نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا
شماره 51 باشگاه مدیران یک روز، یک مدیر صفحه 50

ِیک روز با محمدحسن انتظاری، دبیر پیشین شورای عالی فضای مجازی

اصول‌گرایی علیه بازیگری

سال تولد: ۱۳۳۰
محل تولد: تهران
سوابق تحصیلی: لیسانس مهندسی برق از دانشگاه شریف و فوق‌لیسانس مهندسی برق گرایش طراحی الکترونیک از موسسه بین‌المللی فیلیپس در هلند
سوابق مدیریتی: ریاست مرکز تحقیقات مخابرات ایران، عضو هیات مدیره شرکت مخابرات ایران، مجری و مسئول طراحی شبکه دیتای کشور، معاون فناوری فضایی سازمان فضایی ایران، دبیر شورای فنی صدا و سیما، مدیر شبکه علمی کشور، دبیر و عضو حقیقی شورای عالی فضای مجازی کشور

 

 

باورهای مذهبی نقش پررنگی در شخصیت و خاستگاه محمد حسن انتظاری دارد .

محمدحسن انتظاری یک اصول‌گرای تمام‌عیار نه به عنوان اصطلاح رایج سیاسی که به عنوان یک مرام اخلاقی است. دانش‌آموخته شریف و یک تهرانی اصیل از اعقاب حاج‌آخوند رستم‌آبادی که از روز نخست تاکنون بر سر تولید،‌ خصوصی‌سازی و شفافیت در اداره ارتباطات و فناوری اطلاعات کشور مبارزه کرده و هیچ گاه نه از بیان حرف‌هایش ترسیده نه از رانده‌ شدن‌‌های متعددش آزرده شده است. روزگاری در جنگ بی‌سیم‌چی بوده و حالا در عالی‌ترین شورای فاوای کشور عضو حقیقی است. احتمالاً سرشناس‌ترین رئیس مرکز تحقیقات مخابرات و شاخص‌ترین چهره ماهواره‌ای کشور پس از انقلاب به شمار می‌آید و همواره به دوست و دشمن بی‌پروا نظرش را گفته و حتی نوشته. حضورش در پشت سکان مهم‌ترین نهاد فناوری اطلاعات کشور چندان دیری نپایید و رفتنش از شورای عالی فضای مجازی برای بسیاری نشان‌گر آغاز دورانی بود که در آن نه تنها صراحت ارج نهاده نمی‌شود که هیچ، مجالی هم برای تحمل نمی‌یابد. این گفت‌و‌گو با وی در همان شورا انجام شد که حالا در آن عضو حقیقی است و نشان از تحمل او برای چرخش ایام دارد. می‌گوید تحمل کنار گذاشته شدن را دارد ولی طاقت نقش بازی‌ کردن را نه

تهران

بعدها که کمی بزرگ‌تر شدیم، برای کسب و کار پدر که عطاری داشت، خانه‌ای را که در شمیران بود فروختیم و آمدیم تهران. برای ما سر زدن به بستگان در شمیران خودش یک مسافرت یک‌روزه بود. جمع می‌کردیم که مثلاً برویم خانه عمه‌ام. از سیدخندان تا بالای ضرابخانه عملاً بیابان بود.

 

شیراز

بین برق دانشگاه آریامهر و مکانیک دانشگاه شیراز دو به شک بودم ولی وقتی به دیدن عموی شوخ‌طبعم رفتم این کار هم یکسره شد. توضیح دادم که چه رشته‌ای و کجا قبول شده‌ام، گفت نمی‌خواهد بروی شیراز، آنجا روغنی می‌شوی!‌ خلاصه به دل‌شان نبود بروم شیراز و رفتم همان برق دانشگاه شریف.

محمدحسن انتظاری متولد ۲۵ آبان ۱۳۳۰ تهران است در خیابان صفی علیشاه تهران. وقتی به شوخی اشاره می‌کنم از ویکی‌پدیایش می‌شود اینها را خواند تعجب می‌کند که دایره‌المعارف جهانی یک صفحه هم به نامش دارد. خانواده‌اش نسل اندر نسل تهرانی هستند و بسیار متدین. پدربزرگش روحانی مشهور دوران ناصرالدین‌شاه است؛ یعنی حاج‌آخوند رستم‌آبادی که چه بسا اگر اهل تهران‌گردی باشید مقبره‌ زیبایش را در اختیاریه امروز دیده باشید. او در عهد قاجار امام جماعت آتشین‌کلام مسجد مروی بود. می‌شود افتخارش را به جدش آشکارا در حرف‌هایش دید: «پدربزرگم نه تنها به لحاظ مذهبی بلکه به لحاظ سیاسی هم شخصیت آگاهی بود و همیشه بحثش بود که مرحوم فضل‌‌الله نوری در مورد نفوذ جریان‌های غربی به انقلاب مشروطه هشدار داده است. در کتاب‌های تاریخ هم می‌شود دید که حضرت امام (ره) زمانی که در قیطریه محبوس بودند به دیدن آرامگاه ایشان رفته‌اند و سخن از پسندیدن مشی سیاسی ایشان توسط امام راحل بوده.»
در حرف زدنش می‌توان رد تهرانی بودنش را در این دید که هنوز وقتی صحبت از شمیران و چیذر و رستم‌آباد می‌شود می‌گوید: «هنوز هم از دهات اطراف بسیاری برای ادای احترام به آرامگاه پدربزرگم سر می‌زنند. ایشان نه تنها اولین امام جمعه مسجد سپهسالار تهران پس از ساختش بود بلکه خودش کشاورز هم بود و در شمال تهران که هنوز دهات بود زمین‌های کشاورزی داشت؛ مثلاً مشهور است که وقتی یونجه و اینها به کسی می‌داد حتماً باید پاکش می‌کرد چون نگران بود با علف هرز مخلوط شده باشد و حلال و حرام شود. همه اینها روی فضای تربیتی ما بچه‌ها هم تاثیر محسوسی داشت.»
پدرش عطار چیره‌دستی می‌شود و در کنار زمین‌‌هایی که از حاج‌آخوند برای آنها میراث مانده خودش هم کسب و کاری در حوالی دروازه شمیران به هم می‌زند. جالب است که هنوز هم حسن انتظاری ساکن همان محله کودکی‌اش است: «من بزرگ‌ترین پسر در میان سه برادر بودم و خدابیامرز مادرم همیشه به طنز می‌گفت من یک گریه‌کن هم ندارم.»
دبستان و بعد دبیرستان را در همان محدوده می‌خواند: «کلاس ششم بودم که باید می‌رفتم دبیرستان ادیب. مدیر مدرسه قبلی‌مان با اینکه در آنجا ثبت‌نام هم کرده بودم گفت نخیر، قبول نیست، باید برگردی پیش خودمان. در همین فرایند رفت و آمد پرونده بود که شناسنامه‌ام هم گم شد و در مدرسه قبلی ماندگار شدم ولی انصافاً درسخوان بودم.»
پدرش مشوق اصلی درس و مطالعه فرزندانش است و رتق و فتق امور تحصیلی بر عهده مادر: «همان سال اول مدرسه معدلم ۲۰ شد و همین مایه مباهات پدرم بود تا آخر تحصیلم. به دبیرستان که می‌رسد اولین موج‌های انقلاب هم این قشر مذهبی از ایران را فرا گرفته است و نه تنها از طرف پدری که از طرف مادری او میراث‌دار یک خانواده سیاسی است: «پدربزرگ مادری ما صاحب مغازه‌ای در چهار‌راه کنت در لاله‌زار قدیم بود که دیوار به دیوار مغازه خانواده نواب صفوی قرار داشت. برای همین از ابتدا ما با این شکل از اسلام سیاسی آشنا بودیم.»

