نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا
شماره 48 باشگاه مدیران یک روز، یک مدیر صفحه 50

یک روز با علی توسلی، پیر اینترنت ایران

آرمان و اینترنت

سال تولد: ۱۳۲۹
محل تولد: کاخک
سوابق مدیریتی: مدیر عامل نیونت، مدیراجرایی سگال‌نت، عضو انجمن کارفرمایان اینترنت، هیات موسس انجمن شرکت‌های PAP،
عضو کمیسیون اینترنت سازمان نظام صنفی رایانه‌ای کل کشور

شما صدای علی توسلی را نه تنها از ورای نسلی که دیگر نمی‌بینید و نمی‌شناسید می‌شنوید، بلکه عقاید او را هم باید از دریچه یک دوران دیگر بخوانید. این مرد اینترنتی سابق متعلق به دوران ایده‌ها، آرمان‌ها و باورهای سترگ است که نان شب‌شان مبارزه و اندیشه بود. بسیار درباره تاثیر او و هم‌نسلانش بر همه‌گیر شدن اینترنت ایران خواهید خواند، اما بی‌شک به عنوان مخاطبی فرهیخته درخواهید یافت حتی همین تاثیر هم بخش کوچکی است از ساعت‌ها مصاحبه ضبط‌نشده و صدها برگ نوشته‌نشده. همان یک روز نشستن با علی توسلی بر بام میدان هفت‌تیر کافی بود تا بفهمیم او هنوز هم در زیر لایه‌ لایه ایده و احساس دفن‌شده نه یک بازرگان و نه یک فروشنده، بلکه مردی است که باور دارد فناوری ارتباطی که در گسترش آن سهم خاموشی داشته روزی خواهد توانست یک مصلح اجتماعی باشد. آرمان‌های ما با ما به دنیا نمی‌آیند و با ما هم از دنیا نمی‌روند.

علی توسلی متولد ۱۳۲۹ است در کاخک از توابع گناباد. شهری که زلزله سال ۱۳۴۹ خراسان جنوبی آن را با خاک یکسان کرد و برای همیشه تاریخ و بافت اجتماعی‌اش را تغییر داد تا در کتاب فجایع طبیعی ایران برای همیشه ثبت شود.
در یکی از خانواده‌های معتبر ده به دنیا می‌آید که کشاورزی و خرازی دارند. هم پدرش و هم عمویش در همان دوره رضاخانی شش کلاس سواد دارند و در زمره کارمندان دولت هستند، ولی پیش از اینکه علی به دنیا بیاید به خواست پدربزرگ‌شان برای همیشه دم و دستگاه دیوانسالاری را ترک می‌کنند: «پدربزرگم خودش معمم و مداح بود و مقلد یکی از مراجع تقلید آن زمان. وقتی ماجرای کشف حجاب اتفاق افتاد ایشان پدر و عمویم را تکلیف کرد که دیگر کار کردن در دولت حرام است و آن دو هم با وجود اینکه موقعیت خوبی در آن زمان داشتند هر دو استعفا دادند و در دو طرف ده مغازه زدند. یکی پارچه و دارو می‌فروخت آن یکی خواربار و قند و شکر.»
کاخک برخلاف گناباد، شهر همسایه و رقیب، به دور از صوفی‌گیری و وابسته به امامزاده‌ای محلی به نام سلطان محمد عابد است. کاخک که در بخش مرتفع کویر واقع شده در حقیقت صاحب آب و هوایی ییلاقی است و بسته به همین دوری از حرارت مرکزی ایران، دارای فرهنگ متفاوتی هم هست؛ مثلاً یکی از معدود روستاهای دوره رضاخانی است که برای خود مدرسه مستقل و پررونقی دارد. شهری که حتی تا امروز هم یکی از بالاترین نرخ‌های قبولی در کنکور و البته رجال سیاسی را به نسبت جمعیت دارد: «کاخکی‌ها و گنابادی‌ها را می‌توانید همه جا کنار هم ببینید، مثلاً بخش عمده‌ای‌ از سنگکی‌های تهران تا کارمندان دادگستری همشهری ما هستند.»
آن زمان هنوز خانواده پرجمعیتی با چهار بچه هستند که علی پسر دوم است. برادر بزرگش چه در تحصیل و چه در جهان‌بینی در بخش اول زندگی علی پرچمدار است. در همان دبستان ده، مسعود سعد سلمان، دوره ابتدایی را پشت سر می‌گذارد و تا کلاس سوم هم در همان دبیرستان ده درس می‌خواند. سیکل اول عمومی است، ولی وقتی به سیکل دوم می‌رسد دیگر باید رشته‌اش را انتخاب کند. ناگزیر برای سیکل دوم به گناباد می‌رود و رشته ریاضی را انتخاب می‌کند: «برادر بزرگم ریاضی و اقتصاد خوانده بود و شاید همین مرا قانع می‌کرد که بروم ریاضی بخوانم. آن زمان، در دهه چهل، به کل این جو وجود نداشت که بروید علاقه‌تان را در تحصیل دنبال کنید.»
پنج نوجوان با هم برای اتمام دوره متوسطه به گناباد می‌روند و آنجا مستقلاً برای خودشان زندگی، تحصیل و تجربه می‌کنند. پیش یکی از بستگان پدری است و هر اول هفته با دوچرخه‌ها سراشیبی گناباد تا کاخک را رکاب می‌زنند و آخر هر هفته با کامیونتی این مسیر سربالایی را بر می‌گردند. با وجود همه مزایا تصمیم می‌گیرد سال بعد به مشهد برود: «گنابادی‌ها هنوز هم یک رقابت محلی با کاخکی‌ها دارند و برای من که از محیط فرهنگی‌تر و آرام‌تر کاخک به آنجا رفته بودم فضای این دبیرستان جدید راحت نبود. البته سال ۴۵ این حقیقت تاثیر داشت که دوست داشتم راه برادرم را دنبال کنم و در دبیرستان و شهر بزرگ‌تری هم درس بخوانم.»

