبور نشوم حرفش را زیر پا بگذارم، مثلاً می‌گفت دیدی فلانی که دکتر است چه رفتاری دارد و اینها. یک جورهایی علاقه‌اش را نشان می‌داد اما تحمیل نمی‌کرد.
شاید یک سالی پس از انقلاب به این گزینه که برود فکر کرد ولی در نهایت نتوانست خودش را برای مهاجرت قانع کند، چون ذاتاً یک ایرانی واقعی بود. شخصیتش طوری نبود که بتواند بیرون از ایران زندگی کند.
مهندسی
من از خواندن مهندسی خیلی چیزها یاد گرفتم؛ اینکه چطور فکر کنم و اعداد و ارقام را چطور تجزیه و تحلیل کنم یا چطور به حل صورت مساله فکر کنم. اما اینکه احساس کنم بخواهم وارد کار مهندسی بشوم برایم بسیار روتین به نظر می‌رسید و فقط MBA بود که در آن دوران جذبم می‌کرد. وقتی به پیشنهاد کار در زیراکس جواب دادم که مهندسی خوانده‌ام و ربطی میان این دو نمی‌بینم جوابی که شنیدم بسیار جالب بود. آقای علاقبند به من گفت: پسرم هر وقت تو از دانشگاه بیرون آمدی پنج سال طول می‌کشد تا مهندس شوی! در این پنج سال هر کاری کردی همان می‌شوی! واقعاً هم حرف درستی بود.

در همان مهمانی بستگانش را می‌بیند و متوجه ارزشی می‌شود که بستگانی مانند وحید علاقبند به جوانان نشان می‌دهند. در پایان مهمانی که وقت عمده‌ای را با فامیل از خارج آمده صرف کرده با این پیشنهاد مواجه می‌شود که برود در یکی از خرید‌‌های اخیر آنها یعنی زیراکس ایران کار کند. زیراکس ایران که پس از یک توافق میان زیراکس و بنیاد مستضعفان، تا آن زمان متعلق به این نهاد حاکمیتی بود تازه چند ماه بود در پی تسویه‌حساب برای برخی اعتبارات به بخش خصوصی واگذار شده بود و حال و روز چندان خوشی هم در بازار نداشت: «بستگان ما با زیراکس برزیل به واسطه تجارت کاغذ آشنا بودند و بعد از اینکه زیراکس ایران واگذار شد با خود دفتر مرکزی زیراکس هم مکاتبه کرده بودند و آنها علاقه نشان داده بودند تا بتوانند به این ترتیب تجارتش را با ایران از سر بگیرند که پس از انقلاب قطع شده بود و از این طریق نمایندگی بدهند.»
خیلی پیشنهاد را جدی نمی‌گیرد ولی حدود یک ماه بعد که داشته برای دایی‌اش از این ماجرا تعریف می‌کرده دایی خشکش می‌زند که چطور چنین پیشنهادی را این‌قدر راحت رد کرده. تازه با توضیحات جدید متوجه می‌شود که با چه تاجرانی مواجه بوده و برای همین آن را قبول می‌کند. وارد بخش فروش زیراکس می‌شود تا با استفاده از زبانش به عنوان دستیار یک کارشناس انگلیسی ایفای نقش کند.

نقش ژوبین را می‌توان در جوان‌گرایی ماشین‌‌های اداری ایران دید . پس از فوت‌ پدرش مسئول یک خانواده کوچک است .

مادر
روزی که خبر تصادف پدرم به من رسید خودم روز قبلش کنکور فوق‌لیسانس داده بودم، مادرم هم پس از ۲۰ سال می‌خواست آزمون فوق‌لیسانس بدهد و برای این موضوع یک سال تمام شبانه‌روز درس خوانده بود. پدرم چون می‌دانست این موقعیت برای ما بسیار اهمیت دارد از کاری در شمال به تهران بازمی‌گشت تا مطمئن شود مادرم در امتحانش موفق شود که تصادف کرد. من خبر را صبح شنیدم ولی چون مادرم امتحان داشت چیزی نگفتم و رفتم رساندم‌شان سر جلسه امتحان. خودم دانشگاه صنعتی اصفهان قبول نشدم ولی مادر فوق‌لیسانس قبول شد.