می‌گوید هیچ وقت مشکلش اختلاف نظر با دیگران نیست و هر مدیری باید تصمیمات خودش را بگیرد ولی موافق نقش بازی‌کردن و سوء استفاده نیست .

 

شریف

اینکه فکر کنید چون دانشگاه شریفی‌ها از البرز یا مدارس خصوصی آمده‌اند یا از قشر مرفهی بودند، سیاسی یا مذهبی نبودند پیش‌فرض درستی نیست. اصطلاحاً سوسول نبودند. بسیاری از آنها هم جذب حرکت اسلامی شدند؛ مثلاً آقای مطهری می‌آمدند سخنرانی، کل سالن ورزشی دانشگاه پر می‌شد. اگر چپ‌ها هم برنامه‌ای داشتند ما می‌رفتیم می‌شنیدیم و بعدها سوالاتی را که داشتیم از شهید بهشتی در کلاس تفسیر قرآن‌شان می‌پرسیدیم.

 

مایکرو

تخصص من امواج مایکرو بود و خیلی هم درش خوب بودم. یکی از استادان آقای دکتر صمصام بود که خان‌زاده بود، با جیپ می‌آمد سر کلاس‌ها و همیشه عقب ماشینش یک تفنگ شکاری داشت. یک بار سر یک مساله کلی بحث‌مان شد؛ گفتم من درست حل کرده‌ام شما اشتباه تصحیح کرده‌ای. بعد کلی کلنجار گفت باشد من تصحیح می‌کنم اگر حق با تو نبود، به کل از این درس می‌اندازمت. تصحیح کرد و حق با او بود ولی بهم در نهایت ۱۰ داد.

 

تولید

اگر از من بپرسید چه شد که دنبال تولید رفتیم حتماً به شما می‌گویم انقلاب. دانشگاه شریف یکی از پرچمداران انقلاب در میان دانشگاه‌‌ها بود و وقتی امام (ره) نظریه استقلال را مطرح کرد ما به چشم می‌دیدیم که مستقل نیستیم. به چشم می‌دیدیم که ارتش در کنترل آمریکایی‌هاست، یا همکارتان در دانشگاه را می‌بردند فردا می‌شنیدید اعدام شده. یک بار مرحوم رفسنجانی می‌خواست برای سخنرانی بیاید دانشگاه همه از ترس به خود می لرزیدند. روح تاریخ آن زمان هیچ وقت به نسل شما انتقال داده نشده. حتی بچه‌های خود من هم نمی‌فهمند. شریف قرار بود MIT باشد. صنایع الکترونیک شیراز دست آمریکایی‌ها بود و ما دوست داشتیم چیزی بسازیم که از آن خودمان و کشور خودمان باشد.

 