مادربزرگ

مادربزرگ پدرم در همان دوران قاجار جزو خرده‌ملاکان به شمار می‌رفت و شاعره سرشناسی بود. چند تا از بچه‌ها که در خزینه ده غرق می‌شوند جده بزرگ ما تمام اموالش را که شامل چند ده بوده با جزئیات عجیبی وقف می‌کند. متولی باید هر سال بین چهلم تا چهل و هشتم عاشورا هم نوحه بخواند و هم یک حسینیه برپا کند. روز چهل و هشتم هم باید به تمام مردم غذا بدهد. هر چه از عایدی وقف باقی می‌ماند باید تمام و کمال صرف آموزش ده می‌شد. این شد که ما دیگر خانواده مالکان نبودیم و شدیم خانواده متولیان.

در خانه خاله‌اش در مشهد در مشهورترین دبیرستان شهر ثبت‌نام می‌کند که از دید بسیاری همتای البرز تهران است؛ یعنی دبیرستان شاه‌رضای سابق که حالا اسمش شده دبیرستان شریعتی و با تاسیس در ابتدای دهه ۳۰ یکی از قطب‌های آموزشی متوسطه مشهد و حتی ایران بود: «دبیرستان مدیریت جالبی داشت. یک آقایی به نام محمد زوار آن زمان مدیر مشهور این دبیرستان بود که همان سال فوت کرد. ایشان عادت داشت به شدید‌ترین شکل ممکن از همان پشت تریبون دانش‌آموز خاطی را فحش می‌داد و به اصطلاح می‌شست می‌گذاشت کنار، ولی هیچ‌وقت هیچ‌کس از دستش آزرده نمی‌شد، چون این مدرسه در حقیقت اجتماعی‌ترین دبیرستان مشهد بود و یک پایگاه مردمی به شمار می‌آمد. همه بچه‌ها دسته‌جمعی با هم می‌رفتند سینمای سعدی مشهد که آن روزها مرکز فیلم‌های روشنفکری بود یا مثلاً همه کلاس با هم می‌رفتیم تئاتر که آن زمان در فضای دبیرستانی خیلی معمول نبود. هم نیروهای سیاسی در آن دبیرستان تربیت شدند و هم شخصیت‌های دولتی، اما در مجموع فضای دبیرستان سیاسی نبود.»

خانواده و به ویژه برادرش نقشی کلیدی در شخصیت و خط مشی فکر او داشتتد.
ده

این روزها اگر بروم کاخک دیگر کمتر کسی مرا می‌شناسد، چون تقریباً بعد زلزله به کل بافت خانوادگی و جمعیتی شهر تغییر کرد. دیگر حتی وقتی با خواهرم هم به گویش محلی حرف می‌زنم نسل جدید کاخک متوجه نمی‌شوند. گسستگی نسل‌ها، تحصیل و فناوری تاثیر خودش را گذاشته است.

سال ۴۸ کنکور می‌دهد و برای شرکت در کنکور دانشگاه‌های تهران که آن زمان مجزا هم بود راهی پایتخت می‌شود: «کنکور سراسری نبود و هر کسی مجبور بود در چهار پنج امتحان شرکت کند. من هم آمدم پلی‌تکنیک تهران امتحان دادم، انتخابی که تحت تاثیر عقاید سیاسی برادرم هم بود. امتحان دادم و دست بر قضا امتحانم خوب نشد، چون هفته قبل از کنکور را رفتم پیش برادرم و هم‌اتاقی‌هایش که بعدها همه از اقتصاد‌دان‌های بزرگ ایران شدند. اما این بچه‌ها آن‌قدر به ما در تهران مردادماه تخم‌مرغ دادند که جفت زیر بغل‌هایم کورک زد. طبیعتاً امتحان خوبی هم ندادم و فقط مشهد قبول شدم. من بچه درسخوانی بودم و معدل دیپلمم بالای ۱۶ بود. چون راضی نشده بودم انشایی در ستایش شاه بنویسم، نمره انشا را نگرفتم، وگرنه نمره‌ام حتی بیشتر هم می‌شد.»
کار به ثبت‌نام در دانشگاه مشهد هم نمی‌کشد، چون آن سال کاخک زلزله آمد. رویدادی که در آن نه تنها بخش عمده‌ای از بستگانش که مادر، خواهر، برادر و مادربزرگش را یک‌شبه از دست می‌دهد: «زلزله در بدترین و سیاه‌ترین روز و ساعت ممکن اتفاق افتاد. در شهریورماه همه ده ساعت دو و نیم بعدازظهر در خانه‌هایشان هستند، چون نه فصل کاشت است و نه برداشت، حتی فصل تحصیلات هم نبود و همه دانشجوها و دانش‌آموزان در خانه بودند. آن ساعت به خاطر گرمی هوا هیچ‌کسی در ده بیرون نیست و همه برای استراحت ظهر خواب هستند. تنها کسانی که بیرون بودند زنده ماندند. ده ما روی شیب است و وقتی من و پدر و خواهرم را از زیر آوار بیرون کشیدند نگاه کردم دیدم تا چشم کار می‌کند حتی یک دیوار هم روی پا نمانده.»