موسیقی چهارم:
به صدای قلب گوش کن! با اجرای راکست

مدیریت جدید در تلاش است با استفاده از مشاوره خارجی و توان داخلی زیراکس ایران را به دوران اوجش بازگرداند. زیراکس پیش از واگذاری شرکتش به بنیاد بالغ بر ۹۵ درصد بازار ماشین‌های اداری ایران را در اختیار داشت و ۱۷۰ نفر کارمند داشت که نیمی از آنها خارجی بودند. هشتمین زیراکس بزرگ جهان به شمار می‌آمد و بزرگ‌ترین در خاورمیانه بود. در پایان دهه ۶۰ بیش از ۴۰۰ کارمند داشت و سهم بازارش به زیر ۱۰ درصد رسیده بود که نیاز آن به بازنگری را اجتناب‌ناپذیر می‌کرد.
با حضور نمایندگان زیراکس بین‌الملل که این بازنگری شروع می‌شود ژوبین در آن به تدریج نقش پررنگی ایفا می‌کند: «دو عاملی که در موفقیت من تاثیر داشت تسلطم بر کامپیوتر و زبان بود. زیر دست این کارشناس که خوش‌مشرب و ماهر بود به سرعت کار را یاد گرفتم و بعد در فروش و بازاریابی کار کردم.»
با شروع زنجیره موفقیت‌هایش احساس می‌کند بالاخره کاری را که همیشه دوست داشته پیدا کرده است: «احساس کردم مدیریت، برنامه‌ریزی و کسب و کار را واقعاً دوست دارم و تازه حسرت خوردم که چرا بازرگانی یا چنین رشته‌ای نخوانده‌ام. نه آن زمان نه حالا پیدا کردن رشته مدیریت بازرگانی آسان نبود.»
به تدریج نقش بازیکن آزاد را ایفا می‌کند و به واحد‌های پشتیبانی فروش و برنامه‌ریزی می‌رود و حتی وارد سفارشات خارجی می‌شود. زبانش اینجا هم به کمکش می‌آید؛ تبدیل به نقطه تماس زیراکس ایران با زیراکس بین‌الملل می‌شود.
وقتی در زیراکس به بلوغ کافی می‌رسد به خاطر رمزگشایی از نظام کار دفتر مرکزی زیراکس برای یک سال به آنجا می‌رود تا در زیراکس مرکزی کار کند و بعد از کار در لندن، در سال ۷۷، برای خواندن MBA در دوره یک‌ساله فشرده MBA دانشگاه انسیاد فرانسه پذیرفته می‌شود که از مدارس بازرگانی طراز اول دنیاست: «شاید بهترین سال زندگی من بود از هر نظر. دانشگاه در حومه پاریس یعنی فونتن بلو بود و من در این مدت خیلی یاد گرفتم: از مدیریت مالی و حسابداری گرفته تا برنامه‌ریزی و نیروی انسانی. بدون تجربه کاری کسی را در این دانشگاه راه نمی‌دادند ولی بسیار بین‌المللی و زنده بود و ۳۵۰ دانشجوی این دانشگاه از بیش از ۵۰ کشور دنیا آمده بودند که تنوع بالایی از تجربیات را به شما می‌داد.»
بسیاری از نیازها و پرسش‌هایش را در انسیاد پیدا می‌کند و همین برایش پایه‌ اعتماد به نفسی تازه‌یافته می‌شود: «شبکه خوبی از آدم‌ها را پیدا کردم و به آن نظریه‌هایی که برای مدیریت نیاز داشتم رسیدم. هرچند این درست است که خیلی از موارد را باید با کار کردن یاد گرفت اما استفاده از دانش مدیریت تاثیر فراوانی داشت.»
هنوز دو ماه از دوره‌اش باقی مانده که از ایران می‌شنود مدیرعامل زیراکس ایران رفته است و برای شرکت سابقش دنبال مدیر جدیدی می‌گردند. سفر کوتاهی می‌رود و به صاحبان شرکت می‌گوید بعد از تمام شدن درسش می‌تواند مدیرعامل جدید شرکت باشد: «برایشان عجیب بود، چون هنوز ۳۰ سالم نشده بود و شرکت قدمتش از سن من هم بیشتر بود ولی گفتم ایده‌های خوبی برای شرکت دارم که ترجیح می‌دهم آنها را خودم اجرا کنم تا وقت بگذارم یکی دیگر را راضی کنم که انجام‌شان بدهد. جواب مشخصی هم نگرفتم و به پاریس برگشتم.»

