نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا

آرشیو نوشته‌‌های حمیدرضا نیکدل

شماره 46 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 111

مروری بر میراث گیتس برای فناوری و انسان

آقای سیستم‌عامل

کسی که در کودکی علاقه فراوانش به خواندن دایره‌المعارف پدر و مادرش را نگران کرده بود، کمی بعد درگیری شدیدش با برنامه‌نویسی به زبان بیسیک نشان داد رویای پدرش را برای اینکه مانند خودش حقوق بخواند به واقعیت تبدیل نخواهد کرد، حتی اگر با نمره عالی کنکور در همان رشته در هاروارد ثبت‌نام کند، چراکه او آینده خود و صنعت کامپیوتر را در برنامه‌نویسی می‌دانست. آن هم نرم‌افزاری که به کاراترین شکل ممکن استفاده از سخت‌افزار را برای همه فراهم سازد. MSDOS به عنوان سیستم‌عاملی که امکان همه‌گیر شدن کامپیوترهای شخصی را مهیا کرد و در ادامه WindosMS که آن را گرافیکی و منعطف کرد، دو دستاورد او بودند که مفهوم کامپیوتر شخصی را به واقعیت تبدیل کردند. گیتس در تمام دوران مدیریتش بر مایکروسافت نشان داد نه فقط در تولید نرم‌افزار بلکه در تصمیم‌های راهبردی‌اش برای شرکت نیز آنچنان موشکافانه همه حالات و موقعیت‌های ممکن را پیش‌بینی می‌کند که گویا آینده را نقاشی می‌کرده است. کناره‌گیری از سمت‌های اجرایی و صرف وقت و ثروت کلان خود روی فعالیت‌های انسان‌دوستانه در بنیاد مشترک خود و همسرش نشان داد آقای سیستم‌عامل به عاملیت‌های مثبت دیگری هم در جهان هستی فکر می‌کند. شاید او که یک بار در دنیای برنامه‌نویسی آینده‌ای متفاوت

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 46 گزارش ماه پرونده - گزارش‌ماه صفحه 33

آیا نسخه بزرگ‌داده‌ها برای کشورهای در حال توسعه شفادهنده است

استخراج نظم از معادن بی‌نظمی

در دنیایی زندگی می‌کنیم که در آن هر روز بیش از دو و نیم کوینتیلیون (quintillion یعنی ۵/۲ و ۱۸ صفر در مقابلش) بایت داده تولید می‌شود. منبع این داده‌ها رسانه‌های اجتماعی، ایستگاه‌های هواشناسی، اطلاعات بهداشتی، و تراکنش‌های کسب و کار از هر گوشه جهان هستند. جمع‌آوری، تحلیل و مدیریت این داده‌های بدون ساختار و ناهمگون اگر به استخراج الگو و روند بینجامد (که البته کار آسانی نیست)، می‌تواند سیاست آینده و کسب و کار جهانی را ترسیم و آن را دچار تحول کند و این کاری است که بزرگ‌داده‌ها (Big Data) انجام می‌دهند. کشورهای در حال توسعه بخش بزرگی از جمعیت جهان را نمایندگی می‌کنند و این یعنی سهم بزرگی از داده‌های بشری که می‌توانند پتانسیل تحلیل‌های ارزشمند اقتصادی اجتماعی و حتی فرهنگی را داشته باشند، که البته دارند. اما این سوال مطرح می‌شود که بزرگ‌داده‌ها مانند بعضی روندهای فناوری دیگر جهان تبدیل به یک تب زودگذر برای کشورهای در حال توسعه می‌شوند یا اینکه عامل شتاب‌دهنده رشد آنها. نهادهای جهانی و بزرگ‌داده‌ها داده‌های کلان فقط در کشورهای توسعه‌یافته تولید نمی‌شوند بلکه کشورهای در حال توسعه نیز سهم بزرگی در آن دارند، با این تفاوت که منبع تولید داده‌ها در این بخش از جهان تا حدودی متفاوت است. در

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 45 گزارش ماه پرونده - گزارش‌ماه صفحه 33

پرونده‌ای برای بازاریابی الکترونیکی در ایران

پول روی چرخ

سال‌هاست صاحبان برندها و مشاوران بازاریابی‌شان به این واقعیت تلخ پی برده‌اند که دوره تاثیرگذاری روش‌های سنتی رو به پایان است. حافظه مردم پر است از انواع و اقسام تبلیغاتی که در تلویزیون، مطبوعات و بیلبوردهای خیابانی دیده‌اند و ذهن‌شان آن‌قدر باهوش و کارکشته شده که از آنها به راحتی تاثیر نمی‌پذیرند. از سوی دیگر وضعیت اقتصادی پرتلاطم دنیای امروز نیز بودجه‌های کلان بازاریابی و تبلیغاتی در رسانه‌های ستنی را به آسانی برنمی‌تابد و آن استراتژی‌هایی محبوب‌اند که مخاطب هدف را در مکان و فضای درست درگیر یک تعامل معنی‌دار کنند. اولویت شدن فعالیت‌های تبلیغاتی زیر خط (BTL) نسبت به بالای خط (ATL)، به ویژه در مراکز خرید، گواهی بر همین ادعاست که ارتباط مستقیم و چهره به چهره با مخاطبانی که تعدادشان قابل شمارش و میزان درگیری‌شان با پیام بازاریابی نیز قابل سنجش باشد، درخواست اصلی مدیران کسب و کار است. حال وقتی به دو برابر شدن زمان مصرفی مردم جهان پای اینترنت در طول یک دهه گذشته نگاه کنیم، می‌توان فهمید فضای مجازی از مهم‌ترین جاهایی است که می‌توان و باید روی بازاریابی استراتژیک در آن سرمایه‌گذاری کرد. امروز بازاریابی دیجیتالی (Digital Marketing) پارادایمی است که یک سرش در تبلیغات مبتنی بر کلیک قرار دارد و سر دیگرش

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 45 گزارش ماه پرونده - گزارش‌ماه صفحه 38

میزگرد بررسی چالش‌های بازاریابی دیجیتالی در ایران

حلقه‌های مفقوده بازاریابی

برخلاف تصور بسیاری از افراد که موفقیت یا شکست یک محصول را صرفاً با کیفیت آن مرتبط می‌دانند، از نظر حوزه بازاریابی، اساساً هیچ محصول بدی وجود ندارد، آنچه مهم است بازاریابی صحیح برای آن است. این حوزه که با امکانات فناورانه و تحت عنوان بازاریابی دیجیتالی رنگ و بوی دیگری یافته، در ایران هم مورد توجه برندها قرار گرفته و به باور بسیاری روند رو به رشدی را نیز طی کرده است. با این وجود مانند هر پدیده نوپای دیگری چالش‌هایی دامن‌گیر اکوسیستم آن شده است. برای بررسی این چالش‌ها میزگردی ترتیب دادیم با مدیریت حمیدرضا نیکدل، دبیر پیوست جهان و با حضور یکی از مشاوران و مدرسان برتر حوزه بازاریابی و فروش، سه تن از مدیران عامل شرکت‌های مطرح تبلیغات آنلاین و مدیر بازاریابی دیجیتالی گروه سولیکو، که در ادامه می‌خوانید: مفهوم IMC (Integrated Marketing Communications) برای برندها تداعی‌کننده بازاریابی دیجیتالی است و از آن در کمپین‌ها استفاده می‌کنند. آیا این مفهوم از نظر شما صرفاً یک مد در بازار است یا واقعاً در بازار اجرا می‌شود و با سرعت معقولی مطابق با استانداردهای جهانی در حال پیشروی است؟ دکتر فرانک جواهردشتی مشاور و مدرس حوزه بازاریابی و فروش: حلقه‌های مفقوده بازاریابی و فروش در ایران بسیار زیاد است.

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 46 جهان ضد خاطرات صفحه 139

قسمت 46

این «ت»های زشت

همیشه رفتار مردم برایم جالب بوده و هست. شاید ناخودآگاه باشد، اما توجه به شکل حضورشان به ویژه در محیط‌های کاری یکی از اولین چیزهایی بوده و هست که توجهم را به خودش جلب می‌کند. شاید خودم هم در معرض این نگاه تحلیل‌آمیز قرار داشته باشم که البته فرقی هم در کل ماجرا نمی‌کند. سال‌ها پیش که در دفتر نمایندگی رسمی یکی از برندهای بزرگ موبایل در ایران کار می‌کردم-برندی که آن زمان مهم‌ترین در صنعت خود بود- به همکارانم در جلسات با شرکت‌ها و آژانس‌های طرف قرارداد با دقت نگاه می‌کردم. اغلب آن دوستان عزیز در این جلسه‌ها تقریباً همان رفتاری را داشتند که در جلسه‌های داخلی از آنها می‌دیدم، البته طبعاً قدری رسمی‌تر و با ملاحظات کاری بیشتر. یکی از آنها اما خیلی متفاوت بود. انگار ماسکی می‌زد برای شرکت در چنین جلساتی. بسیار با غرور ظاهر می‌شد و با نگاهی به شدت از بالا به پایین. اتفاقاً من محسن را خیلی دوست داشتم و به سبب لطفی که به من داشت، با وجود اینکه حوزه کاری‌مان خیلی با هم تداخل نداشت، در موارد مختلف از من سوال می‌کرد و نظر می‌خواست. با هم حدود ۱۰ سالی اختلاف سن و سابقه کاری داشتیم و همیشه می‌گفت که دوست

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 45 جهان ضد خاطرات صفحه 156

قسمت چهل و پنجم

ثروتی بهتر از علم

یک سوال است که همیشه ذهنم با آن درگیر بوده، برای یافتن پاسخ یا دست‌کم فرمولی یا نسخه‌ای. اما مثل خیلی پدیده‌های دیگر انسانی برای این هم نمی‌توان یک جواب سرراست پیدا کرد. اوضاع وقتی سخت‌تر می‌شود که این سوال شکل سنتی «علم بهتر است یا ثروت» هم پیدا کند. آیا مهارت و توان کاری مهم‌تر است یا رفتار حرفه‌ای؟! حال شاید سوال شود تعریف رفتار حرفه‌ای چیست. راستش این هم از همان سوال‌هاست! یعنی به تعداد مقاله‌ها و مطالبی که در این زمینه نوشته و گفته شده است تعریف برای حرفه‌ای گری وجود دارد. اما تعریف من بیشتر مبتنی بر تجربه شخصی‌ام شکل گرفته؛ یعنی همکارانی که تا حالا داشته‌ام و مدل‌هایی کاری که آنها در عمل از خود نشان داده‌اند و نتیجه‌اش. اما در بین همه اینها یکی از همه بیشتر در ذهنم مانده و آن مدل بابک است. جریان به حدود ۱۵ سال پیش برمی‌گردد. آن دوره در یک شرکت تبلیغاتی صاحب‌نام به عنوان مدیر ارشد بخش رسانه مشغول بودم. بابک مدیر پروژه یا همان اکانت منیجر بود و به شدت در کارش موفق، آن‌قدر که همه آژانس‌های تبلیغاتی به دنبالش بودند. او بسیار بر مسائل فنی مسلط بود و چه در داخل شرکت و چه کارفرماها