خاطراتش از کودکی آمیخته به کشتار ۱۵ خرداد و فوج فوج مجروحان در بیمارستان طرفه است: «اینکه ارتش مردم را به رگبار ببندد و آدم‌‌هایی که رفته بودند رادیو را بگیرند مثل برگ درخت روی زمین می‌ریختند تصویری نیست که یک بچه به راحتی فراموش کند. خانواده پدری‌ام اهل تظاهرات و اعلامیه بودند و سال‌های طولانی در زندان باقی ماندند.»
هرچند در دبیرستان میر‌افضلی باقی می‌ماند و به یکی از دبیرستان‌های مشهور تهران مانند البرز و هدف نمی‌رود، اما مدیر میر‌افضلی به وعده‌اش عمل می‌کند و معلمان خوبی را برای سال آخر می‌آورد. معلم خصوصی بسیاری از بچه‌های هم‌سنش است و درآمدی هم دارد. زبانش را در موسسه مشهور زبان شکوه تکمیل می‌کند و خودش شهریه‌اش را می‌دهد.
سال ۴۹ که در کنکور شرکت می‌کند با تکیه بر علاقه و پشتکارش در هر سه کنکور غیرمتمرکز آن دوران پذیرفته می‌شود: در سراسری، دانشگاه شریف که آریامهر بود، دانشگاه شیراز و دانشگاه صنعت نفت آبادان انتخاب می‌شود. برق دانشگاه شریف را انتخاب می‌کند و هنوز زبان انگلیسی‌اش آن‌قدر روان است که یک‌راست راهی کلاس زبان سال سوم دانشگاه می‌شود: «من عاشق ریاضیات و کار کردن با دستم بودم. همین‌طور سرخود می‌رفتم کتاب‌های درسی ریاضی و مثلثات را حل می‌کردم.» وارد نسل طلایی دانشگاه تازه‌تاسیس شریف می‌شود که هم میزبان استادان تازه از فرنگ برگشته است و هم داغ‌ترین جریانات روز: «سال ۴۹ خودش برای ایران سال پرفراز و نشیبی بود و من درست با رفتن به دانشگاه در میان همه این فراز و نشیب‌ها فرود آمدم. من هرچند بچه مسلمان بودم ولی یک فعال سیاسی به شمار نمی‌آمدم. دانشگاه شریف آن موقع همه جور مرام و مسلکی در خودش داشت و برای همین احساس غریبگی نمی‌کردیم. شاید دید امروز شما تا حدودی درست باشد چون از آن هم‌دوره‌ای‌های ما حالا کمتر از ۱۰ درصدشان در ایران باقی مانده‌اند. اگر سیاسی هم نبودید، باز نگاه سیاسی پیدا می‌کردید.»
درست زیر سایه ساواک در قطب تکنوکراسی ایران درس می‌آموزد و خاطراتش خالی از شیطنت هم نیست: «یک ساختمان در دانشگاه شریف بود به یاد و نام دکتر مجتهدی که این روزها نامش عوض شده. این ساختمان که حالا اسمش ابن‌سیناست شیشه‌های قدی بلند داشت و تا تقی به توقی می‌خورد اولین کاری که می‌کردیم این بود این شیشه‌های بی‌نوا را بلافاصله می‌شکستیم و می‌آمد پایین. بعدش که گاردی‌ها می‌ریختند داخل دانشگاه فرار می‌کردیم و می‌رسیدیم به کارخانه پپسی که حالا شده زمزم سر بهبودی. آن هم شیشه‌های بزرگ داشت، آن را هم می‌شکستیم و فرار می‌کردیم پارک دانشجو.»
شخصیت‌‌های سیاسی و علمی سرشناس در دوره پنجم دانشگاه شریف کم نیستند، از اکبر ترکان تنها وزیر غیرنظامی تاریخ وزارت دفاع ایران گرفته تا احمدرضا شرافت مشاور وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات: «بد نیست بدانید آقای ترکان دروازه‌بان تیم مکانیک بود و آقای شرافت در یک آزمایشگاه روی کنترل امواج مغزی کار می‌کرد و آزمایشگاه‌شان پر از مرغ و خروس با سربند الکترومغناطیس بود. ما را هم راه نمی‌دادند!»
از آن نسل ۱۳۰نفره کمتر از ۲۰ نفر حالا در ایران باقی مانده‌اند. سال ۵۳ که انتظاری مدرکش را می‌گیرد برای خدمت سربازی با یک امریه راهی ذوب‌آهن اصفهان می‌شود. برای چند مجموعه تحقیقاتی رزومه می‌فرستد و تازه در ذوب‌آهن مشغول کار شده که نامه پذیرشش از مرکز تحقیقات فیلیپس، غول الکترونیک جهان، به دست خانواده می‌رسد.
راهی آیندهوون می‌شود و در آنجا فوق‌لیسانسش را دیجیتال الکترونیکس می‌خواند. برایش تجربه کار کردن عملی با پیشرفته‌ترین لابراتوارهای جهان سراسر مثبت است: «موسسه بین‌المللی فیلیپس را خیلی حساب‌شده انتخاب نکردم. این‌طور نبود که بخواهم لزوماً آمریکا را انتخاب کنم. همه پسرعمه‌های من و بسیاری از دوستانم به آمریکا رفتند و موفق شدند ولی این لزوماً هدف من نبود.»
در آنجا بورسیه است و حتی کمک هزینه‌ هم می‌گیرد. ایرج بیات موحد بهترین دوستش قبل از او به آیندهوون رفته و وقتی به هلند می‌رود راه و چاه را به دوست جوان‌ترش نشان می‌دهد: «در جو خفقان‌زده دانشگاه آریامهر آن زمان همه بچه‌‌هایی که نماز‌خوان بودند یکدیگر را می‌شناختند، برای همین وقتی فهمیدم ایشان هم در آیندهوون هستند خیلی خوشحال شدم. ایشان سال بالایی ما بود؛ دست مرا گرفت رفتیم در شهر بهم نشان داد کجاها مثلاً صاحب مغازه مراکشی است و برای همین گوشت حلال می‌فروشند، یا مثلاً در یک پانسیونی ما را جا داد که خانم صاحبش با وجود اینکه مسیحی بود بسیار رعایت شرعیات دین ما را می‌کرد. برای من نه تنها جدا غذا درست می‌کرد بلکه حتی قاشقش را هم در غذایم نمی‌زد. همیشه حواسش به سحری و افطاری من بود.»
با دوستانی از فنلاند و هند و… نیز در این موسسه آشنا می‌شود و وقتی دوستش بیات به مرکز خواص و مواد شریف بازمی‌گردد او هم راهی همان مرکز می‌شود تا با هم در آنجا هیات علمی شوند. هیچ تمایلی به ماندن پس از سه سال در فنلاند ندارد: «می‌خواستم زودتر برگردم پیش خانواده‌ام. شاید برای شما عجیب باشد ولی من هیچ تمایلی به ماندن نداشتم و لحظه‌شماری می‌کردم زودتر برگردم کشورم. در ایران که مشکل کار نداشتم و دیگر انقلاب به صورت جدی شروع شده بود. کار آسانی نبود بنشینید و از دور نگاه کنید که در میهن‌تان چه خبر است.»
به ایران بازمی‌گردد و به عنوان سرباز در مرکز پژوهش‌های خواص و مواد مشغول کار می‌شود: «وضعیت ما خدمت در حین تحصیل بود و فقط هفته‌ای یک بار می‌رفتیم پادگان و خب چون عملاً آموزش‌های نظامی ندیده بودیم روز آخر تمام شدن سربازی ما را وادار کردند که دور پادگان بگردیم. یک پرچم هم دادند دست‌مان به عنوان بد‌ترین گروهان!‌ خب ما همه دانشگاهی بودیم و شلخته ولی این حرف‌ها عین خیال‌مان هم نبود.»

برای انتظاری همیشه سربازی آمیخته به خدمت علمی به کشورش بوده، چه پیش از انقلاب و چه پس از آن.