شطرنج و MBA عشق جوانی‌اش است .

حدود یک ماه بعد از زیراکس ایران با ژوبین تماس می‌گیرند که امروز او را به عنوان مدیر جدید انتخاب کرده‌اند! در ۲۹ سالگی مدیر یکی از قدیمی‌ترین شرکت‌های ماشین‌های اداری ایران می‌شود. وقتی به ایران بازمی‌گردد با شرکتی ضعیف مواجه است اما کار کردنش در بدنه شرکت باعث می‌شود ارتباط خوبی با مدیران میانی داشته باشد که زمینه تحولی را می‌سازد که در زیراکس ایران ایجاد کرد: «برای بسیاری در بازار ایران زیراکس یک نام تجاری مرده بود و حتی یادم می‌آید که وقتی برای نمایندگان اصفهان جلسه گذاشتیم صاحب بزرگ‌ترین دفتر فنی اصفهان تمام مدت صحبت من به سمت دیگر اتاق خیره شده بود و زیر لب یک‌بند می‌گفت زیراکس مرده!‌ زیراکس مرده! ولی چند ماه بعد خود همین آقا بزرگ‌ترین مشتری ما در اصفهان بود.»
رقیبانش شارپ، توشیبا، کنون، ریکو و گستدنر هستند که همگی قدمت خوبی در بازار ایران داشتند. فرمول ژوبین برای تحول ساده ولی در عین حال دشوار است: «نزدیک به ۶۰۰ مشتری را نفر به نفر از نزدیک دیدم و با همه حرف زدم و گوش کردم. ایرادات زیراکس را یادداشت و به تدریج رفع کردم. از فروش اعتباری تا تامین قطعات و خدمات همه را برطرف کردم.»
تحول خدمات پس از فروش، تعامل برای قیمت مناسب در بازار ایران، آوردن چاپ دیجیتالی و ده‌‌ها دستاورد دیگر آن دوره حضور او به عنوان مدیرعامل در زیراکس است: «زیراکس یک کشتی راه انداخته بود که کارکردهای چاپ دیجیتالی را روی عرشه کشتی نشان می‌‌داد و این کشتی در سراسر خلیج فارس می‌گشت. ما ۴۰۰ نفر را از تهران بردیم کیش که برای اولین بار در سال ۸۱ با سری DC12 چاپ دیجیتالی آشنا شوند. بعدها سری‌های بزرگ‌تر چاپ بزرگ‌تر را به ایران آوردیم.»
در تحولی بسیار جالب خدمات پیمانکاری را در زمینه چاپ راه می‌اندازند؛ به این ترتیب که دیگر دستگاه نمی‌فروشند بلکه تجهیزات، مواد مصرفی، قطعات یدکی و حتی پرسنل را در اختیار سازمان‌‌ها می‌گذارند و بر اساس کارکرد از آنها پول می‌گیرند. سرویسی که به ذوب آهن و ایران ایر هم می‌فروشند. حتی قرارداد چاپ بیلینگ همراه‌اول را برنده می‌شوند و با پنج میلیون قبض در پنج روز رکوردی فوق‌العاده از خود به جای می‌گذارند.
طی دهه ۹۰ به لایه مدیریتی بالادستی زیراکس ایران می‌رود و به عنوان عضو هیات مدیره وارد سیاست‌سازی می‌شود. قدم بعدی برایش رفتن به جایی است که به نظرش ایران به آن نیاز دارد: جذب سرمایه‌ خارجی.