برادر

برادرم دانش‌آموخته اقتصاد دانشگاه تهران بود و به لحاظ دیدگاه بسیار به نهضت آزادی و آقای بازرگان و البته طالقانی نزدیک بود. وقتی زلزله آمد و زیر آوار ماند تازه همان روز از تهران رسیده بود. در تهران آن‌قدر سرشناس بود که نهضت آزادی برایش در حسینه ارشاد مراسم گرفت و ساواک مراسم را بر هم زد. ترحیم تبدیل به یک رویداد سیاسی شد.

حدود نیمه‌شب است که تیم‌های امدادی شهرهای دیگر هم می‌رسند و زخمی‌ها را به گناباد می‌برند. دست و پایش را که گچ می‌گیرند، مانند خیلی از دیگر خانواده‌های اصلی شهر، به مشهد کوچ می‌کنند. در خانه یکی از بستگان ساکن می‌شوند. در مشهد عمو و پدرش یک فرش‌فروشی راه می‌اندازند. املاک‌شان را در کاخک می‌فروشند و روی پایشان برمی‌گردند. علی هم که حتی نفهمیده زمان ثبت‌نام دانشگاه کی بوده خودش جذب کار می‌شود: «آمارگر بانک مرکزی شدم. از این فرم‌های آماده داشتیم و می‌رفتیم واحدهای کارگاهی و صنعتی اطراف مشهد برای ثبت آمار طبقه کارگر. آنجا بود که برای اولین بار توانستم از نزدیک شرایط نامناسب کارگران را ببینم و فقری را که بین آنها و خانواده‌هایشان وجود داشت لمس کنم. فرم‌ها به خاطر طراحی دقیقی که داشت بسیار مفصل بود و نزدیک به ۱۵۰ سوال داشت. به ازای هر فرمی هم پنج تومان به ما می‌دادند که برای خودش رقمی بود.»

در باغ پدری در کاخک در کنار پدر، عمو و پدر بزرگش. زمان عکس: سال ۴۳

 

شغل بعدی‌اش معلمی است برای پیکار با بی‌سوادی: «حتی آنجا هم بر حسب تعداد سواد‌آموزی که سواد یاد می‌گرفت پول می‌دادند و برای همین هر کس قبول می‌شد به ما حدود ۲۰ تومان می‌دادند که برای خودش ثروتی بود.» شغل سومش پیش از دانشگاه هم نظارت بر خط تولید است در قند شیرین مشهد: «اینجا هم حقوق بالایی داشت چون آن زمان دیپلم ریاضی برای خودش دارای ابهتی بود در حد دکترای امروز. باید درجه و جزئیات تجهیزات خط تولید را همیشه چک می‌کردیم تا سانتریفیوژ‌ها آسیب نبینند.»
خانواده طی این یک سال روی پایش می‌ایستد و او هم که می‌داند بعد زلزله و کار و ده‌‌ها درگیری دیگر شانس زیادی برای رفتن به دانشکده فنی ندارد، خودش را صرف دانشگا‌ه‌های دیگر با گرایش فنی می‌کند و سرانجام به دانشسرای عالی می‌رود یا همان دانشگاه علم و صنعت امروز: «بیشتر نیاز داشتم از مشهد بیرون بیایم. در آن زمان هنوز الگو این بود که باید دو سال درس‌های عمومی را می‌خواندی و پس از آن می‌رفتی انتخاب رشته می‌کردی. من هم روزانه قبول شده بودم ولی تغییر رشته دادم به شبانه تا بتوانم روزها کار کنم و شب‌ها بروم سر کلاس. بعدها الکترونیک را انتخاب کردم.»
در آستانه دهه ۵۰ شمسی و آغاز شکوفایی صنعتی ایران، راهی یکی از مجموعه‌های رو به رشد آن زمان متعلق به محسن آزمایش می‌شود، جایی که این کارآفرین خوش‌فکر از بخاری‌سازی در حال حرکت به سمت یخچال و تلویزیون بود و نیازمند نیروهایی که بتوانند خون صنعتی را به فضای کارگاهی آنجا تزریق کنند: «آقای آزمایش بخش تلویزیون را با شرکت سانیو ژاپن قرارداد بسته بود و برای همین در حال ساخت سوله و ایجاد زیرساخت برای خط تولید جدید بود.»
خود توسلی در محفل جنبش چپ قرار می‌گیرد که در حقیقت بازمانده میراث برادر مرحومش است. گرایش سیاسی مشخصی ندارد جز نزدیکی به نهضت آزاد و البته جنبش فلسطین. علم و صنعتی که او واردش می‌شود تازه یک سال است که تاسیس شده و همین باعث می‌شود جریان سیاسی دانشگاه به او و هم‌دوره‌ای‌هایش منسوب شود: «همان سال اول که پایمان را به دانشسرا گذاشتیم یک اعتصاب ترتیب دادیم. موضوعش هم در ظاهر کاملاً آموزشی بود. حرف‌مان این بود که درس‌های ما همه‌اش عملی است و باید درس‌های تئوری‌مان بیشتر شود. آن زمان دانشگاه آریامهر در بورس بود و تازه تاسیس شده بود. همه اساتید و ابزارهای مدرن جذب آن دانشگاه می‌شد و ما اصرار داشتیم که نباید بنیه علمی دانشگاه ما هم ضعیف باشد. این شد که اعتصاب کردیم. دید آنها تربیت مهندس کاربردی بود و وزارت علوم در واکنش هم اسم دانشگاه را عوض کرد و هم اساتید خارجی آورد تا این اعتراض را پوشش دهد. این ماجرا جمع شد، اما از دید بسیاری این شروع سیاسی ‌شدن علم و صنعت بود.»