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 44 جهان ضد خاطرات صفحه 156

قسمت چهل و چهارم

مدیر جدید ـ قسمت دوم: شما می‌آیید

وقتی وارد سازمانی جدید می‌شویم، معمولاً دو وجه از ما خودشان را بیشتر نشان می‌دهند. یکی وجه کودکانه و کنجکاوانه‌مان که به دنبال کشف و یادگیری است و یکی وجه والدمان که به دنبال بررسی و نقد و ایرادگیری است. این بازی بین کودک و والد برای همه پیش می‌آید و پس از مدتی بروز درونی‌اش شاید نوعی از دلزدگی و نمود بیرونی‌اش هم قدری غر است. اما مساله زمانی حادتر می‌شود که ما به عنوانی مدیری ارشد وارد مجموعه‌ای شویم و قرار باشد شخص یا اشخاصی را در قالب یک تیم مدیریت کنیم. من زمانی که برای اولین بار پا به یک شرکت تبلیغاتی گذاشتم، یعنی همان روزی که برای اولین بار وارد دنیای بازاریابی و تبلیغات و روابط عمومی شدم، هیچ چیزی از فرایند بازاریابی و تبلیغات نمی‌دانستم. جالب‌تر اینکه برای مدیریت ارشد تیمی انتخاب شده بودم که هر کدام‌شان مدتی بود در بازار تبلیغات مشغول بودند و من از همه‌شان کمتر می‌دانستم. این ورود به دنیایی ناشناخته به عنوان یک مدیر، چیزهایی به من آموخت که بعدها وقتی در محیط‌های دیگری در همان حوزه کاری مشغول شدم، کارم را بسیار سریع و روان آغاز کردم: ۱- ارزیابی وضعیت: مهم‌ترین گام شروع، یک بررسی و آنالیز واقع‌بینانه از

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 43 جهان ضد خاطرات صفحه 192

قسمت چهل و سوم

مدیر جدید ـ قسمت اول: او می‌آید

شاید بدترین چیز برای یک مدیر این باشد که مدیر بالادستی‌اش، که درک متقابلی بین‌شان برقرار است، برود. از آن بدتر حتماً این است که مدیر جدیدش از همان ابتدا سر ناسازگاری بگذارد. این دقیقاً اتفاقی است که برای من افتاده بود در آن روزهای سال ۸۲، وقتی که مدیر ارشد برنامه‌ریزی رسانه‌ای یک شرکت تبلیغاتی بودم. مدیر جدیدم، یعنی مدیر بازاریابی یکی از برندهای طرف قرارداد، از همان روزهای اول شمشیر را از رو بسته بود. انگار آمده بود که همه آن چیزی را که با مدیر قبل از او ساخته بودیم شخم بزند. در پی آن بود که از استراتژی رسانه‌ای تا برنامه‌ریزی‌های در حال اجرا را تغییر دهد. ترجیع بندش «من راضی نیستم» بود. از هیچ چیز هم راضی نبود. از شکل اجرای کار، از سرعت اجرای کار و از کسانی که کار را اجرا می‌کردند. در رأس آنها از من. این مورد آخر را نمی‌گفت البته! اما می‌شد فهمید. در بعضی موارد فنی تردیدی نبود که من بیشتر از او سر درمی‌آوردم. به طور مشخص در مورد برنامه‌ریزی دقیق و ریاضی رسانه‌ای اصلاً چیزی نمی دانست و انگار همین بیشتر کلافه‌اش می‌کرد. این کلافگی به علاوه خیلی چیزهای دیگر، که می‌فهمیدم و نمی‌فهمیدم، پس از مدتی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 42 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 119

پیوست جهان روند کاربرد فناوری در صنعت فیلمسازی را بررسی می‌کند

مسیریابی سینما با قطب‌نمای فناوری

تجربه یک دهه گذشته نشان داده است در مسابقه درگیرانه فناوری و سبک‌های سنتی زندگی، این فناوری بوده که معمولاً بازی را در دست داشته و در بسیاری از موارد پیروز از زمین بیرون آمده است. از شغل گرفته تا گذراندن وقت‌های آزاد، از نوع ارتباط اجتماعی گرفته تا فعالیت‌های ورزشی، و از آموزش و تحصیلات گرفته تا سرگرمی و از رسانه تا هنر، همه و همه حوزه‌هایی هستند که فناوری، ساختار و تعریف آنها را متحول کرده است. دگرگونی در فرم و محتوای سرگرمی‌هایی مانند بازی کردن، مطالعه و خواندن حاکی از تاثیری عمیق بر این بخش از سبک زندگی است. در این میان سینما به عنوان یکی از چندوجهی‌ترین مقوله‌ها که یک پایش در هنر است و پای دیگرش در صنعت، و از طرف دیگر یگ سرگرمی پرطرفدار به حساب می‌آید، بی‌تردید از کاربردهای فناورانه بی‌نصیب نمانده است. فیلمسازی با مویابل یا دوربین‌های دیجیتال در دسترس، به‌کارگیری نرم‌افزارهای هوشمند در گرافیک کامپیوتری و استفاده از پهپاد و بسیاری از تجهیزات نو در فیلمبرداری، فقط نمونه‌های اندکی از کاربردهای فناوری در فاز تولید صنعت فیلمسازی به شمار می‌روند. از سوی دیگر تکنولوژی‌های نوین نمایش و البته استفاده از اپلیکیشن‌های مبتنی بر ابر جهت استریم تولیدات سینمایی، سبک جدیدی در

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 30 ورودی ورودی صفحه 16

سن که رسید به سی ماه

مقاطعی در سن است که می‌گویند ما آدم‌ها با رسیدن به آنها دچار احوالاتی می‌شویم. مثلاً سی سالگی که می‌گویند می‌توان حسی از بلوغ فکری را تجربه کرد و چهل سالگی  که احتمالاً خودش را. پس از آن هم می‌توانیم در انتظار بحران میانسالی باشیم. اما قطعاً فرمولی در میان نیست و اینها همه اعدادی هستند تجربی. شاید هم کسی هیچ گاه در زندگی‌اش احساس بلوغ فکری نکند، حتی اگر بالغ‌ترین باشد یا شاید هم کسی از بدو تولد دچار بحران میانسالی شده باشد و خودش نداند. اگر بخواهیم این مرزهای سنی را به فضای رسانه‌ای مثل ماهنامه نگاشت کنیم، طبعاً واحد سال قدری بلندپروازانه و برای کسی به سن من قطعاً احمقانه است. پس شاید این شماره که سی‌امین شماره‌مان هست، آنجایی است که می‌توان قاعدتاً احساس بلوغ به‌مان دست داده باشد. اینکه چقدر خروجی پیوست طی این شماره‌ها پخته‌تر شده که قضاوتش بی‌تردید با مخاطبان است اما شخصاً امید دارم خودمان چنین فکری نکنیم چون می‌تواند زمینه‌ساز بحران میانسالی در ادامه و حوالی شماره چهلم باشد و در بدترین حالت احساس فشارهایی در مرز رسیدن سن به پنجاه! اینکه فکر کنیم بهتر شده‌ایم امیدوارکننده است اما لبه دیگر این شمشیر موذی می‌تواند مغرورمان کند و به ظاهر بی‌نیاز

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 42 جهان ضد خاطرات صفحه 148

قسمت چهل و دوم

بهترین خشم دنیا

دوستی دارم به نام بابک، که بسیار در کسب و کارش موفق است. سال‌ها پیش در پلی‌تکنیک تهران هم دانشگاهی بودیم و همان‌جا دوستی‌مان شکل گرفت، او مکانیک می‌خواند و من برق. من ادامه تحصیل دادم اما او نه، و بلافاصله وارد بازار کار شد. در شرکت برادرش -که نمایندگی انحصاری یک برند تجهیزات حرارتی و برودتی را داشت- کارش را شروع کرد. خیلی سریع توانست خودش را جا بیندازد و بعد از یکی دو سال مرد شماره دو شرکت شد. البته در عمل شماره یک، چون واقعاً یک‌تنه همه فعالیت‌ها را مدیریت می‌کرد و البته همه فشار مدیریتی را تحمل. چند سال به همین منوال گذشت تا اینکه با برادرش به مشکل خورد. گویا طلب سهم توافق‌شده، ولی نانوشته‌ای، را می‌کرد که حق خود می‌دانست. اما برادرش طور دیگری فکر می‌کرد، این بود که از آن شرکت بیرون زد. از رابطه برادری هم همین‌طور، به شکلی که بعد از گذشت دو دهه هنوز با برادرش هم‌کلام و حتی روبه‌رو نمی‌شود. در این سال‌ها بابک از روابطی که در آن رشته برای خود پیدا کرده بود استفاده کرد و شرکت خودش را در همان حوزه کاری تاسیس کرد. شد رقیب برادرش، آن هم چه رقیبی! اوایل کارش سخت بود، اما

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 3 ورودی ورودی صفحه 11

مریخ درمانی

راننده‌های‌آژانس را بی‌تردید باید از منظر تنوع نگاه و گوناگونی طرز فکر از عجایب کشور عزیزمان به شمار آورد. هر یک با سابقه‌ای از جایی آمده‌ و در این وانفسا به این شغل سخت و طاقت‌فرسا تن داده‌اند. از کلیشه تکراری «من تو بازار بودم، شریکم سرم رو کلاه گذاشت…» که بگذریم من شخصا در بین راننده‌های آژانس نزدیک خانه‌مان همه جورش را دیده‌ام. از مهندس بیکار گرفته تا تیمسار بازنشسته و از معلم گرفته تا باغبان. اخیرا یکی از این دوستان که چند باری من را رسانده بود سر صحبت را باز کرد و فهمیدم دارای علایق و مطالعاتی در نجوم است. همین راننده عزیز دیروز که همراهش بودم وقتی از چهره بی‌رمق و بی‌حوصله من فهمید که اوضاعم روبه‌راه نیست برایم از چیزی گفت به نام پروژه مریخ یک (مارس وان). قبلا کمی راجع به آن شنیده بودم، پروژه‌ای که قرار است در سال ۲۰۲۳ عده‌ای داوطلب را به مریخ بفرستد تا اولین کولونی انسانی در آن سیاره را شکل دهند. راننده می‌گفت این پروژه قطعا بسیاری از علوم بشری را دچار تغییر بنیادی می‌کند (با همین واژه‌ها) چراکه این سفر بی‌بازگشت است و داوطلبان بقیه عمر خود را باید در زمهریری به نام مریخ سپری کنند. بنابراین