 

انقلاب

شاید دانشگاه تهران دانشکده فنی داشت که خیلی سیاسی بود، اما ما هم دانشکده برق و مکانیک داشتیم که کم نداشت. دکتر شریعتی که در دانشکده فنی سخنرانی می‌گذاشت ما حتی حاضر می‌شدیم به دانشگاه تهران هم برویم! حالا از شوخی گذشته با همه طیف‌های انقلابی دیگر دوست و همراه بودیم. کسی باورش نمی‌شد که می‌شود شاه را سرنگون کرد. برای خیلی‌‌‌ها حتی تصور ایران بدون شاه هم دشوار بود ولی حضرت امام دید که می‌شود و شد. آقای طالقانی که آزاد شد ما همگی رفتیم خانه ایشان و یکی از انقلابی‌های همان موقع به آقای طالقانی گفت به نظر من باید امام بروند در کوه‌‌های لبنان سنگر بگیرند و جنگ‌های چریکی را آغاز کنند. نه تنها ایشان این را گفت، به نظر ما هم عجیب نیامد؛ یعنی در این حد دور از ذهن بود.

 

 

خاطرات

امام که دستور داد سربازان از پادگان‌ها فرار کنند یکی از بستگان ما که سرباز بود آمد پیش من و پرسید چه‌کار کنم. من هم گفتم برویم صلاح و مشورت بگیریم. رفتیم پیش یکی از انقلابی‌های آن زمان که اسمش را نمی‌آورم، پرسیدیم گفت من صلاح نمی‌‌دانم فرار کنید. با وجود اینکه خودش انقلابی بود، می‌گفت معلوم نیست داستانش چه شود. رفتیم خدمت آیت‌الله بهشتی ایشان گفتند حتماً فرار کنید، ما به خواست خدا به زودی پیروز می‌‌شویم. ایشان هم کاریزماتیک و قدبلند و خوش‌صدا بود. همان فردا این فامیل ما ترک پادگان کرد

 

مرکز

وقتی من رئیس مرکز تحقیقات مخابرات شدم نهادی بود که هنوز در آن شور انقلابی موج می‌زد. ما هم مبنایمان این بود که فلان چالش مخابراتی حل شود نه اینکه مثلاً یک ساعت اداری پر شود. مشتری‌های ساخته‌های ما هم بسیار همراه بودند. من خودم همیشه کار کرده‌ام و هیچ وقت فقط مدیر نبوده‌ام. همان موقع هم خودم علاوه بر رئیس مرکز مدیر بخش مولتی‌پلکس بودم و الآن هم در پروژه‌‌های فضایی کار می‌کنم. هیچ وقت از سطح کارم جدا نشده‌ام.

 

در پژوهشکده با یک سیستم چکرالسکی که بیکار افتاده روی تولید ترانزیستورها کار می‌کنند و یکی از اولین ترمینال‌های فارسی را در دانشگاه شریف می‌نویسند. در همین میانه انقلاب هم می‌شود و درس‌شان را تمام می‌کنند: «سربازی‌ام که تمام شد کارم را به عنوان محقق پی‌گرفتم و خیلی دنبال ادامه تحصیل در آن بازه نرفتم. دوست داشتم در محیط تحقیقاتی کار کنم تا صرفاً آکادمیک. حتی وقتی هم در فیلیپس بودم یکی از مشکلات چیپ‌هایشان را پیدا کردم که کلی ازم تشکر کردند.»
صحبت‌هایش درباره انقلاب بازنمایی یک شور و شوق همچنان زنده است: «واقعاً جای شما در انقلاب خالی!‌ خیلی حس و حال عجیبی بود. اعلامیه‌های امام که می‌رسید آنها را با چنان سرعتی می‌‌خواندیم و تکثیر و پخش می‌کردیم که برای خودمان هم عجیب بود و بودند برخی از دوستان من که حتی جرات نداشتند این اعلامیه‌ها را در دست بگیرند.» درست در همین بحبوحه است که با دخترعمویش ازدواج می‌کند و وارد عصر جدیدی از حیات شخصی و اجتماعی‌اش می‌شود: «در غیاب خارجی‌ها به پژوهشکده خواص و مواد برگشتیم و کارمان را شروع کردیم.»
محمود قندی جوان که وزیر پست و تلگراف و تلفن می‌شود وارث مرکز تحقیقات مخابرات است. مرکزی که حضانتش با وزارتخانه است ولی دانشکده فنی تهران هیات علمی‌اش را تعیین می‌کرد. با نظریه‌پردازی فرخ علیم مروستی که خودش برآمده از دانشگاه شریف است پای طیف شریفی‌ها هم به مرکز باز می‌شود: «شهید قندی از معدود کسانی بود که قلباً باور به تولید داخلی داشت، این شد که مرکز حدود ۱۰ نفر از دانشگاه شریف نیرو گرفت. دکتر مروستی هم با من تماس گرفت که بیا مرکز تحقیقات مخابرات.»
خودش آن زمان در جهاد کشاورزی پستی را پذیرفته و دو به‌ شک است: «یادم می‌آید از دفتر عمران امام در کرمان بیرون آمدم و سه ساعتی در پارک نشستم و فکر کردم کدام را انتخاب کنم. حتی هر دو مورد را روی کاغذ نوشتم و در نهایت تصمیم گرفتم بروم تهران در مرکز تحقیقات کار کنم، چون تجربه طراحی شبکه را داشتم و بیات هم بود. هنوز هر از گاهی که با دکتر مروستی نشسته‌ایم به طنز می‌گوید قرار بود بروی بیل بزنی من مهندست کردم!»‌
در حقیقت هم همین انتخاب یک بار برای همیشه زندگی و آینده انتظاری را تغییر می‌‌دهد. اولین نسلی می‌شوند که در مرکز تحقیقات مخابرات پا می‌گیرند و تربیت می‌شوند: «در بخش مولتی‌پلکس شروع به کار کردم و تخصصم سیستم‌های ترانسمیشن دیجیتال بود. دکتر قندی روی یک پروژه تلکس بین استان‌‌ها دست گذاشت که پروژه من و رئیس پروژه بیات بود.»
با شدت گرفتن جنگ همه این دوستان عازم جبهه‌ها می‌شوند و تا قندی به خودش بجنبد داوطلبانه در خطوط مقدم پخش شده‌‌اند. بیات فرمانده رسته می‌شود و در جبهه‌ای دیگر انتظاری بی‌سیم‌چی. قندی با هماهنگی ستاد کل همه نیروهای مرکز تحقیقات را از جبهه‌‌ها فرا می‌خواند: «برش دکتر قندی چنان بالا بود که همان شبانه فرمانده ما گفت شما باید برگردی تهران و مرا راهی کرد. عقیده آقای قندی این بود که اینها اگر روی پروژه‌‌هایی مانند رادار کار کنند، بیشتر به نفع کشور است تا بروند شلیک کنند. من هم برگشتم فقط ببینم چه خبر است که آقای قندی حکم داد بمانید و روی پروژه‌تان کار کنید. بیات شاید بهانه آورد و شاید هم راست گفت که وسایلم را نیاورده‌ام و باید بروم بیاورم.» آخرین شب با صمیمی‌ترین دوستش هنوز هم برایش یک تصویر کاملاً زنده است: «از پژوهشکده خواص و مواد در انتهای امیرآباد با هم قدم زدیم تا میدان انقلاب. چون گفت من باید یک مفاتیح بخرم. گفت من می‌روم و برمی‌گردم روی این پروژه‌‌ها با هم کار کنیم. آن زمان دوره بنی‌صدر بود و ما خودمان ده‌ بار نامه نوشتیم که سلاح و امکانات نیست و بچه‌‌های مردم دارند شهید می‌شوند. ایشان رفت؛ جریان محاصره نیروهای پیرو خط امام در هویزه آن زمان رخ می‌دهد. هنوز هم پیکرشان را برنگردانده‌اند…»