هنوز هم یک کوهنورد حرفه‌ای است که در سراسر جهان به ماجراجویی ادامه می‌دهد.
فاجعه

زلزله شش و هفت دهم ریشتر بود و دورانی. دیوارهای آجری ده هم خراب شده بودند چه برسد به خانه‌های ما که همه کاه‌گلی بودند. حتی مسجد قدیمی ده که مال دوره صفویه بود هم خاک شد، فقط امامزاده ماند که ساختمانی دورانی داشت و دو آب‌انبار ده. پدر من در اتاقی بود با سقف چوبی، در چهارچوب در ایستاد، برای همین عملاً بدون هیچ آسیبی از زیر آوار بیرون آمد، اما من و برادر و خواهرم در اتاق خنکی در زیرزمین بودیم. برادرم را زیر گرد و غباری که می‌ریخت ندیدم ولی دست خواهر وسطی‌ام را گرفتم و کشیدمش سمت در. خواهر کوچک با یک بچه دیگر مشغول بازی بودند و سالم ماندند اما این یکی را من غریزی دستش را گرفته بودم هنگام دویدن. درِ خانه جلوی پای ما فرو ریخت و در حیاط آوار ریخت روی ما. من به پشت افتادم و خواهرم افتاد روی من. تا با دست خالی بعد از دو ساعت آوار را از روی ما بردارند زهرا دوام نیاورد. شاید من چون به پشت افتاده بودم و راه نفس کشیدن داشتم زنده ماندم.

پدربزرگ

پدربزرگ من آدم خاصی بود و شخصیت بسیار قوی‌ای داشت. موقع زلزله ۱۰۲ سالش بود و اتاقش چون ضربی بود بدون اینکه حتی یک خراش بردارد آمد بیرون روی آوار نشست. بدون اینکه دست و پایش را گم کند با صد سال سن نشسته بود روی یک کلوخ و سر پدرم، عمویم و مردهای دیگر داد می‌زد که کار کنید، وقت برای عزاداری نیست. باید به فکر زنده‌ها باشید، بعداً شیون کنید. آن زمان همه می‌گفتند پدربزرگم عین خیالش هم نیست ولی شش ماه بعد که دق کرد معلوم شد فقط برای حفظ پسرهایش صدایش درنمی‌آمده. کاملاً سالم بود و همیشه دامداری و چوپانی می‌کرد و می‌رفت باغ. فقط از ناراحتی مرد.

در جریان اعتصاب شرکت واحد که بزرگ‌ترین اعتصاب کشور پیش از دهه ۵۰ است باز دانشگاه علم و صنعت در چند قدمی خود شرکت واحد نقش سیاسی پیدا می‌کند و همین دانشگاه را در صف اول سیاسی قرار می‌دهد. کار کارخانه ترغیبش می‌کند که الکترونیک بخواند و پسر دایی‌اش، که نقش برادر ازدست‌رفته‌ و هم‌خانه‌اش را ایفا می‌کند، نیز در این جریان نقش دارد. با یکدیگر ‌خانه‌ای در ستارخان دارند: «خانه‌ای که گیرمان آمده بود هیچ ربطی به بقیه جاهایی که باید در طول روز می‌رفتم نداشت. دانشگاه در نارمک بود و کارخانه در میانه جاده هراز. هر روز صبح از میان دیوارهای بیمارستان پهلوی در میدان توحید رد می‌شدیم. ساعت هفت سرویس کارخانه راه می‌افتاد. ۱۰ دقیقه به هشت سوت کار می‌خورد. پنج بعدازظهر باز با سرویس می‌رفتیم سه راه وثوق، از آنجا با شرکت واحد می‌رفتیم دانشگاه. معمولاً نیم ساعت دیرتر می‌رسیدیم ولی به همه استادها گفته بودیم پنج و نیم می‌رسیم. ۹ شب خود دانشجوها یک ماشین کرایه کرده بودند که ما را می‌رساند به تقاطع نواب. ۱۰ شب تازه می‌رسیدیم به دیدار دوستان و شیطنت‌های خودمان.»

تهران اکونومیست

سیاسی بودن اولیه من بیشتر بامزه بود تا جدی. آن زمان از نشریات بسیار موفق ایران ماهنامه‌ای بود به مدیریت دکتر محمدباقر شریعت موسوم به تهران اکونومیست. خانواده ایشان از بزرگ‌ترین ملاک گناباد بودند و تا پیش از سال ۱۳۳۲ فعالیت سیاسی عمده‌ای داشت تا دستگیر شد و با پادرمیانی خانواده‌اش آزاد شد و برای تحصیل علم اقتصاد به اروپا رفت. دکتر شریعت به ایران که بازگشت از اولین کسانی بود که در کشور دکترای اقتصاد داشت و مشاور بانک مرکزی بود. بخش عمده تهران اکونومیست ترجمه از اکونومیست اصلی بود. سال ۱۳۴۲ که رفرم در ایران انجام شد، در اولین انتخابات مجلس که آزادی نسبی‌ای هم داشت ایشان کاندیدای مجلس شد. طیف دولت هم نماینده‌ای را از قزوین آورده بودند که به زور در آنجا نماینده‌اش کنند. وکیل از هم‌محلی‌های دکتر شریعت بود و خانواده ما در ده کاخک برای آنها رای جمع کرد و خود من هم کلی پوستر آن بنده خدای دیگر را از روی دیوار کندم تا آقای شریعت انتخاب شود. من که دانشگاه قبول شدم پدرم به آقای دکتر زنگ زد که هوای این پسر ما را داشته باش. یک روز عصر رفتم پیش ایشان و پرسید خب پسرم دوست داری چه‌کار کنی، گفتم دوست دارم کار کنم و شبانه درس بخوانم. گفت اگر دوست داری بیا در تهران اکونومیست کار کن ولی بدان که این کار درآمد چندانی ندارد و اگر گیر پول هستی من نامه می‌نویسم برو کارخانه آزمایش. ایشان یک نامه نوشت و ما را با احترام با حقوق ۴۵۰ تومان استخدام کردند در کارخانه آزمایش. سیاست‌گری ما از آنجا شروع شد.