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 41 جهان ضد خاطرات صفحه 148

قسمت چهل و یکم

همزمانی درست‌ها

در طول دوران کاری‌ام همکارانی داشته‌ام یا اشخاصی را دیده‌ام که شاید به آنچه در حوزه کاری‌شان سزاوارش بوده‌اند نرسیده‌اند. آنها کسانی بوده‌اند که توانایی و پتانسیل رشد بسیاری داشته ولی گاهی به دلیل فقدان شجاعت و ریسک‌پذیری و گاهی هم قدری تنبلی تا حد مشخصی جلوتر نرفته‌اند. البته شاید هم بتوان گفت سقف لیاقت‌شان همین بوده و همان قدری به دست آورده‌اند که برایش تلاش کرده‌اند. اما همکارانی هم داشته‌ام که تلاش‌شان را کرده‌اند و اگر لازم بوده از خود ریسک‌پذیری نشان داده‌اند اما باز همه چیزهای لازم آن‌طور که باید و شاید دست به دست هم نداده‌اند تا اتفاق مثبتی رخ دهد. این شاید همان چیزی است که به آن بدشانسی می‌گویند. خود آنها نیز معمولاً همین عقیده را دارند. در نقطه مقابل اشخاصی هم هستند که به نظر می‌آید در کار و زندگی‌شان همه عوامل طوری کنار هم قرار می‌گیرند تا بهترین اتفاقات برای آنها پیش بیاید. دسته قبلی اینها را خوش‌شانس می‌نامند هرچند خودشان به شدت منکر خوش‌شانسی‌شان هستند و همه دستاوردها را فقط و فقط مدیون تلاش و زحمت خود می‌دانند. پاسخ به این سوال فلسفی که حق با کدام دسته است مبتنی بر تعریف شانس و اعتقاد به وجود آن است که بی‌تردید از

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 4 ورودی ورودی صفحه 11

نظم روی نوک انگشتان

خواستم بنویسم پیوست منظم‌تر می‌شود، اما احتیاط کردم. مدت‌هاست سعی می‌کنم یاد بگیرم به راحتی حکم صادر نکنم. آن هم در حوزه‌هایی که ریشه‌ای در تجربه، معیار و سلیقه انسانی دارند. نظم هم یکی از آنهاست. آنقدر تعاریف گوناگون از آن وجود دارد که شاید بتوان گفت به تعداد آدم‌ها راه برای رسیدن به نظم وجود دارد! زمانی همکاری داشتم که همیشه روی میزش مملو بود از انواع و اقسام کاغذ، پوشه، جزوه، کتاب و سی‌دی و همیشه با نظافتچی شرکت بحثش می‌شد که چرا دست به میزش زده. دسکتاپ لپ‌تاپش هم چیزی بهتر از آن نبود. به نظر می‌آمد از بی‌اهمیت‌ترین فایل‌های غیرکاری گرفته تا مهم‌ترین پاورپوینت‌ها و اکسل شیت‌های کاری‌اش را بر زده بود و ریخته بود توی دسکتاپ؛ دسکتاپی که به هیچ فایلی نه نمی‌گفت. جالب اینجا بود که اگر لازم می‌دانست دست می‌کرد توی آن بازار شام روی میز و مثل آب خوردن نامه‌ای را پیدا می‌کرد و با لبخندی فاتحانه تحویلت می‌داد. روی لپ‌تاپش هم به همان سرعت می‌توانست سوزنی را در آن انبار کاه بیابد. یک دوست خیلی صمیمی هم دارم که استاد برنامه‌ریزی در مسائل کاری است. از طراحی یک استارت‌آپ یا بیزینس‌پلن یک کافی‌شاپ گرفته تا برنامه تبلیغاتی برندهای بزرگ را در

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 40 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 119

نگاهی به روند رشد اقتصادها و کسب و کارهای مشارکتی در جهان

خداحافظی با واسطه گری خُرد

شاید یکی دو سال پیش برای ورود به این مطلب لفاظی نیاز بود و توضیح و تشریح، اما حالا که در داخل کشورمان هم یکی از نمونه‌های موفق اقتصاد مشارکتی (Sharing Economy) در جهان الگوبرداری شده و مابه‌ازاهای وطنی‌‌ در حال ظهورند، حتی غیرحرفه‌ای‌ترین خواننده این یادداشت هم از یک تعریف کلیشه‌ای برای این مفهوم بی‌نیاز است. واقعیت این است که همه مثال‌های موفق این جنس کسب و کارها به دنبال ارائه راه‌حل برای یک مشکل یا روشی برای بهبود بخشیدن به وضع موجود در یک اکوسیستم موجود هستند. به این منظور معمولاً ایده اصلی، معرفی بستر جدیدی برای اتصال انبوه عرضه و تقاضاست. هنگامی که در یک بازار خاص حجم عرضه و تقاضا (و به ویژه تقاضا) دچار انباشتگی یا پراکندگی شود امکان اینکه بسترهای سنتی موجود کفاف این حجم از ملاقات این دو عامل اصلی بازار را نداشته باشند وجود دارد و این درست همان‌جایی است که سر و کله اقتصاد مشارکتی پیدا می‌شود. این پدیده مانند یک کاتالیزور این دو مجموعه عرضه و تقاضا را در فضای مجازی به هم اتصال می‌دهد و مانند همه بازارهای اینترنتی سود سرشاری را به سبب حجم تراکنش های بالا نصیب خود می‌کند. در جهان امروز از ای‌بی گرفته تا اوبر

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 5 ورودی ورودی صفحه 12

تشکر از ارتش مشکی نارنجی

صبح در موسسه سر کلاس، نور چراغ‌های اتاق سوسو می‌زد. زمین کناری مشغول ساخت و ساز بود و بی‌رحمانه با برق شهر جوشکاری می‌کرد. کسی هم چیزی نمی‌گفت. شاید هم گفته بودند و به جایی نرسیده بود. بعد آمدم دفتر مجله. صدای ساخت و ساز از جایی می‌آمد. نمی‌دانم خیالاتی شده بودم یا شرطی یا هیچ‌کدام. شاید هم خواب‌آلود بودم و کسل. شب قبل نمی‌شد راحت خوابید. یکی گودبرداری داشت، دیگری نصب اسکلت. سومی هم که از دوتای قبلی ماه‌ها جلوتر است. از صبح زود با صدای گوشخراش سنگ‌بری از خواب پریده بودم. در بن‌بست ما و کوچه‌ای که به آن پیوند دارد، سه یادگار دوران کودکی را کوبیده‌اند تا رویش سازه‌های مرتفع‌تر و شیک‌تر با واحدهای بیشتر و البته نقلی‌تر بسازند. خب صاحبان ملک پول لازم دارند! اتفاقا شهرداری هم همین‌طور، پس بازی برد-برد است. تراکم، خرید و فروش می‌شود و بناهایی که در گوشه‌گوشه آن خاطرات گاهی چند نسل جریان دارد با خاک یکسان می‌شوند. اما اگرچه همه مردم پول و توانایی‌های لازم برای این معامله را ندارند اما چه باک که دوستانی هستند که هم پولش را دارند، هم تجربه‌اش را و هم توانایی‌های ویژه‌اش را. و چه چیزی بهتر از مشارکت؟! بازیگر سوم وارد می‌شود و

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 6 ورودی ورودی صفحه 15

کارگران با بی‌میلی مشغول کارند

نشسته بودم پشت کامپیوتر تا ایمیلی بزنم. جی‌میل با بی‌میلی هر چه تمام‌تر انگار از سر بی‌حوصلگی زور می‌زد تا بتواند فهرست ایمیل‌های من را از آن سوی دنیا بیاورد. خیره بودم به استتوس‌بار که هر چند میلی‌متری جلو می‌رفت، حسابی می‌ایستاد و استراحت می‌کرد. خب، از ینگه‌دنیا تا اینجا مسیر طولانی است و پر از دریا و کوه و جنگل. اما ملالی نیست چراکه گوگل شبکه‌ای از چاپارهای ورزیده دارد که در سراسر جهان این بسته‌ها را در دشت و دمن دست به دست می‌کنند تا برسد به مقصد نهایی. اما من عادت بدی دارم که این جور مواقع خیره می‌شوم به استتوس‌بار. هر چند به قول آرش برهمند عزیز:«مدت‌هاست ثابت شده که خیره شدن به استتوس‌بار باعث افزایش سرعت آن نمی‌شود!» اما مگر مضرات دخانیات ثابت نشده؟ سرانجام میله تیره‌رنگ کامل شد و آخرین چاپار شرکت معظم گوگل، خسته و خاک‌آلود از راه رسید، فهرست ایمیل‌هایم را مقابلم گستراند، البته سر صبر و بی هیچ عجله‌ای. راستش به نظر من طمانینه از اصول کاری این غول اینترنتی در حوزه ایمیل است. شاید هم این چاپارهای زحمتکش حقوق‌شان را به موقع نگرفته‌اند و بی‌انگیزه‌اند. دکمه کامپوز را زدم تا پنجره‌ای باز شود. پنجره‌اش قدیمی و فرسوده بود و به

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 7 ورودی ورودی صفحه 13

دگردیسی یک احمق

ما آدم‌ها ضمن اینکه موجودات عجیبی هستیم، به شکل غریبی هم دچار تغییر می‌شویم. نمونه‌اش چیزی است که به تازگی برای یکی از دوستانم اتفاق افتاد. البته آنقدر سرگرم کسب و کار پررونقش هست که بعید می‌دانم چشمش به این نوشته بیفتد؛ پس با خیال راحت داستانش را تعریف می‌کنم. جدا از همه اخلاق‌های خاص خودش که همیشه سوژه گفت‌وگوهایش با من بوده و هست، از سال‌های دور یکی از عادت‌هایش که خیلی سر آن با هم بحث داشتیم این بود که هر موقع و هر جایی هر متکدی (نمی‌دانم چرا نباید راحت گفت گدا!) به سمتش می‌آمد، خیلی راحت و بدون هیچ تردیدی دست می‌کرد در جیبش و چیزی به او می‌داد. من می‌گفتم این کار را نکند چراکه اینها کسب و کارشان است و چه بسا درآمدشان از کسی مثل من بیشتر باشد. می‌گفتم چرا به راحتی گول ظاهر آن فریبکاران را می‌خورد. جالب اینجا بود که اگر این دوست ما در یک پیاده‌روی خیلی شلوغ قدم می‌زد، در بین آن همه آدم، اولین کسی که مورد مراجعه این سودجویان قرار می‌گرفت خودش بود. همیشه می‌خندید و می‌گفت حتما چهره‌اش مهربان‌تر از بقیه است و همین باعث می‌شود در صدر فهرست تکدی‌گران قرار گیرد. من هم سکوت می‌کردم.