 

فضا

نگاه شما نباید به پروژه‌های فضایی صرفاً تجاری‌سازی باشد. صنعت فضایی یک صنعت مادر و کلیدی است که به واسطه توسعه خودش بسیاری از صنایع دیگر را هم تحریک می‌کند و بالاتر می‌کشد؛ برای مثال ما در زمینه تولیدات تجهیزات یک سطح تجاری داریم،‌ یک سطح ارتشی و یک سطح فضایی. سطح فضایی بالاترین سطح است.

محمد حسن انتظاری با نقش پررنگ در ایده‌پردازی، توسعه و تهیه ماهواره‌های زهره و به ویژه مصباح مهم‌ترین چهره فضایی ارتباطی کشور است.

این تنها جایی بود که در کل مدت مصاحبه بغضش شکست. به مرکز تحقیقات مخابرات که بازمی‌گردد، در فضایی که برایش دردناک است، کار روی پروژه‌های ارتباطی را شروع می‌کند اما رسیدگی فراوان وزیر جوان دلگرمش می‌کند که به کارش ادامه دهد: «امکانات نداشتیم ولی کار برایمان راحت بود. دکتر قندی به ما سر زد و گفت چیزی کم و کسر ندارید گفتیم فلان تجهیزات را نداریم. هفته بعد یک میلیون دلار در بحبوحه جنگ حواله شد به سفارت ایران در ژاپن تا تجهیزات خریداری شود. همه انگیزه داشتند و از جان مایه می‌گذاشتند. راننده ما طوری کار می‌کرد که انگار می‌رود به جنگ صدام. با حداقل امکانات کار عالی شکل گرفت و امید در دل ما زنده شد.»
موج جدید نیروهایشان را از دانشکده برق دانشگاه شریف می‌گیرند و وقتی درباره این عشق دانشگاهی‌اش سربه‌سرش می‌گذارم می‌گوید: «خب کس دیگری را قبول نداریم که!»‌ وقتی محمود قندی شهید می‌شود مرتضی نبوی راهش را در مرکز تحقیقات مخابرات ادامه می‌دهد و تیمی که باقی مانده به انسجام می‌رسد. وزیر به توصیه مشاورانش انتظاری را به سمت ریاست مرکزی انتخاب می‌کند که چندصد نخبه در آن مشغول کارند، آن هم در حالی که او تازه ۳۰ سالش شده: «به آقای نبوی گفتم بهتر از من هم هست ولی ایشان گفتند نه برو همان‌جا وایسا!‌ من تجربه مدیریت گروه الکترونیک در پژوهشکده خواص و مواد را داشتم ولی در یک مقیاس دیگری. کار زیر نظر خود وزیر انجام می‌شد، اما خوشبختانه جو داخلی خود پژوهشکده بسیار خوب بود.»
با حمایت نبوی و البته علی لاریجانی، رئیس مجلس فعلی ایران که آن زمان تازه معاون مالی و اداری مرتضی نبوی است، جای پای مرکز تحقیقات نه در بودجه که در قوانین هم محکم می‌شود: «ما همیشه با ذی‌حساب مرکز دعوا داشتیم. چون ماهیت پژوهشی مرکز برای همه قابل درک نبود، برای همین رفتیم مشکلات‌مان را برای آقای لاریجانی تعریف کردیم. ایشان هم قانونی بی‌نظیر را به تصویب در مجلس رساند که هم همه اعتبارات ما را می‌‌داد هم ذی‌حسابی را راحت می‌کرد. به این ترتیب بزرگراه برای مرکز تحقیقات مخابرات ساخته شد.»

 

غرضی

با ایشان اختلاف نظر داشتیم ولی کار کردیم و ایشان هم هیچ وقت به من بی‌احترامی نکرد. یک بار با هم رفتیم سفر کره در همان سال‌‌ها و دیدیم که آنها دارند مرکز تلفن دیجیتال ۱۰K را تست می‌کنند و ما عین همان را تازه ساخته بودیم؛ یعنی با ما یک سال اختلاف داشتند و این توان تحقیقاتی بچه‌‌های ما را نشان می‌داد. ما پابه‌پای هم بودیم. اینجاهاست که دلم می‌سوزد.