امامزاده زیبای کاخک جزو معدود بناهایی است که از زلزله جان سالم به در برد.

درسخوان نیست و در میانه همه این کارها و درگیری‌ها سرش به محفل‌های سیاسی هم گرم است، اما در حد یک پاس کردن ساده درس‌ها را می‌خواند و جلو می‌رود. در همین دوره است که با فرترن و کوبول هم آشنا می‌شود و با کارت‌های پانچ برای مین‌فریم‌ها برنامه می‌نویسد، اما معتقد است هنوز جنبش نرم‌افزاری ایران شروع نشده بوده و در آن زمان بیشتر متاثر از رشته الکترونیک روی سخت‌افزار کار می‌کردند.
سال ۵۲ با توجه به شبانه بودنش از درس جلو است ولی در همین حین با سیاسی‌تر شدن فضای مملکت خطرات سیاسی نیز برایش بیشتر می‌‌شود؛ مثلاً در کارخانه که اعتصاب می‌شود او و چند دانشجوی دیگر را ملزم به استعفا می‌کنند که با راهنمایی محمدباقر شریعت از این کار سر باز می‌زند و به سر کارش بازمی‌گردد. سال ۵۰ مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کند.
جزو تیم اولی است که راهی مرکز تحقیقات مخابرات ایران می‌شوند. در آن زمان تازه ساختمان‌های آجری قلع و قمع‌شده امروز، در زمین‌های وقفی شمال امیرآباد، با همکاری ژاپنی‌ها در حال ساخت است و برای بخش مایکرو هم هفت نفر از شاگرد اول‌های دانشگاه‌‌‌های مختلف را انتخاب می‌کنند و به ژاپن می‌فرستند که همین جمع بعد‌ها محور اصلی مرکز تحقیقات مخابرات در پیش از انقلاب را می‌سازند. یکی از همین هفت نفر پسردایی علی است که از او دعوت می‌کند با توجه به رشته تحصیلی‌اش در شاخه مایکرو به عنوان کارشناس مشغول کار شود و حقوقش می‌شود ۱۲۸۰ تومان.
در بخش کریرها کار می‌کند و تیم‌شان در زمان راه افتادن دو مرکز کلیدی مخابرات در میدان توپخانه تهران و اسدآباد همدان در طراحی و پیاده‌سازی حضوری اساسی دارد. محیط به لحاظ فکری و فنی به او نزدیک است و در اوج فعالیت حرفه‌ای‌اش قرار دارد. زنجیره‌ای از بازداشت‌ها که در مرکز تحقیقات شروع می‌شود سراغ او هم می‌آیند: «دربان که به شیوه مالوف کاخکی‌ها از ده خودمان بود پشت تلفن خیلی قشنگ با لهجه نیمه‌محلی به من گرا داد که از ساواک آمده‌اند دنبال شما. پشت مرکز تحقیقات حتی هنوز هم جای فرار است و ساواک نمی‌توانست وارد زمین دانشگاه شود. ولی من نگرفتم و رفتم دم در که دیگر کار از کار گذشت. ما را برای چند سوال بردند کمیته مشترک و بازجویی و اینها.»
با پیدا شدن جزوه‌ها و اعلامیه در خانه‌اش دیگر راهی دادگاه و زندان می‌شود و جرائمی هم از دانشگاه اضافه می‌شود. اول ۱۰ سال و سپس در تجدید نظر دو سال محکوم می‌شود تا اینکه با لغو آزادی‌اش راهی اوین می‌شود. تقریباً همه چهره‌های سرشناس سال‌های آینده سیاسی از رفسنجانی و هادی خامنه‌ای گرفته تا طالقانی و کرباسچی را در همان زمان از نزدیک می‌بیند و در کنار هم حبس می‌کشند. سال ۵۶ پس از چهار سال زندانی سیاسی بودن، طی ماجرایی که خودش آن را به طنز «جیمی‌کراسی» می‌خواند، با فشارهای جیمی کارتر به شاه آزاد می‌شود و به ایرانِ در آستانه انقلاب برمی‌گردد: «من هرچند عضو گروه سیاسی نبودم، ولی بالاخره حداقلی از فعالیت سیاسی را داشتم. آن زمان کم نبودند کسانی که به خاطر یک کتاب و یک اعلامیه به حبس‌های سنگین‌تر محکوم می‌شدند. با معیارهای آن زمان حق من همان ۱۰ سال بود، اما با پا درمیانی پدرم شد دو سال. از چند هزار نفری که در زندان‌ها بودند چند صد نفر هم واقعاً سیاسی نبودند. حتی عده‌ای را چون رادیو گوش داده بودند گرفته بودند.»