اسنپ
اسنپ یک آینده درستی که دارد این است که روزی مردم این گزینه را حتی به حمل و نقل شخصی هم ترجیح بدهند؛ یعنی هر کسی احساس کند به لحاظ محیطی و درآمدی و راحتی دوست دارد از اسنپ استفاده کند تا ماشین شخصی. استفاده از این سرویس باید در نهایت کیفیت زندگی هر کسی را با تکیه بر فناوری اطلاعات بهتر کند و این راهی است که ما باید دنبال کنیم، چه در اسنپ و چه در سایر اعضای گروه اینترنتی ایران. روی اسنپ تمرکز بیشتری بوده و حالا برند بسیار موفقی است که موفقیت اسنپ‌فود هم این را نشان می‌دهد. برنامه من در اسنپ درازمدت است نه مقطعی.

موسیقی آخر:
مردم میلیون دلاری با صدای لانا دل‌‌ری

از مدتی پیش با گروه فیروزه همکاری می‌کند و با روزبه پیروز دوستی دیرینه دارد. با موفقیت برجام و تضعیف تحریم‌ها فکر می‌کند زمان وصل کردن ایران به بازار سرمایه بین‌الملل فرا رسیده و مدیرعامل شرکت سرمایه‌گذاری توسعه صنعتی ایران می‌شود: «فضا خیلی امیدوارانه بود. در یک سال اول حدود ۶۰ گروه خارجی به گروه فیروزه آمدند و می‌خواستند در همه ابعاد ایران سرمایه‌گذاری کنند.»
به عنوان ژنرال سرمایه‌گذاری خصوصی یا همان PE در گروه فیروزه به دنبال جذب سرمایه ۲۰۰ میلیون دلاری برای این بخش در گام اول است و بسیاری از سرمایه‌گذاران خارجی را با گزینه‌‌های ایرانی‌شان پای میز می‌نشاند: «از دید ما اینها شدنی بود. البته ایرانی‌ها کمی هنوز در زمینه فروش محتاط هستند و این کار را سخت می‌کرد. گاهی تکلیف‌شان با خودشان معلوم نبود. سرمایه‌گذاری در PE هم بین پنج تا هشت سال پول شما را نگه می‌دارد و همین باعث می‌شد خارجی‌‌ها کمی دست به عصا راه بروند.»
در زمینه‌‌های مشاوره به شرکت‌‌های خارجی نسبتاً موفق‌اند و به مجموعه‌هایی مانند نستله برای گسترش کارشان در ایران کمک می‌کنند: «به نظر من روزبه پیروز تمرکز خوبی روی دو هدف متعالی دارد: جذب سرمایه خارجی و تربیت نیروی انسانی که هر دو واقعاً با ارزش‌اند. در مورد اول شرکت سرمایه‌گذاری و در مورد دوم پروژه موسسه آموزش عالی ایرانیان نمونه‌هایی به شمار می‌روند.»
یک ماه و اندی پیش شرکت سرمایه‌گذاری را ترک می‌کند و به اسنپ و گروه اینترنتی ایران می‌آید، جایی که گاز و ترمز دوباره زیر پایش است: «شاید بیرون آمدن از بافت اجرایی برای من تصمیم درستی نبود. در جوش‌ دادن یک معامله گاز و ترمز زیر پای شما نیست و من به این عادت نداشتم. من برای اسنپ کار کرده بودم تا سرمایه جذب کنند و بعد از هفت ماه که پیشنهاد را دریافت کردم دیدم علاقه دارم یک پست اجرایی در اسنپ داشته باشم.»
قبول دارد که جای سختی را انتخاب کرده است؛ ۷۰۰ نفر در اسنپ و ۱۲۰۰ نفر در کل گروه کار می‌کنند و از ژوبین انتظار می‌رود به این مجموعه وزنی را بدهد که تاکنون از آن دور بوده: «من هنوز انرژی‌ام را از دشواری این کار می‌گیرم و اینکه هر روز بیدار می‌شوم و سختی کار را می‌بینم خیلی دوست دارم. اگر احساس می‌کردم این مشکلات را نمی‌توانم حل کنم قبول نمی‌کردم. کار اصلی من در گروه اینترنتی ایران است و باید سعی کنم یک همگرایی بین تمام زنجیره‌های این گروه ایجاد کنم.»

می‌گوید آمده در اسنپ بماند و برای کل گروه یک زنجیره ارزش مرتبط ایجاد کند.

نظر بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

اعلان برای
avatar
wpDiscuz