 

در این دوران شکوفایی فنی مرکز تحقیقات مخابرات ده‌‌ها پروژه زیر دست انتظاری و همکارانش شکل گرفت: مراکز سوییچ، ترانسمیشن مایکروویو، نمونه اولیه فیبر نوری و چندین و چند پروژه دیگر در همین دوران متولد می‌شوند و تمرکز انتظاری بر سویه انسانی کار با نخبه‌های مخابراتی در کنار نگاه فنی مزدش را پس می‌دهد: «یکی از دوستان خیلی خوب من مدیر اداری ما بود اما همیشه با آنها درگیر بودم تا نتوانند خیلی مسلط شوند، چون می‌‌خواستیم ساعات کاری و شرایط منعطف باشند. مرکز پناهگاه داشت تا بچه‌‌‌ها بتوانند هنگام موشک‌باران کار کنند یا طی ماه رمضان می‌دیدید که صد نفر از همکارها تا سحر مانده‌اند و کار می‌کنند. جو و روحیه انقلابی واقعاً حاکم بود.»
با روی کار آمدن محمد غرضی در سال ۶۴ شرایط برای مرکز تحقیقات مخابرات و محمدحسن انتظاری تغییر می‌کند. غرضی که برش سیاسی بالایی هم دارد برای مرکز ماموریت دیگری قائل است: «ما با توجه به اینکه کارهای زیادی انجام داده بودیم- سوییچ، ترانسمیشن ماهواره و فیبر نوری و اینها ساخته بودیم- توقع داشتیم این ساخته‌های ما برود در شبکه قرار بگیرد و ایشان دوست داشت که شبکه را توسعه بدهد. برای همین در برخی مواقع این دو دیدگاه با یکدیگر همخوان نبود. خیلی جاها ایشان ما را تحمل کردند و ما هم با ایشان کار کردیم.»
عجیب است غرضی که به تندمزاجی و گرفتن تصمیم‌‌های رادیکال مشهود است برای مدت قابل توجهی دیدگاه سراپا مخالف انتظاری در دهه ۶۰ را تحمل می‌کند: «ببینید من ذاتاً آدمی هستم که باور دارم برای یک وظیفه‌‌ای جایی آمده‌ام، به همین دلیل کارم را منوط به افراد نمی‌کنم. تا آخرین لحظه در جایی که وظیفه دارم با حداکثر توانم کار می‌کنم و اگر کسی نخواست همیشه می‌تواند مرا برکنار کند.»
شرکت‌هایی مانند ITMT شیراز و چندین شرکت دیگر در این دوره تاسیس می‌شوند و خود مرکز تحقیقات مخابرات هم یک تعاونی کارکنان راه‌ انداخته است که کارکنان مرکز ذی‌نفعانش هستند. همه این بازیگران در حال بازی در بازار هستند: «ما دنبال کل این بازار نبودیم. فقط می‌خواستیم ۱۰ درصد بازار توسعه شبکه را در ایران بگیریم. الآن که ورای همه دعواهای من و آقای غرضی نگاه کنید می‌بینید همین اتفاق افتاد در نهایت.» تعاونی تولید مرکز تحقیقات مخابرات که تشکیل می‌شود غرضی طی دستوری از آن حمایت می‌کند و مرکز مخابرات راساً وارد بازار تولید تجهیزات مخابراتی می‌شود. پروژه بسیار دشوار و متنوع مرکز مخابرات کرج را انجام می‌‌دهند و هر چند پروژه موفق بوده ولی در نهایت راه‌حل زیمنس در کمال ناباوری جایگزین آنها می‌شود. جالب است وزیر بعدی یعنی احمد معتمدی، که در آن زمان رئیس سازمان پژوهش‌های صنعتی بود، همین مرکز ترانزیت را در جشنواره خوارزمی با جایزه اول تقدیر می‌کند تا این اتفاق شروع مهاجرت انتظاری از وزارت پست و تلگراف آن موقع به وزارت علوم باشد.
خاطراتش از غرضی هرچند شاید تلخ ولی آمیخته به احترام است: «روز جهانی مخابرات ایشان گفتند من آقای هاشمی را می‌آورم برای بازدید. ما هم نمایشگاه درست کردیم مفصل. آقای هاشمی مرد باهوشی بود و با دقت گوش داد و حتی سوالات فنی هم می‌پرسید ولی در مجموع حجم کار انجام‌شده تحت تاثیرشان قرار داد و با دست‌خط خودشان نوشت: دیدن مرکز تحقیقات مخابرات امید مرا به خودکفایی کشور بسیار افزایش داد. این دست‌نوشته را هنوز هم دارم. ۴۰ نیرو فوق‌لیسانس از شریف و ۲۰ نیرو از دانشکده فنی دانشگاه تهران گرفتیم که تیم پایه مراکز ۱۰ هزار شماره‌‌ای ما شدند.» سید محمد غرضی به تابعیت از علایق هاشمی رفسنجانی تیمی فنی را از ژاپن برای شروع ساخت ماهواره در ایران به همراه می‌آورد و مذاکره با آنها را به قطب علمی وزارتخانه، یعنی مرکز تحقیقات مخابرات، می‌سپارد. اولین ایده به همین ترتیب شکل می‌گیرد، ولی درست در همین میان است که از مرکز تحقیقات حذف می‌شود: «چند بار دیگر که سوییچ ما به همان ترتیب کرج جابه‌جا شد من پای بحثم ایستادم و دیگر برای نشان دادن دستاوردهایمان مانند خوارزمی اجازه نگرفتم. همین کارم دیگر به مذاق آقای غرضی خوش نیامد. ما سوییچ موبایل را شروع کردیم، رفتیم روی مایکروویو و نماینده‌‌های مجلس که آمدند بازدید مطابق میل خودمان جواب دادیم. بدون هیچ حکمی یک روز دیدم معاونم آمد مرا بغل کرد و گریه کرد که آقای داراب را حکم دادند جایگزین ما شده. من هم رفتم در یک انباری!‌»
در مدتی که سرش خلوت شده با کمک دانشجویانش یک کتاب ترجمه می‌کنند که کتاب سال می‌شود و در همین دوران وزارت هاشمی گلپایگانی بر وزارت علوم، احمد معتمدی به‌عنوان معاون وزیر علوم درخواست می‌دهد که او به سازمان پژوهش‌های علمی و صنعتی ایران برود و کمی بعد دبیر شورای عالی فنی تلویزیونی در زمان علی لاریجانی می‌شود. حلقه مرکز تحقیقات متلاشی می‌شود و از دل آن بیش از ۴۰ شرکت مخابراتی خصوصی شکل می‌گیرد.
به درخواست معتمدی که تازه از سفری علمی به پاکستان بازگشته کار روی پروژه‌های ماهواره‌ای را در سازمان پژوهش‌ها کلید می‌زند. طرح جامع ماهواره مصباح را اول با آموزش‌‌های مختصری از ایتالیایی‌ها و روس‌‌ها شروع می‌کنند و سپس مستقل به راه‌شان ادامه می‌دهند: «پروژه مشترک با مرکز تحقیقات مخابرات پیش رفت و مدل آزمایشگاهی ساخته شد. بیش از ۱۶ متخصص برای ساخت ماهواره مورد نیاز بود. تیم خوبی جمع کردیم. با یک تیم ایتالیایی آشنا شدیم که کار تست و مدارهای IC را به شرط انتقال فناوری برای ما انجام می‌داد و این در قرارداد به اصرار من ذکر شد. حتی در روسیه هم تست کردیم و کار کرد تا اینکه قطعنامه‌ها منعقد و دیگر کارشکنی‌ها شروع شد. »
معتقد است دلایل عمیق‌تری پشت عدم پرتاب ماهواره مصباح است ولی اگر این پرتاب انجام می‌شد علاوه بر توجیه اقتصادی تاثیری راهبردی و خوشه‌ای داشت: «دو وزیر و مدیر سه مرکز پای این کار بودند و این شد که کار پیش رفت؛ یعنی می‌شود با همگرایی کار کرد.» با انتخاب خاتمی در دور اولش عارف که از نزدیک انتظاری را می‌شناسد به او پیشنهاد می‌دهد عضویت هیات مدیره مخابرات ایران را بپذیرد. خود انتظاری تازه دوره دکترایش را در مسکو آغاز کرده اما در نهایت قانع می‌شود به سبب نزدیکی دیدگاهش با وزیر جدید پست و تلگراف و تلفن درسش را نیمه‌کاره رها کند. در مخابرات مسئول تولید داخلی است و عارف به وی وعده می‌دهد که هر جنس ایرانی را ۱۰ درصد هم که شده گران‌تر بخرد تا از توان داخلی حمایت کرده باشد: «یک فهرست از کالاهایی درآوردیم که می‌شد آنها را در داخل ایران ساخت و فناوری ساخت‌شان خارج از دسترس ایران نبود. این لیست معروف شد به ۵۵ قلم که سال‌ها مرجع واردات تجهیزات مخابراتی بود.» دستور‌العمل به مخابرات استانی ابلاغ شد و مرکز تحقیقات مخابرات رونق گرفت. زمانی که وارد هیات مدیره مخابرات می‌شود مسئولیت ماهواره زهره نیز بر عهده‌اش قرار می‌گیرد و در آنجا قرارداد سفت و سختی در دور اول خاتمی به ارزش ۱۲۵ میلیون دلار نیز با روس‌‌ها می‌بندد.