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 40 جهان ضد خاطرات صفحه 148

قسمت چهلم

نماندن در وضعیت آخر

ماجرا معمولاً از آنجا شروع می‌شود که کارمند مورد نظر ما به هر دلیلی از کارش راضی نیست. گاهی معتقد است حقوقش کمتر از آن چیزی است که باید باشد، در بعضی موارد هم فکر می‌کند کاری که به او سپرده‌اند از سطح توانایی‌اش به مراتب پایین‌تر است. شاید هم مشکل جو و محیط کاری است که باب میل او نیست. حتی شاید به کار در شرکتی دیگر فکر می‌کند، همان‌جا که قدرش را می‌دانند. یک یا ترکیبی از دلایلی که گفته شد کافی است تا این کارمند نمونه ما کم‌کم به فازی وارد شود که به آن فاز نق و غر یا رخوت گفته می‌شود. راستی یادم رفت بگویم که داستان این فازها از کجا شروع شد! برمی‌گردد به یکی از دوستان قدیمی‌ام که حدود یک دهه پیش، زمانی که هنوز جلای وطن نکرده بود، شرکتی نرم‌افزاری داشت و کارش هم خیلی گرفته بود. کم‌کم دفترش بزرگ‌تر شد و پرسنلش هم بیشتر و قطعاً مشتری‌هایش هم بیشتر. همان زمان‌ها بود که یک بار ماهان راجع به بزرگ‌ترین مشکلش که جذب و رشد و نگهداری نیروی انسانی بود، با من درد دلی دوستانه کرد. او می‌گفت فارغ از جذب نیروی کارآمد در فاز استخدام که خود یک مشکل بزرگ است،

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 8 ورودی ورودی صفحه 14

کتبی‌ها و شفاهی‌ها

همین چند وقت پیش روزی همکار جدیدم برای پیگیری روند پروژه مشترک‌مان چند بار پیامک فرستاد. وقتی از پیامک سوم و چهارم به بعد دید دیگر پاسخی دریافت نمی‌کند زنگ زد و بحث را شفاهی ادامه دادیم. بعد از آنکه یکی دو بار دیگر هم همین اتفاق افتاد، روزی در بین صحبت‌هایمان گفت:«آقا! تو مثل اینکه اصلا اس‌ام‌اس‌باز نیستیا!» و سپس از تعداد پیامک‌های روزانه‌اش گفت و اینکه بدون آن اموراتش نمی‌گذرد. با افتخار از رکورد هزینه پیامک در قبض موبایلش هم یادی کرد. من هم تایید کردم که زیاد با این ارتباط نوشتاری میانه‌ای ندارم و به این نیز اشاره کردم که این بستر ارتباطی را الکن می‌دانم چرا که نمی‌تواند درونمایه و حس گفته‌ها را منتقل کند و این موضوع گاهی باعث ایجاد سوءتفاهم می‌شود. البته آن دوست عزیز قانع نشد و پاسخ داد:«بعضی آدم‌ها کتبی‌اند بعضی شفاهی، تو از دسته دومی!» وقتی من چیزی نگفتم ادامه داد:«ولی خیلی پرحرف هم نیستی آخه…» هرچند با دسته‌بندی‌اش خیلی موافق نبودم اما در مورد دوم به او حق می‌دادم. یک لحظه هم زبانم چرخید تا خاطره‌ای را برایش تعریف کنم از تجربه‌ای که نشان می‌داد تقسیم‌بندی‌اش خیلی هم عمومیت ندارد اما سرضرب حرفم را خوردم. فهمید و گفت:«مثل اینکه چیزی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 9 ورودی ورودی صفحه 14

رهایی یک کودک 

بچه که بودم نه آرزو داشتم وقتی بزرگ می‌شوم، خلبان شوم نه دکتر و نه مهندس. از همان کودکی، بودن در چهاردیواری با دری بسته به نام مدرسه که از صبح تا عصر مجبور بودم در آن بمانم و بیرون نروم، هراس یا مقاومت عجیبی در مقابل فضاهای بسته در من ایجاد کرد که بعدها به شکل آسانسورهراسی و کابین هواپیماگریزی هم ادامه یافت. سال‌ها بعد وقتی سال آخر دانشگاه کارآموزی را در یک شرکت aدولتی انجام دادم فهمیدم قادر نیستم در جایی که کسی کنار در ورودی نشسته و ورود و خروج را کنترل می‌کند، کار کنم. همین‌طور هم شد؛ بعدها همیشه در شرکت‌های خصوصی کار کردم. هر چند در بخش خصوصی هم کنترل ورود و خروج بوده و هست اما گویا آن حس محبوس بودن را در من ایجاد نمی‌کرد. جالب اینجاست که شاید در طول حدود بیست سال کار کردن در بخش خصوصی، تعداد دفعاتی که خارج از ماموریت در ساعت کاری از شرکت خارج شدم به انگشتان دو دست هم نمی‌رسد. معمولا به موقع سر کار بودم و اغلب اضافه‌کاری هم می‌ماندم (البته بدون پرداخت). مهم آن بود که حسی شبیه به آزادی داشته باشم. مثل اینکه همیشه حق بیرون زدن از محیط کاری را داشتم.

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 38 جهان ضد خاطرات صفحه 148

قسمت سی و هشتم

میز یک‌طرفه

وقتی حدود ۱۵ سال پیش ناگهان و به شکل غیرمنتظره‌ای رشته کاری‌ام را تغییر دادم، تقریباً همه چیز در کار جدید متفاوت بود. البته انتظاری جز این هم نمی‌شد برای این تغییر انقلابی داشت. فضای ساخت و ساز کجا و تبلیغات و روابط عمومی کجا. کار نسبتاً سخت مدیریت اجرا در کارگاه‌های عمرانی واقعاً هیچ ارتباطی به طراحی و اجرای کمپین‌های تبلیغاتی و روابط عمومی نداشت اما شاید مهم‌ترین وجه مشترک دو شغل این بود که هر دو موقعیت ارائه خدمت به مشتری را داشتند. خدمت یک شرکت پیمانکاری همان محصولش است، یعنی پروژه‌ای که می‌سازد و خدمت یک آژانس تبلیغاتی یا روابط عمومی فعالیت‌های تبلیغاتی و روابط عمومی است. این شکلی از کار است که به آن سرویس‌دهی به مشتری ( Client service) می‌گویند. طبیعی است موقعیت دیگر، کار در شرکتی است که خود نقش مشتری یا کارفرما (Client) را بازی می‌کند. شاید به نظر آید که فارغ از تفاوت‌های موضوعی این دو شکل، پارامترهای روحی و شخصیتی برای کار در دو سوی میز مشتری ـ آژانس آن‌قدرها مهم نیست اما به عنوان کسی که این فرصت را داشتم که سال‌ها بعد سمت و سوی مشتری را نیز تجربه کنم، معتقدم مدیرانی که برای هر یک از این دو

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 39 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 117

سرمایه‌گذاری در استارت‌آپ‌های جهان چه حال و روزی دارد

در هیاهوی رشد و شتاب

در یادداشت ورودی پرونده‌ای که به استارت‌آپ‌های جهانی و آداب آن پرداختیم نیم‌نگاهی داشتیم به روند تب‌آلود رشد و نمو این کسب و کارهای نو در فضای کسب و کار داخلی کشورمان. در پرونده همان شماره فلسفه و مسیر ایده استارت‌آپ‌ها را در جهان بررسی کردیم تا خواننده بتواند نظریه «استارت‌آپ‌ها تبی زودگذر در کشورمان هستند» را تا حدودی راستی‌آزمایی کند. یکی از علائم بالینی این تب در شرکت‌های بزرگ و صاحب سرمایه و تجربه می‌تواند نوعی برندسازی، یعنی کسب یا ساختن تصویری از خود به عنوان شرکتی پیشرو در عرصه نوین فناوری باشد؛ آن‌قدر نوین که هر طور هست با موج استارت‌آپی شدن همگام می‌شوند و به نوعی خود را درگیر می‌کنند. البته بدیهی است این هم مانند خوی استارت‌آپ الگوگرفته از آن چیزی است که در دره سیلیکونی و اقمار آن اتفاق می افتد؛ جایی که شرکت‌ها و کسب و کارهای بزرگ به دو شکل اصلی ساز و کار سرمایه‌گذاری خطرپذیر یا کارآفرین (Venture Capital) را در مسیر حمایت از ایده‌های نو و خلاق پیاده‌سازی می‌کنند. شکل اول ایجاد و خلق ایده‌های نو درون خود سازمان به شکل گلخانه‌ای یا رشدپذیر است، به طوری که یک شرکت بزرگ به هدایت هسته‌ای نو درون خود بذر یک استارت‌آپ را

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 11 ورودی ورودی صفحه 15

مسافری از سال نو

از نجوم به شکل تخصصی هیچ سر در نمی‌آورم اما در حد اطلاعات عمومی دنبالش می‌کنم. برایم حکم تراپی دارد. شاید برای خیلی‌ها بتواند این‌طور باشد. اینکه به خود یادآوری کنی که در محور زمان تاریخ خلقت جهان فقط یک نقطه‌ای و در مختصات جغرافیای کل هستی همان هم نیستی، شاید قدری و فقط قدری حالت را خوب کند. البته تسکین آن موقت است و به شدت گذرا. مثل تجویز ژلوفن است برای کسی که از میگرن به خود می‌پیچد اما به هر حال بهتر است از هیچ. در آخرین شماره ماهنامه «نجوم» مطلبی خواندم درباره امکان سفر انسان به آینده و گذشته. طبق نظریه نسبیت اگر کسی بتواند با سرعت نور حرکت کند گویا زمان برایش کش می‌آید و کندتر می‌گذرد. پس اگر او به حالت عادی برگردد گویا از زمان ما عقب مانده و می‌تواند حضور در آینده را تجربه کند. گویا او به آینده سفر کرده است. انیشتین این را از لحاظ ریاضی ثابت کرده؛ هر چند امکان عملیاتی بودن رسیدن به سرعت نور دست‌کم در جهان امروز موجود نیست. در مقابل، سفر به گذشته هنوز پایه علمی ندارد. شاید برای همین هم جذاب‌تر است و البته کنجکاوی برانگیزتر. احتمال اینکه بتوان به گذشته سفر کرد این