مهر ۵۶ که بیرون می‌آید می‌رود صنایع آموزشی کل کشور که تامین‌کننده تجهیزات آموزشی آموزشگاه‌‌های کشور است: «من اجازه نداشتم در هیچ اداره دولتی‌ای استخدام شوم، ولی آنجا در واقع شرکت بود.»
پس از انقلاب به خارج از کشور مهاجرت می‌کند و در انگلستان برای اولین بار مستقیماً با بازار آی‌تی کار می‌کند. یکی از دوستانش شرکتی دارد به نام System 2000 که در سال ۷۰ نیازمند یک نیروی فنی و مدیریتی می‌شود: «این شرکت تازه داشت روی فروش نرم‌افزار و سخت‌افزار برای رایانه‌‌های شخصی کار می‌کرد و موسسانش همگی از دوستان دانشگاهی من بودند. در یکی از نشریاتی که مطالعه می‌کردم دیدم یک بنده‌خدایی در تگزاس بوردی ساخته است که در حقیقت ویدئو بورد بود. در آن زمان فقط فیلیپس بورد مولتی‌مدیا می‌داد که حدود شش هزار پوند بود و هر کسی نمی‌توانست بخرد. ما یکی از این بوردها را از تگزاس گرفتیم و بعد دیدیم چه جالب، فردی در دوبلین هم آمده این بوردها را متصل کرده به درایو سی‌دی.»
برای اولین بار اصطلاحاً در کلون توسلی و تیمش همه این محصولات را روی ۴A6 سوار می‌کنند و به عنوان یک محصول یکپارچه در نمایشگاه عرضه می‌کنند. با قرض و وام در نمایشگاهی شرکت می‌کنند که حتی یک‌دهم پولش را هم ندارند، اما در همان‌جا محصول‌شان حسابی دیده می‌شود و یک دانشگاه ۷۰ دستگاه سفارش می‌‌دهد. مدل این سفارش‌ها نیز بر اساس Standing Order است؛ یعنی کافی بود در زمان تعیین‌شده سفارشات را تحویل دهند تا بتوانند با حاشیه سود مناسب و بلافاصله پول‌شان را دریافت کنند. مشکل اینجا بود که شرکت بنیه مالی تامین سفارش در این حد را نداشت: «ما آن را هم با ریسک بالا قرض کردیم اما سفارشات را به‌موقع دادیم و همین شرکت را در رده میانی بازار تثبیت کرد. یکی از اولین شرکت‌هایی بودیم که دوربین‌های مینیاتوری را روی تجهیزات دندانپزشکی سوار کردیم و این هم دیگر ابداع شرکت بود که بازار باارزشی برایش ایجاد کرد.»
سال ۷۹ به ایران برمی‌گردد و در تهران خانواده جدیدی تشکیل می‌دهد و با آرامشی که پس از توفان‌های سیاسی بر زندگی جدیدش حاکم می‌شود چند ماهی را در مشهد می‌گذراند و با دعوت از سوی مدیر سگال ندا رایانه، در آغاز گسترش بازار اینترنت کشور جذب این بازار می‌شود: «من از انگلیس با آقای پهلوان کار می‌کردم و به تهران که برگشتم گفتم می‌خواهم بدون هیچ چشم‌داشتی فعلاً فقط به شما کمک کنم. در همین شرکت سگال بودم که رفتم به دخترم در انگلستان زنگ بزنم، دیدم شرکتی هست به نام توانا که کارت تلفن اینترنتی می‌فروشد. آن زمان که من انگلستان بودم با ۲۸۰ پوند یک اشتراک دایال‌آپ اینترنت برای شرکت خودم خریده بودم، به همین خاطر ذهنیتی از اینترنت داشتم. وقتی فهمیدم شرکت توانا این کار را در حد محدودی انجام می‌دهد – شاید یکی دو کافی‌نت در گیشا هم کارهای مشابهی داشتند- رفتم به آقای پهلوان گفتم من در این زمینه فرصت تجاری خوبی می‌بینم.»
خودش طرح را می‌نویسد که منجر به تاسیس شرکت مشهور سگال نت می‌شود، نامی که برای متولدین دهه‌های ۵۰ و ۶۰ مترادف اینترنت و تلفن اینترنتی است. در طرح تجاری‌ای که توسلی می‌نویسد از Dial UP گذر می‌کنند و به سراغ E1 می‌روند تا حتی از رقیب سخت آن روزها یعنی خانواده فاتح در پارس‌آنلاین جلو باشند و شرکای برج‌ساز گروه سگال هم طرح را تامین مالی می‌کنند. مدیر عملیاتی این بخش است که برای اولین بار بر پایه E1 خدمات اینترنتی می‌دهند و کارشان می‌گیرد: «ما رابطه خوبی با پارس‌آنلاین که آن زمان تنها رقیب جدی‌مان بود داشتیم و حاشیه سود کنترل شده بود تا اینکه دوستان در اینترنت البرز دامپ کردند و بازار نابود شد.»