دوره کوتاه دبیری‌اش در شورای عالی فضای مجازی نشان داد اهل سازش نیست.

 

اصول

این‌طور نیست که من آدم انعطاف‌پذیری نباشم. بالاخره شما برای کار کردن باید با دیگران راه بیایید و من به این باور دارم. ولی در عین حال به این هم باور دارم که یک مواردی اصول شماست و برایش در مقابل خدا و مردم مسئول هستید. من در این موارد نمی‌توانم کوتاه بیایم. ما نسلی هستیم که دیدیم آمریکایی‌ها چطور در کشور شلتاق می‌کنند یا شاه ایران را فروخت، پس حالا که می‌شود کشور مستقل باشد چرا نکنیم!؟ در مورد خصوصی‌سازی هم همین‌طور. من بیست و خرده‌ای ایراد بر این طرح نوشتم که یک طرح تجاری ندارد! مرحوم غفاریان هم حرف مرا قبول داشت. در کمیسیون تنظیم مقررات پرسیدم این عدد ارزش مخابرات را از کجا آورده‌اید، کسی جوابی نداد. در مورد کیلومتر آخر مخابراتی یا همان Last Mile چطور!؟ آقا وقتی اصل ۴۴ را ابلاغ کردند در پی خصوصی‌سازی واقعی بودند؟ حکم‌شان باید انجام شود، چرا انجام نمی‌دهیم؟

 

جهان‌بینی

از دید من تنها راه اینکه بتوانیم در مقابل داد و هوارهای آدم‌هایی مانند ترامپ بایستیم این است که فناوری‌های کلیدی دست بچه‌‌های خودمان باشد. دوم اینکه زیست‌بومی که این بچه‌ها باید در آن رشد کنند هماهنگ باشد. این دو تاکنون کنار هم محقق نشده است.

 

در سال آخر معتمدی جانشین عارف می‌شود که پیش از آن از نزدیک چهار سال در وزارت علوم با انتظاری کار کرده است: «چهار سال من در هیات مدیره مخابرات انتهای سال اول آقای معتمدی تمام می‌شد و ما با هم اختلاف نظرهای جدی در بسیاری از موارد داشتیم؛ مثلاً من اعتقاد داشتم خصوصی‌سازی مخابرات باید بسیار شسته‌رفته‌تر انجام شود. یا مثلاً قوانین حمایتی از تولید داخلی برداشته شد که به ورشکستگی بسیاری از شرکت‌‌ها انجامید.»

 

شورا

مساله شورای عالی فضای مجازی مساله همراهی کردن یا نکردن من با دولت نیست. اصلاً موضوع مربوط به من و شما نیست! این شورا با یک حکمی تشکیل شده؛ مثلاً بهره‌گیری از فرصت‌‌ها، برنامه‌ریزی برای تصمیم‌گیری و سیاست‌گذاری و از این دست. اینها از روز اول برای این شورا تعیین شده و شما اگر می‌پذیرید رئیس مرکز فضای مجازی یا دبیر این شورا باشید شرعاً و قانوناً وظیفه دارید این کارها را انجام دهید. حالا هر جا لازم به انعطاف باشد ما داریم، مثلاً بودجه برای ساختمان نیست؟!‌ باشد ایرادی ندارد. ابزار اجرایی ندارید!؟ باشد در اختیار ما نگذارید، ولی دست‌کم بازی سر هم درنیاوریم. ما در دوره جنگ و تحریم و انقلاب کار کردیم ولی همیشه همدل و هم‌زبان بودیم. من اهل بازی‌ کردن با کسی نیستم. من قهر نمی‌کنم مگر اینکه احساس کنم سیاسی‌کاری‌ای چیزی دارد انجام می‌شود.