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 39 جهان ضد خاطرات صفحه 146

قسمت سی و نهم

این یک داستان واقعی نیست؟ قسمت سی و نهم

وقتی تله‌کنفرانس تمام شده بود مدتی پشت میز دراز و یو شکل اتاق جلسات خشکم زد. لابد همه همکارانم در بخش‌های ارتباطات کشورهای دیگر وضعی مثل من داشتند؛ یعنی همه به تنهایی در اتاق‌های درندشت جلسات دفترشان، به دور از چشم و گوش همکاران همان دفتر، خبر بد را شنیده بودند و حالا باید خود را برای کلی کار آماده می‌کردند. یکی از سختی‌های مدیر ارتباطات بودن در شرکت‌هایی که مفهوم روابط عمومی را جدی و حرفه‌ای دنبال می‌کنند، همین است که همیشه اولین نفری خواهی بود، حتی قبل از مدیر کل آن دفتر، که خبرهای بد را می‌شنوی. سخت‌تر آنکه گاهی باید مدتی با آن خبر بچرخی و زندگی کنی و مقدمات اعلان‌های خصوصی و عمومی‌اش را آماده کنی و در همان مدت به بقیه لبخند تحویل دهی. فرصت غر زدن به خودم را نداشتم پس سعی کردم با تمرکز فهرست کارهای لازم را تهیه کنم. سرفصل‌ها در تله‌کنفرانس روشن شده بود، فقط مروری لازم داشت و زمان‌بندی. همان‌طور که روی سرفصل کارهایی که باید انجام می‌دادم بالا و پایین می‌شدم، سعی می‌کردم در بین ورک‌شاپ‌هایی که طی دوره آموزشی بعد از استخدام گذرانده بودم، مطالب کارگاه مدیریت بحران را به یاد آورم. آن چیزهایی که به یادم می‌آمد

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 37 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 119

پرونده‌ای برای فناوری و انتخابات

لایک‌هایی به مثابه رای

در دنیای امروز هر جایی که با حجم بالایی از اطلاعات سر و کار داشته باشیم به ناچار فناوری حاضر است. هر پدیده‌ای که حضور توده‌ای مردم در آن وجود داشته باشد نیز به دنبال خود حجم بالایی از داده‌ها و اطلاعات را به همراه دارد. انتخابات یکی از این پدیده‌هاست؛ پدیده‌ای که قبل، حین اجرا و حتی بعد از آن به شدت از فناوری استفاده می‌شود. قبل از هر انتخابات، کارزارهای تبلیغاتی و نظرسنجی‌ها دو حوزه برای جولان دادن فناوری هستند. شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی از مهم‌ترین بسترهایی به شمار می‌روند که مورد هدف نامزدهای انتخاباتی قرار می‌گیرند و با استفاده از تبلیغات دهان به دهان (Word of Mouth) در حقیقت این خود مردم هستند که با مکالمه با هم و گذاشتن پست و نوشتن کامنت، خودآگاه یا ناخودآگاه تبدیل به رسانه تبلیغاتی آن نامزد یا حزب می‌شوند. این همان چیزی است که به آن رسانه کسب‌شده (Earned Media) گفته می‌شود. در عین حال تیم‌های تبلیغاتی نامزدها و حزب‌های درگیر انتخابات با مجهز شدن به ابزارهای بزرگ‌داده (Big Data) از حجم انبوه داده‌های نظرسنجی‌ها، فکت استخراج می‌کنند و برای هدایت کمپین‌های خود تصمیم‌های جدیدی می‌گیرند. از سوی دیگر در بسیاری از کشورها پروسه رای‌گیری (مانند روش‌های بیومتریک) و

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 25 ورودی ورودی صفحه 14

کیش و مات

حریف قدر بود. همیشه قدر بوده است. سال‌ها بود با او بازی می‌کردم. استایل خاص خودش را داشت. ابتدا خیلی فروتنانه دو سه تا سرباز می‌فرستاد جلو. بعد با حرکت‌های به ظاهر احمقانه اسب‌هایش، آدم را در این فکر فرو می‌برد که لابد این‌بار دیگر می‌توان او را برد. پس همیشه تن می‌دادم به بازی به ظاهر ساده و دوستانه‌اش که گاهی به نظر می‌آمد حتی علاقه‌ای به بردن آدم ندارد. اما همیشه در همان لحظه‌ای که فکرش را نمی‌کردم، فقط با دو سه حرکت نرم او آچمز می‌شدم. خیلی آسان. بدون درد و خونریزی. آرزو داشتم یک بار هم که شده از همان ابتدا آن‌قدر حرفه‌ای مهره را حرکت دهد که آدم حساب کار دستش بیاید. همیشه از سورپرایز شدن در باخت بدم می‌آمد. ترجیح می‌دادم بدانم راهی مسلخ شکست به او هستم تا اینکه ناگهان زیر پایم خالی شود و در طرفه‌العینی خود را بازنده ببینم. یک تار موی بازنده بودن از پیش را با هزارامید و انگیزه واهی عوض نمی‌کردم و نمی‌کنم. اما چه سود که این حریف قدر روش بازی‌اش همین بوده و هست. مدل رفتاری‌اش با پنبه سر بریدن بود و مدل محبوب من روش گیوتین‌وار. اما نمی‌توان از او این انتظارات را داشت. شخصی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 14 ورودی ورودی صفحه 13

نوبت

دوستی دارم نزدیک ۱۵ سال از من مسن‌تر اما سرحال‌تر. خودش می‌گوید سرحالی‌اش را مدیون ورزش مداوم است. در این بیست و اندی سالی که می‌شناسمش کوهنوردی و دوچرخه‌سواری را مداوم دنبال کرده است. معمولا پنجشنبه جمعه‌ها از در خانه با همسرش و گروهی از دوستان دیگر سوار دوچرخه‌هایشان می‌شوند و تا جاده‌های شمالی اطراف تهران حسابی رکاب می‌زنند. جالب اینجاست که زانویش مدت‌هاست مشکل دارد. عده‌ای از پزشکان برای او عمل جراحی تجویز کرده‌اند و دوچرخه‌سواری را سم این زانودرد دانسته‌اند و گروهی دیگر این ورزش را به دلیل تقویت ماهیچه‌های اطراف زانو مفید می‌دانند؛ البته او به نسخه دوم عمل کرده و جواب هم گرفته است.به تازگی که او را دیدم، برایم اتفاقی را تعریف کرد؛ اینکه در یکی از این دوچرخه‌سواری‌های اخیر در گردنه‌های جاده فشم، وقتی با گروه مشغول رکاب زدن بوده، گوشه‌ای نگه می‌دارد تا نفسی تازه کند. گروه هم می‌ایستند ولی از آنها می‌خواهد ادامه دهند تا سرد نشوند و می‌گوید خودش هم بلافاصله به آنها خواهد پیوست، حتی همسرش را هم راهی می‌کند. همین که گروه پشت اولین پیچ جاده گم می‌شوند ناگهان حس عجیبی به او دست می‌دهد؛ ترس از چیزی که خودش هم نمی‌داند. با خود فکر می‌کند با آمدن و

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 23 ورودی ورودی صفحه 19

روشنایی در دادگاه

چند ماه پیش برای یک پروژه تحقیقاتی مدتی به همراه سایر اعضای گروه به دادگاه خانواده می‌رفتیم. سرپرست پروژه اجازه گرفته بود تا در جلسات دادگاه حضور داشته باشیم. البته آن فضا و ماجراهایش برای من پدیده‌ای نو و شگفت‌انگیز نبود چرا که سال‌ها قبل اتفاقاً تجربه حضور در همان ساختمان را داشتم. روزی که به یکی از این جلسات دیر رسیدم دیگر نمی‌توانستم وارد جلسه دادگاه شوم، پس روی صندلی‌های راهرو نشستم. راستش خیلی هم بدم نیامده بود از تاخیرم، چرا که آن روز آن‌قدر بی‌حوصله و بی‌حال بودم که فقط مشاجرات تلخ جلسه دادگاه را کم داشتم. خیلی خونسرد خیره بودم به جلو. اینکه به چه فکر می‌کردم، بماند. دو سه نفری آمده بودند مقابلم و ایستاده بودند و راجع به پرونده خود با وکیل‌شان -که خانمی بود- حرف می‌زدند. در بین جملات آنها واژه «آقای دکتر» که بسیار با احترام و نیکی عنوان می‌شد تنها چیزی بود که توجهم را جلب می‌کرد. آقای دکتر گویا وکیل معروف و حاذق طرف دیگر دعوا بود که قرار بود بیاید و حرف‌های نهایی را با خانم وکیل بزند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود. البته تمام شدن به خوبی و خوشی در زیر سقف آن ساختمان یعنی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 37 جهان ضد خاطرات صفحه 148

قسمت سی و هفتم

کمتر بیشتر است

به تازگی با یکی دو نفر از دوستان و همکاران که بسیار اهل مطالعه و تحقیق در حوزه رسانه هستند راجع به این صحبت می‌کردیم که چرا ما ایرانی‌ها در میکروبلاگینگ مهارت نداریم و در آن رسانه‌های اجتماعی که محدودیت تعداد کلمات برای هر پست داشته باشند، خیلی فعال نیستیم. این یعنی در جایی که فرصت حرف زدن زیاد باشد بیداد می‌کنیم اما خیلی هامان عاجزیم از اینکه همان حرف را در تعداد کلماتی محدود بیان کنیم. آیا این در یک میل و علاقه شدید به حرافی ریشه دارد؟ آیا این یک ویژگی تاریخی ما ایرانی‌ها در عشق وافر به سخنوری است که این‌طور خود را نشان می دهد؟ آیا اینکه حتی زیر پست‌هایمان در اینستاگرام که یک شبکه اجتماعی به‌اشتراک‌گذاری عکس است چندین پاراگراف متن می‌نویسیم این ادعا را تایید نمی‌کند؟ واقعیت این است که پاسخ قطعی و فنی به این سوال‌ها خیلی آسان نیست و یک تحقیق و مطالعه جامع را می‌طلبد، چرا که تجربه نشان می‌دهد نظر و درک چند کارشناس در مورد عادات و رفتارهای اجتماعی و رسانه‌ای مردم همواره درست از آب درنمی‌آید. اما بحث زیاده‌گویی مرا یاد ورک‌شاپی انداخت که سال‌ها قبل در آن شرکت کرده بودم. موضوع آن آداب سخنوری موثر بود. ارائه‌دهنده

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 36 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 117

بررسی ابعاد همراهی فناوری با ورزش

قهرمانان فناورزشی

شاید به نظر رسد موضوع پرونده این شماره جهان برای کسانی که به شکل منظم ورزش نمی‌کنند جذابیت خاصی ندارد، به ویژه برای آنهایی که می‌خواهند ورزش کنند ولی همتش را ندارند. اما این‌طور نیست؛ زیرا حتی بسیاری از این دسته افراد هم ماهی یک بار هنگام پیاده‌روی سمبولیک خود ممکن است کفش ورزشی و لباس ورزشی‌ای تن کنند که از آخرین فناوری‌هایی در ساخت آنها استفاده شده که رکورد یک ورزشکار حرفه‌ای را اندکی بهبود ببخشد؛ و شاید این ورزشکار ماهی یک بار روحش هم از آن بی‌خبر است. یا شاید اپلیکیشینی روی گوشی هوشمندش نصب شده باشد که به همراه مچ‌بندی ساخته فناوری پوشیدنی امکان ثبت کالری مصرفی، ضربان قلب و گام‌های برداشته‌شده را نیز فراهم کند. پس لازم نیست ورزشکار حرفه‌ای باشیم تا از فناوری‌های ورزشی (Sport technology) استفاده کنیم. در سطوح بالاتر این دسته کاربردهای فناوری آن‌قدر وسیع هستند که به راحتی یکی از روندهای پیشرو به حساب می‌آیند. شاید یکی از کاربردهایی که بلادرنگ به ذهن فوتبال‌دوستان خطور می‌کند فناوری تشخیص عبور توپ از خط دروازه باشد و البته هستند بسیاری فناوری‌های دیگر که یک استادیوم استاندارد فوتبال به آنها مجهز است و تماشاچیان از آن بی‌اطلاع. اما اگر از انواع و اقسام نرم‌افزارها و