دبیرستان شاه‌ ر‌ضای سابق و شریعتی فعلی جزو قطب‌های آموزشی شهر مشهد و کشور بود.
مرکز تحقیقات مخابرات

وقتی مرکز تحقیقات مخابرات تاسیس شد هیات امنایی اداره می‌شد و همه اعضایش چهره‌های طراز اول کشور بودند. چون همان هفت نفر آموزش‌دیده در ژاپن ستون‌های مرکز را تشکیل می‌دادند برای همین دارای هفت شاخه بود، از مایکرو ویو و تلویزیون گرفته تا تلفن و سایر موارد. مرکز به وضوح دارای بودجه باز بود و از نظر هزینه هیچ محدودیتی نداشت. کارهای سنگینی را پیش از انقلاب انجام دادند. محیطش اجتماعی بود. ساعت کار معنا نداشت و به ارزش کار هر کسی توجه می‌کردند. کاملاً رویکرد تحقیقاتی داشت، مثلاً واقعاً برای اولین بار در ایران استفاده از PCM را همان تیم رواج داد و من که روی Carrier کار کردم تیم ما توانست با جابه‌جا کردن مراکز تلفن را به بخش‌های بزرگی از تهران و شهرستان‌ها برساند.

عقیده

وقتی در بازداشتگاه کمیته مشترک بودم یک بار سرهنگی که مسئول کمیته بود مرا صدا کرد و گفت یک توبه‌نامه بنویس تا بگذارم بروی. گفتم من کاری نکرده‌ام که بخواهم توبه کنم، برای چه با دست خودم برای خودم پرونده درست کنم. او هم گفت شما در مرکز تحقیقاتی داشتی ۱۲۸۰ تومان حقوق می‌گرفتی، من سرهنگ مملکتم دارم ماهی هزار تومان حقوق می‌گیرم. بیخود آمده‌ای به خاطر رفیق‌بازی خودت را اینجا علاف کرده‌ای. من اگر جای تو بودم پایش می‌افتاد دوستانم را می‌گذاشتم روی آتش که خود گرم شوم. من هم گفتم مطمئنم همین کار را می‌کردید، برای همین است که حالا شما نشسته‌اید آن پشت و من جلوی شما ایستاده‌ام. مرا برگرداندند بازداشتگاه.

بر پایه دوستی قدیمی‌اش با باقر بحری، که آن زمان در ساختمان سعادت‌آبادشان صاحب یک خط فیبر نوری است و مدیرعامل آواژنگ نت به شمار می‌آید، ایده جدیدی به ذهن توسلی می‌رسد؛ با تراشه سبز و مهرانفورماتیک یک کنسرسیوم تجاری تشکیل می‌دهند که جهش بعدی بازار اینترنت دایال‌آپ است: «مدیر فنی ما که حالا مدیر فنی فناپ است و آدم نابغه‌ای بود پیشنهاد داد که می‌شود همه این شبکه‌‌ها را به هم وصل کرد تا وقتی کسی تلاش می‌کند با دایال‌آپ به اینترنت وصل شود دیگر خط کم نیاوریم. این کنسرسیوم شرکتی را تاسیس کرد که عملاً هیچ وقت خطوطش اشغالی نداشت. اسم شرکت جدید شد نیونت و مدیرعاملش هم من بودم.»
پس از آمدن مجوز ADSL برای اولین بار این خط را در تهران روی بستر «کارا نیو» راه می‌اندازند و طراحی و پیاده‌سازی اینترنت پرسرعت را بر پایه خطوط مخابرات انجام می‌دهند: «در واقع یک سال بود ما این سرویس را ارائه می‌دادیم که مسعود داوری‌نژاد آمد برای ISPها مجوز رسمی ارائه داد. پس از آن هم ما سیزدهمین شرکتی بودیم که مجوز PAP را گرفتیم ولی بعد رفتیم پس دادیم.»

می‌گوید هیچ گاه بازرگان نبوده و دغدغه‌اش کسب و کار نیست، دوست داشته در فضای مدرن و تحول‌گر فناوری باقی بماند .
تلفن

اینترنت به صورت فراگیر در ایران از تلفن اینترنتی شروع شد، چون در ایران آن زمان تلفن به خارج کارکرد عمومی داشت و بسیار هم گران بود. ما در قدم اول از تنها جایی که کار می‌کرد، یعنی افرانت، اینترنت گرفتیم که دکلی در نزدیکی همین‌جا داشت. بقیه هم فقط از ندا یا افرا اینترنت می‌گرفتند. در الکامپ ششم آقای سعیدی نایینی به ما لوح تقدیر داد؛ ما و پارس‌آنلاین تنها اینترنتی‌های حاضر در نمایشگاه بودیم. مدیر فنی ما که نابغه بود روی لینوکس برایمان سرویس مدیریت VoIP و اینترنت نوشت. ما هفت خط E1 گرفتیم که هم ارزان‌تر بودیم و هم بهتر. خیلی برایمان مهم بود که مشتری را نگه داریم و ارتباط مردم را قطع نکنیم.