 

معتمدی

من هیچ وقت از دست هیچ کسی به خاطر قطع همکاری ناراحت نمی‌شوم. هنوز هم با آقای معتمدی دوستی عمیقی دارم. به هر حال چه آقای غرضی، چه معتمدی، چه سایر دوستان، مدیر بودند و باید تصمیم می‌گرفتند. به نظر من که ایشان را از نزدیک می‌شناسم بیشتر به تولید داخلی ارادت دارند، ولی در آن زمان باور داشتند سر ماجرای خصوصی‌سازی باید تابوی دولتی بودن مخابرات بشکند که من مخالف انجام این کار بدون حساب و کتاب بودم.

 

ترکیب مدیریتی معتمدی را ترک می‌کند و به سازمان پژوهش‌های صنعتی بازمی‌گردد تا با تمرکز بیشتر روی پروژه ماهواره مصباح کار کند. به چشم خودش نابودی صنعت مخابراتی کشور را می‌بیند و دم برنمی‌آورد تا در دور اول دولت محمود احمدی‌نژاد این بار اسمش به عنوان وزیر ارتباطات مطرح می‌شود. تایید می‌کند که پیشنهاد را گرفته و برنامه هم فرستاده، اما در نهایت در گپ و گفت با رئیس‌جمهور منتخب خودش باور دارد محمد سلیمانی انتخاب مناسب‌تری است. به ویژه که در آغاز دوره احمدی‌نژاد از ماهواره مصباح رونمایی می‌شود و شانس بالایی دارد.
برخلاف انتقاد‌های موجود معتقد است سلیمانی به تولید داخل باور داشت ولی در زمینه فرایند چندان کاری از پیش نبرد. زیر بار تهاجم وزیر دولت نهم به پیشینیان هم نمی‌رود و معتقد است ریشه این برخوردها را باید در مسائل سیاسی روز جست‌وجو کرد نه باورهای افراد: «اگر بخواهم خیلی راحت بگویم، مسیری که یک وزیر آکادمیک در این جهت می‌رود با مسیری که یک مدیر صنعتی و تحقیقاتی می‌رود متفاوت است و شاید شانس راه دانشگاهی در این میان کم باشد.»
در این دولت دو سال عضو صاحب‌نظر کمیسیون تنظیم مقررات است و آن‌قدر هم بر فرایند خصوصی‌سازی انتقاد می‌نویسد تا حذف می‌شود. در زمان ریاست هیات مدیره وفا غفاریان به‌رغم تضادی که دارد به وارستگی و پاکیزگی وی ایمان دارد و می‌گوید: «روزی که داشت از دنیا می‌رفت به عیادتش رفتم و دستش را فشردم و حلالیت طلبیدم. ایشان الگوی کاریشان با من متفاوت بود ولی ذره‌ای اهل فیلم بازی کردن نبود.»
به شبکه علمی کشور که می‌رود با توجه به سابقه‌اش به عنوان مدیر شبکه دیتای کشور در زمان غرضی موفق می‌شود: ۲۲۰ دانشگاه در آن نسل اول متصل می‌شوند و دو موافقت‌نامه هم با وزارت ارتباطات امضا می‌کند. در زمان دولت دهم هم گزینه وزارت است اما با انتخاب رضا تقی‌پور معاون فناوری سازمان فضایی می‌شود تا روی جریان انتقال فناوری ماهواره به داخل کشور کار کند. باور دارد ماهواره مخابراتی در مدار جئو می‌تواند سقف مدیریت فناوری کشور را بالا ببرد و طرحی تعریف می‌کند که یک ماهواره ۵۰۰ کیلویی یا ترانسپوندر پایین را بسازند و به مدار جئو بفرستند: «برای حفظ مدار ایران که از ما نگیرندش با عرب‌ست قرارداد بستیم تا از مدار استفاده کند؛ هم اجاره‌اش را گرفتیم و هم مدارمان حفظ شد.»
در زمان دولت اعتدال و تدبیر به منصبی می‌رود که سراسر مناقشه است؛ از محل و عنوانش گرفته تا سیاست و آینده‌اش: «آقای واعظی را در زمان آقای غرضی از نزدیک می‌شناختم و با هم کار کرده بودیم. در چند مورد مشورت گرفتند و یک روز صبح آمد گفت دیشب با آقای روحانی صحبت کردم شما بیایید دبیر شورا شوید. من هم گفتم ای بابا یک مشورتی با ما می‌کردید!‌ قلباً هم مواردی مانند ماهواره از جنس من بود که پژوهشی بود.»
در بیت مقام معظم رهبری هم شناخته شده است و سرانجام با توجه به سوابقش پذیرفته می‌شود. علی لاریجانی هم که دیگر رئیس مجلس است او را از دیرباز می‌شناسد، هرچند برخی چون مدیر پیشنهادی از سمت دولت است با وی مخالفت می‌‌کنند. با رفتن به شورا با کمال میل زمین و ساختمان محل مناقشه را به مرکز تحقیقات مخابرات تحویل می‌دهد و خودش راهی پیدا کردن یک محل مناسب می‌شود، از برج آفاق گرفته تا موزه پست. مجموعه این فرایندها به نتیجه نمی‌رسد، اما در نهایت می‌فهمد اصلاً ماجرا ساختمان نیست. این روزها به کار دلخواهش بر سر ماهواره‌های زلزله‌نگار بازگشته‌ است تا روزی در صندوقچه اسرار را باز کند.

دیدگاه انتظاری در توسعه تحقیق‌محور نیروی انسانی در بازار فاوا با نیم‌نگاهی به فضای آکادمیک دیگر محبوب نیست

نظر بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

اعلان برای
avatar
wpDiscuz