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 17 ورودی ورودی صفحه 14

جی بالای دی بسیار است

صحبت میکروپروسسور نیست. میکروموتوری هم در کار نیست. گویا بدون داشتن اینها هم می‌توان اجسامی انعطاف‌پذیر داشت که تغییر شکل بدهند؛ آن هم به شکلی هوشمندانه. انسان تنها جایی را که انگولک نکرده بود ساختار مولکولی پروتئین‌های اشیا بود که حالا آن هم از ید قدرت برنامه‌ریزی او در امان نیست. این موجود دوپا چیزهایی می‌سازد که ساختار مولکولی‌شان طوری برنامه‌ریزی شده که در شرایط مختلف تغییر شکل می‌دهند؛ مبلی که با رفتن نور روز تبدیل به تختخواب می‌شود، لوله‌هایی که در صورت سوراخ شدن منبسط می‌شوند و حفره را می‌پوشانند، مصالح ساختمانی‌ای که در موقع زلزله هوشمندانه انعطاف به خرج می‌دهند و حتی خود را تعمیر می‌کنند. اگر پرونده بخش جهان این شماره که درباره چاپ سه‌بعدی حرف می‌زند برایتان جالب است، یادتان باشد با اضافه کردن بعدی دیگر حالا پرینت چهاربعدی (۴D) هم داریم. بعد چهارم زمان است؛ در طول محور زمان محدودیت اجسام تولیدشده به وسیله پرینتر‌های سه‌بعدی، یعنی صلبیت، حل شده است. می‌توان اجسام منعطفی ساخت که با گذشت زمان و در شرایطی خاص برنامه‌ریزی شده‌اند تا تبدیل به چیز دیگری شوند. این قصه نوآوری سیری‌ناپذیر انسان از بعدی به بعد دیگر می‌رود و ما نشسته‌ایم به تماشای این پیشرفت سرسام‌آور. اما حتی نمی‌توانیم تماشاگر خوبی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 22 ورودی ورودی صفحه 22

مادر، کودک و سگ

توجه! این یک یادداشت شاد و سرخوشانه آخر سال نیست. چرا که سالی تلخ بود برای من. چرایش بماند برای خودم. حالا هم با کمال خودخواهی می‌خواهم شما را نیز در کام تلخ خود سهیم کنم. پس آنهایی که نمی‌خواهند این تلخی را، همین‌جا این نوشته را رها کنند لطفا. چند وقت پیش وقتی سرگرم ورزش صبحگاهی در پارک محله بودم، متوجه شدم نگهبان پارک کودکی را با خود به نگهبانی می‌آورد. شرایط غیرعادی به نظر می‌رسید. رفتم جلو و جویا شدم. کودک گم شده بود. لباسش خاکی و گلی بود. گویا به دنبال سگش که از خانه فرار کرده بود، آمده بود بیرون و عاقبت رسیده بود به محله ما. آن هم پس از طی کردن مسافت زیادی. نگهبان شماره مادرش را گرفت و به او خبر داد و من با خیالی راحت به ادامه ورزش کردن پرداختم. کمی بعد مادر آمد. باز جلو رفتم. مادر هرچند کودکش را پیدا کرده بود اما باز هم سراسیمه بود. نگران سگ بود. گفتم خدایش را شکر کند که پسرش پیدا شده و سگ به فدای سرش. مادر پس از قدری این پا و آن پا کردن اصل ماجرا را تعریف کرد. آنها خانوادگی سرایدار خانه‌ای بودند و سگ فراری سگ صاحبخانه

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 36 جهان ضد خاطرات صفحه 146

قسمت سی و ششم

اسب‌سوار مرثیه‌خوان

ما آدم‌ها معمولاً تصوری از خود و قابلیت‌هایمان داریم که شاید خیلی هم با واقعیت تناسبی نداشته باشد. نکته اینجاست که همیشه این کمیت توان‌مان نیست که در موردش اشتباه می‌کنیم بلکه بسیاری از ما در مورد جنس و نوع استعدادهایمان تصویر درستی نداریم. از این باور کلیشه که در کشورمان استعداد افراد در کودکی و نوجوانی به دلایل مختلف شناسایی نمی‌شود (که با درستی و نادرستی‌اش کاری نداریم) بگذریم، میزان سهم خودمان در این اشتباه گاهی می‌تواند قابل ملاحظه باشد. این اشتباه در بالاترین سطح رخ می‌دهد؛ یعنی سطحی که در آن نوع کارهایی که می‌توان به عنوان شغل مناسب انتخاب کرد به دو دسته اصلی تقسیم می‌شوند. دسته اول مشاغلی هستند که نیاز به توجه شدید به جزییات دارند. سر و کارشان با عقل و منطق محض است. از قوانین و فرمول‌های معمولاً مشخص و ثابت پیروی می‌کنند و الهام و احساس در آنها محلی از اعراب ندارند. دسته بزرگی از مشاغل فنی و مهندسی، رشته‌های حقوقی مانند وکالت و قضاوت، حوزه‌های اقتصادی و مالی و بخش وسیعی از خدمات پزشکی در این دسته می‌گنجند. کسانی در این حوزه‌ها می‌توانند موفق باشند و بدرخشند که بیشتر متکی بر نیم‌کره چپ مغز خود فکر می‌کنند و تصمیم می‌گیرند. دسته

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 35 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 117

پرونده‌ای برای وضعیت شغلی زنان فناور در جهان

همه زنان استم

نفس اینکه موضوع پرونده حال و روز زنان شاغل و مدیر در حوزه فناوری در جهان باشد، شاید این معنی را بدهد که اوضاع این مقوله خیلی خوب نیست، به ویژه که قبلاً پرونده‌ای جامع در مورد مدیران و فعالان حوزه آی‌تی در جهان فارغ از جنسیت کار کرده‌ایم. واقعیت این است که آمار و گزارش‌ها نشان می‌دهد حتی در قلب سیلیکون‌ولی که شاید به عنوان اتوپیای فضاهای کاری موفق در حوزه فناوری شناخته می‌شود نیز عدم تعادل جنسیتی بین تعداد و رتبه شاغلان موفق به چشم می‌خورد. اگر از استثنائاتی که توانسته‌اند قله‌های رفیع رهبری فناوری را فتح کنند -و در این پرونده از آنها یاد شده- بگذریم، حتی در دره سیلیکونی نیز دفاتر برندهای کوچک و بزرگ حوزه فناوری شاهد سطح امیدوارکننده‌ای از تعادل، توازن و تنوع جنسیتی نیستند. برخی به این واقعیت اعتراف کرده و به دنبال راهکارند، بعضی هم از بیخ و بن منکر آنند. حال اینکه وضع کلی شاغلان مونث در کسب و کار جهان به شکل کلی در چه حال است سوالی است که پاسخ آن قطعاً از حوصله، تخصص و هدفگذاری این نشریه خارج است اما اینکه چالش عدم برابری جنسیتی در محیط‌های کاری حوزه‌های فناوری جهان یا به شکل کلی‌تر همان استم

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 21 ورودی ورودی صفحه 22

شوخی ای به نام مرز

لابد با دیدن عنوان مطلب فکر کردید می‌خواهم راجع به بی‌رنگ شدن مرزهای کشورها در دنیای امروز با توجه به همه‌گیر شدن اینترنت و ارتباطات موبایلی و شبکه‌های اجتماعی و غیره حرف بزنم؛ اما خیر. مرزهای جغرافیایی موضوع یادداشت من نیست. به تازگی یکی از دوستانم دچار مشکل عاطفی شدیدی شد. او شخصی را که عاشقانه دوست داشت و می‌خواست با او ازدواج کند، به دلیل سستی در تصمیم‌گیری از دست داد و طرف، همسر دیگری برگزید. افسردگی شدید این دوست ما کارش را به مشاور و روانپزشک رساند. انگیزه انجام هیچ کاری را نداشت. دنیا برایش به پایان رسیده بود. حتی بارها به این فکر کرده بود که خودش دنیایش را در عمل به پایان برساند که خوشبختانه شجاعتش را نداشت. اما درست وقتی که فکر می‌کرد هیچ امیدی برای ادامه راه ندارد، مثبت بودن نتیجه نمونه‌برداری پدرش تعاریفش را نسبت به حال و روزش دگرگون ساخت. غم جدید آن‌قدر شدید بود که قبلی را فراموش کرد. می‌دانست دیگر حق ندارد بی‌انگیزه باشد. تازه باید به پدرش هم انگیزه می‌داد. باید انرژی می‌داشت تا بتواند در مراحل معالجه او را همراهی کند. حس و حالش از مرزی عبور کرده بود بی‌آنکه خود بداند. جالب اینجاست که همین امروز که

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 35 جهان ضد خاطرات صفحه 146

قسمت سی و پنجم

ژانر موفقیت

اینکه حالا بعد از این همه سال بگویم کدام‌شان در مسیر زندگی حرفه‌ای‌شان موفق هستند کار بسیار دشواری است. موفقیت در کار و زندگی از آن چیزهایی است که ارزیابی میزانش حتی برای خودمان هم سخت است چه برسد به دیگران. اما شاید بتوان با نگاهی به آنچه رفتار کاری آن دو نفر را از هم جدا می‌کرد، دست‌کم با تفاوت‌های دو سبک کاری آگاه شد؛ سبک‌هایی که هرچند لزوماً دایره انواع رفتار کاری را به دو قسمت مشخص تقسیم نمی‌کنند اما شاید با تقریب خوبی بتوان گفت هر شخصی کمی تا قسمتی در یکی از این دو دسته‌بندی قرار می‌گیرد. گاهی در دوره‌ها یا ورک‌شاپ‌هایی که برای کارمندان برگزار می‌کنم از من سوال می‌شود که واقعاً بر مبنای کدام تحقیق می‌توان با قاطعیت قائل به این تقسیم‌بندی بود و پاسخ همیشگی من این است که: هیچ تحقیقی! این فقط تجربه‌ای است از داشتن دو همکار با سن و جنسیت یکسان و هوشی تقریباً مشابه که شانس مدیریت همزمان‌شان را داشتم و به الگوهایی رسیدم که در سال‌های بعد به دفعات مشابه آنها را در محیط‌های کاری دیگر هم دیدم. اما نه می‌توان حکمی صادر کرد و نه حتی نظریه‌ای داد. اینها شاید فقط گونه‌هایی از الگوهای رفتاری باشند؛ ژانرهایی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 34 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 119