با موفقیتی که سگال‌نت در اینترنت دایال‌آپ داشت انتظار آن بود که به سرعت وارد بازار ADSL هم بشود، اما با رکود بازار املاک نقدینگی گروه سگال هم افت می‌کند و عملاً پولی برای سرمایه‌گذاری روی مجوز جدید وجود ندارد: «در طرح تجاری جدیدی که برای بازار ADSL سگال‌نت نوشته بودم پیش‌بینی می‌شد با هفت میلیارد سرمایه‌گذاری طی سه سال از اواسط سال دوم، بازخورد سرمایه‌ شروع می‌شود و ظرف چهار سال به طور کامل بازمی‌گردد و این دقیقاً برای شرکت‌‌های دیگر هم اتفاق افتاد. مذاکره با کره‌ای‌ها به عنوان شریک خارجی‌مان را هم شروع کرده بودیم که سرمایه‌ نرسید و رفتیم مجوز را پس دادیم.»
همچنان حسرت مجوز را می‌خورد که به این نتیجه می‌رسد بهتر است پورت‌های شرکت کارا امین را در تهران اجاره کند و به این ترتیب اولین شرکتی می‌شود که به تهران اینترنت پرسرعت می‌دهد: «ما اینترنت را از طریق هوا به مراکز مخابراتی می‌بردیم و در هفت تیر و دیالمه می‌فروختیم. هنوز بقیه درگیر طراحی شبکه بودند که ما ۹۰۰ کاربر در تهران داشتیم و پس از شاتل و پارس‌آنلاین شرکت سوم بازار شدیم.»
کارا امین از این کسب و کار به دلایل داخلی بیرون می‌رود و نیونت با زحمت، کاربرانش را به فن‌آوا انتقال می‌دهد. کنسرسیوم از هم می‌پاشد. آواژنگ نت جدا می‌شود و مهرانفورماتیک نیز به سبب اینکه کاربری از روی اینترنتش عکسی نامناسب چاپ کرده است به دادگاه می‌رود و تراشه سبز هم به سمت بازار ترمینیشن می‌رود. این شد که علی می‌ماند و نیونتش: «نیونت شد مال من.»
هرچند در طیف ISPها بود، اما توانست با آمدن بحری به سازمان نظام صنفی در نزدیکی دو طیف خرده‌فروش و عمده‌فروش اینترنت قرار گیرد و فعال‌ترین عضو کمیسیون اینترنت باشد: «شاید در آن سوی ماجرا آقای علمی کمی بسته عمل کرد، ولی در عمل با رفتن مجوزها به دست سازمان رگولاتوری، به تدریج انجمن کارفرمایان اینترنتی لزوم خودش را از دست داد. البته به نظر من سازمان هم در مواردی بسته عمل کرد وگرنه موضوع شرکت‌‌های ISP را می‌شد سریع‌تر حل کرد.»
در دور دوم که با آمدن محمودرضا خادمی به جای ناصرعلی سعادت فضای اینترنتی‌ها کمی نرم‌تر می‌شود، این بار توسلی تلاش می‌کند رابطه میان سازمان و دبیرخانه شرکت‌های PAP را بهبود ببخشد: «آقای بیدختی در همان بازه کوتاهی که ما هنوز مجوز داشتیم کارمندمان بود. از طریق ایشان که پیش از آن در مخابرات بودند تلاش کردیم در مراکز مخابراتی جا بگیریم، اما مشخص بود که مخابرات علاقه ندارد به ما جا بدهد، برای همین من به عبدالله فاتح و شانه‌ساززاده و منتصری و بقیه زنگ زدم که بیایید همدیگر را ببینیم و بفهمیم چه باید کرد. به هر کدام زنگ ‌زدم گفتند جلسه در دفتر ما باشد. اولین جلسه در عصر دانش‌افزار برگزار شد و من و بیدختی از سگال رفتیم. آنجا پیشنهاد دبیرخانه را من دادم و من دبیر شدم. مجوز را پس دادیم و این برای ما ماند. آخرش دو مرکز قدس و سلمان فارسی در حیاط به ما جا دادند که کانکس بزنیم. من هم زنگ زدم به «کیسون» که اولین بار مبنای این کار برای DSlam گذاشته شد. این شد تاسیس و تثبیت دبیرخانه.»
در نیونت خلع سلاح‌شده رفتند به سراغ نمایندگی خرده‌فروشی PAPها و حتی تا مدتی برای آنها کانکس هم می‌زدند. شرکت در زمان همکاری با فن‌آوا حتی بالای ۱۰ هزار کاربر داشت، اما در عمل هیچ‌‌گاه پولدار نشد: «بین شرکای ما یک طنزی بود که می‌گفتند آقای توسلی دوست ندارد کار تجاری انجام بدهد و هنوز هم قصد دارد کار فرهنگی بکند. خب شاید به این شدت هم نبود، ولی هیچ‌وقت کسب و کار دغدغه اول من نبوده است و شاید اشکال شرکت همین بود. ما سرمایه‌دار هم نبودیم و هرچند در دهه ۸۰ بارها سومِ بازار بودیم، ولی نبودن سرمایه ما را زمین زد.»

اینترنت

کلید بازار اینترنت ایران دست دولت نیست، دست بخش خصوصی است. همان ۱۰ سال پیش هم شما باید بالای ۲۰۰ هزار پورت می‌داشتید و حالا دیگر این بازار برای زیر ۵۰۰ هزارتا توجیهی ندارد. آنهایی که مانده‌اند بالای یک میلیوaن کاربر دارند. در ایران اینترنت ارزان است و دولت دارد تلاش می‌کند کمبود کیفیت را با قیمت و عمومی کردن اینترنت جبران کند. سیاست دولت به لحاظ سیاسی و اجتماعی شاید درست باشد، اما با این حاشیه سود باید همه به پله بعدی جهش کنند که همان LTE است و بیش از ۱۵۰۰ میلیارد تومان سرمایه نیاز دارد. ما در اینترنت ایران توان چنین اعدادی را نداریم و بازیگران نیز توان رقابت ندارند. PAPها هم به جای دایری در حال جمع کردن هستند. سیاست کنترل قیمت این بازار را نابود خواهد کرد.

نظر بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میگذارد

اعلان برای
avatar
wpDiscuz