پرونده‌ای جامع برای انقلابی در فناوری به نام محاسبات شناختی

تحققی برای یک رویا

این ‌بار اولی نیست که وقتی موضوع پرونده جهان انتخاب شد و مطالب آن در دست گردآوری بود، اتفاقاً خبری مربوط به همان موضوع دنیا فناوری را تکان داد؛ خبری آن‌قدر مهم که برخلاف همیشه، حتی به دلیل منطقی متفاوت و متنوع بودن بخش جهان‌نما از پرونده، نمی‌شد از آن گذشت. با خواندن مطلب جهان‌نمای این شماره شاید این سوال برایتان پیش بیاید که چرا این خبر تا این اندازه مهم است. علت آن را باید در روشی که آلفاگو برای بازی (بخوانید بردن صد درصد) انتخاب می‌کند، یافت. این سیستم که مبتنی بر محاسبات شناختی (Cognitive Computing) عمل می‌کند روش بازی رقبا را در حین بازی یاد می‌گیرد و این یعنی هیچ رقیبی نمی‌تواند از دستش بگریزد. وقتی به عدد نجومی احتمال حالت‌های ممکن در این بازی نگاهی بکنیم تردیدی باقی نمی ماند که علوم‌شناختی (Cognitive Computing) که پارادایمی میان‌رشته‌ای است -که از هوش مصنوعی تا عصب‌شناسی را پوشش می‌دهد- توانسته آینده فناوری جهان را از نقطه عطفی مهم عبور دهد؛ آینده‌ای که در آن ماشین‌های متفکر دیگر فقط یک رویا نیستند. دنیایی که حجم دیتای تولیدشده بزرگ‌داده‌ها را می‌توان با نرم‌افزارهای یادگیرنده شناختی به دقیق‌ترین شکل ممکن تحلیل کرد و این تحولی شگرف در تصمیم‌سازی است. عصری که

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 34 جهان ضد خاطرات صفحه 149

قسمت سی وچهارم

آداب ترک یا سه روایت از فروردین

روایت اول – سال ۷۳- مدیر پروژه یک شرکت ساختمانی بزرگ، مهندس امیردرستکار در اوج وابستگی شرکت به حضورش تصمیم می‌گیرد شرکت خودش را تاسیس کند. او مدت‌هاست بررسی‌های لازم را انجام داده و حالا دیگر تقریباً در مورد همه چیز، از محل دفتر شرکت گرفته تا نیروی انسانی و از شرکا تا هزینه‌ها و سرمایه‌گذاری‌های اولیه به نتایج نهایی رسیده است. درستکار خوب می‌داند مهم‌ترین چیزی که شرکت جدیدش به آن نیاز دارد قراردادهای خوب با کارفرماهای خوب است. به سبب چندین سال حضور در شرکت‌های مختلف از جمله شرکت فعلی او به چهره‌ای شناخته‌شده نزد کارفرمایان تبدیل شده و به اعتبار همین امر لابی‌های لازم را برای گرفتن پروژه‌های خوبی که او می‌داند به صورت ترک تشریفات مناقصه واگذار می‌شوند، انجام داده است. درستکار سرانجام یکی از روزهای فروردین را که ماه تولدش هم هست، انتخاب کرده و به اتاق مدیرعامل می‌رود. مدیرعامل ابتدا خبر را جدی نمی‌گیرد، یعنی نمی‌تواند جدی بگیرد چون مهم‌ترین پروژه‌های شرکت در دست درستکار است. میزان وابستگی مدیریتی شرکت به او بیش از آن است که بتوان ناگهان یا حتی در یک زمان‌بندی کوتاه‌مدت او را از دست داد. بحث بالا می‌گیرد. درستکار در تصمیمش کاملاً جدی است تا آن حد که حتی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 33 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 119

نگاهی بر آنچه از او یک ماسک ساخت

وقتی جاه‌طلبی و بلندپروازی کم می‌آورند

«اگر چیزی مهم است، حتی اگر زمین و زمان علیه تو باشد، باز هم باید انجامش دهی»؛ این جمله‌ای است که شاید بتوان آن را در هر سخنرانی مثبت‌اندیشانه‌ای شنید. شاید آن‌قدر تکراری باشد که به کلیشه پهلو بزند. اما وقتی بدانیم گوینده آن، اثراتی از خود در عالم نوآوری و فناوری به جا گذاشته (و ظاهراً به راحتی هم دست بردار نیست) که هر کدام برای مجموع عمر کاری چندین و چند نوآور آرزوست، قضیه فرق خواهد کرد. کسی را که از یک سو یکه‌تاز بلامنازع تولید خودروهای الکتریکی به نام تسلا (Tesla) بوده است و از سوی دیگر اولین پروژه غیردولتی پرتاب موشک به فضا را تحت عنوان اسپیس ایکس (Space X) رهبری می‌کند؛ شاید نتوان به راحتی کنار سایر نوآوران فناوری گذاشت. تازه از پلتفرم تجارت الکترونیکی پی‌پل (Paypal) که آن‌قدر مهم بوده که Ebay از خرید آن نگذشته، حرفی نمی‌زنیم. خالق همه این ایده‌ها یعنی الون ماسک (Elon Mask) به همراه محصولات عمر چهل و اندی ساله‌اش آن‌قدر مهم هستند تا پتانسیل موضوع پرونده بخش جهان برای چندین شماره باشند و باید اعتراف کرد جمع‌بندی منصفانه همه این دستاوردها در یک شماره کاری است نشدنی. به همین دلیل پرونده پیش روی شما در این شماره بیش

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 33 جهان ضد خاطرات صفحه 147

ضد خاطرات - قسمت سی و سوم

شام آخر سال

بقیه بچه‌ها مشغول انتخاب غذاهایشان از روی منو طولانی و وسوسه‌انگیز بودند و ظاهراً فقط من متوجه رفت و آمد متعددش به تراس شده بودم. هر بار سیگاری روشن می‌کرد و در حالی که در طول تراس می‌رفت و برمی‌گشت با موبایلش حرف می‌زد. گاهی هم از آن تراس در طبقه دوم رستوران لیمو نگاهی به خیابان مقابل می‌انداخت. هر چند سعی می‌کرد مخفی کند اما من حواسم بود که هر بار که برمی‌گشت سر میز، حالش بدتر بود. به دلایلی هیچ وقت من و بابک رابطه خیلی خوبی در شرکت نداشتیم اما از آن جایی که آن شب به نوعی من میزبان بودم، احساس می‌کردم باید کاری کنم. به هر حال مجلس شامی بود که خودم ترتیب داده بودم. یکی از وظایف کاری‌ام به عنوان مدیر ارتباطات حفظ و بهبود ارتباطات درون‌سازمانی بود و برگزاری یک دورهمی به مناسبت پایان سال هم از کارهای روتینی بود که هر سال اجرایش می‌کردم. مثل اغلب کارهای روتین دیگر برایم هیجان‌انگیز نبود اما همکاران معمولاً استقبال می‌کردند که در هفته آخر اسفند به همراه همسران‌شان در رستورانی جمع شویم. امروز که حدود ۱۰ سالی از آن زمان می‌گذرد خیلی از شرکت‌ها این رسم را به جا می‌آورند؛ شاید از معدود فعالیت‌های درون‌سازمانی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 32 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 113

حال و روز فناوری جهان در مرز دو سال میلادی

از آن ۱۵ به این ۱۶ شاید فرج است

سردبیرمان آرش می‌گوید در لید یا ورودی گزارش یا پرونده (همین یادداشتی که می‌خوانید) بهتر است از اول‌شخص استفاده نشود. اما من همیشه این قاعده ژورنالیستی را نقض می‌کنم. همین الان هم این کار را کردم. این قواعد بماند برای روزنامه‌نگاران. این بار موضوع پرونده یعنی «مروری بر سال میلادی‌ای که گذشت»، چیزی است که دیگر اصلاً نمی‌توانم از به کار بردن اول‌شخص در آن پرهیز کنم. سالی که هر چند در دنیای من آغاز و پایان خوشی نداشت اما در جهان فناوری خیلی هم بی‌رمق و دردناک نبود. از یک سو شاهد رشد تصاعدی بروز استارت‌آپ‌های موفق بودیم به شکلی که غول‌های فناوری با رصد دائمی‌شان مترصد خرید و ادغام آنها در ساختار خود هستند تا نه‌تنها یک لقمه آماده را در دهان بگذارند بلکه شر یک رقیب قوی بالقوه را نیز رفع کنند. از سوی دیگر روی آوردن به فناوری‌های سبز چه به عنوان موضوع اصلی کسب و کار چه از نوع مسیری نو برای یک تجارت قدیمی هر روز همه‌گیرتر شد. واقعیت مجازی نشان داد دیگر اسباب‌بازی نیست بلکه از شرکت‌های تولیدکننده موبایل گرفته تا آنهایی که به خاطر موتور جست‌وجو یا سیستم‌عامل‌شان معروفند، به آن رو آورده‌اند و اقبال عمومی چشمگیری را در افق نه‌چندان درازمدت

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 32 جهان ضد خاطرات صفحه 143

قسمت سی و دوم

اندرمکاشفه چند چند

هرچه می‌گذرد می‌فهمم کلیشه‌ها چقدر درست هستند. نه همه‌شان؛ بیشترشان. در این میان بعضی‌ها را هم قبول ندارم. شاید هنوز قبول ندارم. یکی از آنها همان توصیه معروف است که «کار و زندگی شخصی را جدا کنید» یا اینکه «وقتی وارد خانه می‌شوید کار را پشت در بگذارید و داخل شوید» و البته بالعکس. اصراری ندارم که این کار را نباید کرد، بلکه چه بسا اگر کسی بتواند شاید جواب هم بدهد. حرفم این است که شدنی نیست. و اگر هم باشد چرا باید بر خودمان چنین حجم سنگینی از فشار را روا بداریم برای آنکه در ظاهر همکاری نمونه یا عضو مهربانی از خانواده جلوه کنیم. انگار گاهی خودمان و اطرافیان‌مان یادمان می‌رود که روبات نیستیم. تازه مگر همان اطرافیان‌مان می‌توانند دکمه ذهن و روح خود را هر زمانی خواستند بزنند و از حالی به حال دیگر سوئیچ کنند که از ما انتظار دارند. سال‌ها پیش همکاری داشتم به نام آقای مهندس ایزدی. با اسم کوچک صدایش نمی‌کنم چون سنش از من و بقیه همکاران آن شرکت خیلی بیشتر بود؛ مردی بود شریف، مهربان و دوست‌داشتنی و بی‌آزار. همیشه لبخندی به لب داشت. یادم نمی‌آید خودم یا بقیه بچه‌های شرکت گوشه چشمی یا اخمی از او دیده باشیم. خبر

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 31 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 113

پرونده‌ای برای نقش فناوری در فعالیت‌های بشردوستانه و خیریه

فناوری مهربانانه، یا مهربانی فناورانه

گردآوری مطالب پرونده این شماره به پایان رسیده و در حال ترجمه بود که شاهدی از غیب آمد. مارک زاکربرگ و همسرش در نامه‌ای سرگشاده به دختر نورسیده‌شان اعلام کردند برای پیشرفت فعالیت‌های بشردوستانه (با تمرکز بر تحقیقات در مورد بیماری‌ها و حمایت از آموزش کودکان) ۹۹ درصد از سهام‌شان را در فیس‌بوک به ارزش حدود ۴۵ میلیارد دلار تا آخر عمرشان هزینه خواهند کرد. اگر از تحلیل‌ها و قضاوت‌هایی که نیت موسس فیس‌بوک را در این کار فرار از مالیات می‌دانستند بگذریم، شاید با در نظر گرفتن حجم بودجه اختصاص داده‌شده فقط فعالیت‌های مشابه بنیاد بیل گیتس و همسرش که سال‌ها پیش در همین زمینه شروع شده، از لحاظ سخاوتمندی با آن قابل رقابت است؛ فعالیت‌هایی که با نام بشردوستانه (Philanthropy ) و در مقیاس و هدفگذاری مقطعی‌تر، خیریه (Charity) نامیده می‌شود و موضوع پرونده این شماره پیوست جهان است. علت انتخاب این موضوع برای پرونده‌ای که معمولاً روندهای فناوری را زیر ذره‌بین خود می‌برد، دو زاویه اصلی دارد؛ اول اینکه یکی از کاربردهای بی‌شمار فناوری آی‌سی‌تی در دنیای امروز همین جنس از فعالیت‌هاست، آن هم با چنان وسعتی که از یک سو کمتر پروژه کلان بشردوستانه را می‌توان یافت که به نوعی متکی بر بستر تکنولوژیک نبوده و

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 31 جهان ضد خاطرات صفحه 143

قسمت سی و یکم

رقابتی ابدی از نوع ژنتیک

وقتی متوجه تعجب من شد گفت: «می‌دونم که تو راجع به رقابت‌های ناسالم کاری سوال کردی! می‌رسم بهش.» و ادامه داد:«آره می‌گفتم؛ ببین وقتی تاریخ شکل‌گیری کره زمین از چند میلیارد سال پیش رو مرور کنی می‌بینی که همیشه بین گونه‌های مختلف حیات رقابت سرسختانه‌ای وجود داشته. این رقابت به نوعی ناخودآگاه در ازدیاد جمعیت هر گونه خودش رو نشون داده. یعنی اینکه حیوانات به طور غریزی تولید مثل می‌کردند تا تعدادشون بیشتر بشه و با زیاد شدن هر چه بیشتر گونه‌شون به نوعی امنیت می‌رسیدند که خود این به تصوری از برتری در ذهن اونها تبدیل می‌شد. این برتری یا بهتر بودن در موجودات اون گونه نوعی از ارضای رقابت رو ایجاد می‌کرد و باعث می‌شد احساس کنند که دارای ژن برتر هستند. خب! لازم به توضیح نیست که تاریخ نشون داد انسان در این مسابقه برتری ژنتیک از همه رقباش پیشی گرفت و الان می‌شه دید همه اونهایی که زمانی رقیبی شکست‌ناپذیر برای اون به نظر می‌اومدند حالا در مقابلش زانو زده‌ند. دیگه از شیر سلطان سابق جنگل گرفته تا انواع و اقسام میکروب‌ها و ویروس‌ها (به جز یکی دو تاشون) بازی برتری‌طلبی رو به بشر باخته‌ند. اما نکته اینجاست که این حس رقابت‌جویانه انگار در دی‌ان‌ای انسان

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 30 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 117

فناوری‌های سبز به عنوان یک روند چه افقی پیش رو دارند؟

این لایک‌های غیرسبز

آمارهای رسمی اعلام‌شده حاکی از آن است که روزانه چیزی حدود هفت تا هشت هزار تن زباله توسط شهروندان تهرانی تولید می‌شود. اگر سری به انبار زباله تهران واقع در منطقه کهریزک بزنید (نگارنده این کار را انجام داده است) با صحرایی مواجه می‌شوید که جا تا جای آن مملو از پسماندهای شهری است. دیدن آنجا شاید باعث می‌شود در تولید زباله و تفکیک آن کمی ملاحظه بیشتری بکنید. شاید هم نه. اما خبر خوب اینکه در آنجا نیروگاهی وجود دارد که از زباله‌های تفکیک و سرندشده برق تولید می‌کند. البته خبر نه‌چندان خوب این است که میزان تولید آن‌قدر (در مقابل مصرف برق سراسری کشور) ناچیز است که نیمی از آن صرف نیاز خود نیروگاه می‌شود و خبر بد آنکه این نیروگاه‌ها هم مثل خیلی چیزهای دیگر فعلی کشورمان چینی است پس باید در همان حد از آن انتظار داشت. اما اگر راجع به تولید برق از پسماند شهری جست‌وجوی اندکی بکنیم خواهیم دید که در بسیاری از کشورهای پیشرفته و حتی در حال توسعه روش بسیار جدی و مهم در تولید برق مصرفی است. حفظ محیط زیست و دوری از آلوده کردن آن و همچنین حفظ منابع طبیعی کره زمین اگر تا چندین سال پیش یک ژست طبیعت‌دوستانه

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 30 جهان ضد خاطرات صفحه 143

قسمت سی‌ام

بیایید مارمولک باشیم

معمول این است که واژه مارمولک در ذهن ما مجموعه‌ای از ویژگی‌هایی را تداعی می‌کند که در مجموع مساوی می‌شوند با یک شخصیت منفی و دوست‌نداشتنی. هفت‌خطی که از آب گل‌آلود ماهی گرفتن را فوت آب است. می‌تواند از آب کره بگیرد. هر موقعیتی را در چشم بر هم زدنی به نفع خود تغییر می‌دهد. اگر از بازی درخشان پرویز پرستویی در فیلمی به همین نام بگذریم که به لطف هنر خود و البته فیلمنامه درجه‌یک قاسم‌خانی، می‌تواند کاری کند که در لحظاتی با چنین کاراکتری سمپات باشیم، اما امیدوارم با من هم‌عقیده باشید که آدم‌هایی از این دست -که دور و برمان کم هم نیستند- را نباید با برچسب زرنگی دارای ارزش بدانیم. چیزی که متاسفانه می‌شنویم؛ اینکه «فلانی خیلی زرنگ است» انگار بعضی از ما را به این اشتباه می‌اندازد که از جلو زدن در یک صف تا لایی کشیدن هنگام رانندگی در خیابان و از آن مهم‌تر لایی کشیدن در زندگی برای رسیدن به منافع شخصی، به قیمت رد شدن از روی حقوق بقیه را به راحتی انجام دهیم و از خودمان هم خوش‌مان بیاید. با این مقدمه می‌خواهم نگاه جدیدی را به مفهوم صفت مارمولک بودن با شما در میان بگذارم. نگاهی که این بار اتفاقاً

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 19 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 107

پرونده‌ای برای یادگیری ماشین که می‌گویند آینده هوش مصنوعی را رقم می‌زند

یادگیرنده واقعی کیست

سال ۱۳۷۰ وقتی دوره لیسانسم در رشته برق رو به اتمام بود و می‌خواستم برای ادامه تحصیل در رشته کامپیوتر اقدام کنم، سه گرایش پیش رو داشتم: معماری کامپیوتر یا همان سخت‌افزار، نرم‌افزار و هوش مصنوعی (که آن زمان هوش مصنوعی و روباتیک نام داشت). نزد یکی از بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین استادان آن زمان پلی‌تکنیک یعنی دکتر راعی رفتم. او گفت انتخاب سوم یعنی هوش مصنوعی آینده روشن‌تری خواهد داشت و من هم به توصیه او گوش کردم. شاید سال‌ها گذشت تا به درستی پیش‌بینی دکتر راعی رسیدم. امروز دشوار است که به یکی از کاربردهای فناوری نگاه کنیم و دست‌کم جای پایی از یکی از تکنیک‌ها یا کاربردهای هوش مصنوعی را در آن نبینیم. از دوربین‌های کنترل ترافیک در خیابان‌ها گرفته تا پیشگویی کلیدواژه در حال تایپ در گوگل هر کدام به نوعی روش فکر کردن آدمی را شبیه‌سازی می‌کنند. یکی از کاربردهای مهم هوش مصنوعی یادگیری ماشین (Machine Learning) است. در این کاربرد روش‌های فراگیری در مغز انسان شناسایی و به صورت نرم‌افزاری شبیه‌سازی می‌شود. اینکه روش‌های یادگیری انسان چگونه است به راستی هنوز دقیقا مشخص نیست اما دانشمندان با تحقیق بر نحوه تفکر و فرآیندهای شناخت در ذهن انسان (علم شناختی یا Cognitive Science) سعی می‌کنند بر

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 1 جهان پیش گفتار صفحه 90

طعم جهانی پیوست

وقتی دانستیم ماهنامه پیوست نشریه‌ای است با رویکرد راهبردی به آی‌تی؛ حوزه‌ای که خاستگاهش آن سوی آب‌هاست، خواه‌ناخواه نیاز به حضور محتوای اصلی به شدت در آن حس می‌شود. بخش «جهان» پیوست قرار است به این نیاز پاسخ گوید. یعنی ارائه مجموعه‌ای از مطالب تخصصی در حوزه آی‌تی، کسب و کارهای تاثیرگذار بر آی‌تی و تاثیرپذیر از آن، البته بانگاهی کلان اما متمرکز. جهان پیوست در هر شماره یک موضوع را به عنوان پرونده اصلی انتخاب و دنبال می‌کند. در این گزینش مهم‌ترین اصل این است که موضوع از اهمیت راهبردی ویژه در فناوری اطلاعات برخوردار باشد که این خود یعنی می‌توان محتوای باکیفیت و متنوع در فضای دیجیتال و مکتوب درباره آن یافت، البته اگر خوب جست‌وجو کنیم. گاهی در نگاه اول شاید به نظر بیاید سوژه پرونده ورای سطح متوسط عملیاتی و فنی در آی‌تی در کشور انتخاب شده اما با کمی موشکافی می‌توان شاهد افزایش زیرپوستی اهمیت ملی آن در آینده نزدیک و حتی زمان حال بود. با مشخص شدن موضوع پرونده، در انتخاب مطالب برای آن سوژه و طراحی سناریوی ترکیب‌بندی آنها اصولی داریم مانند تازگی، اعتبار، نگاه تحقیقی، تنوع، وفاداری و زمینه‌سازی.یک ماهنامه خبررسانی نمی‌کند. ما هم به دنبالش نیستیم اما شتاب غیرخطی فناوری در

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 1 جهان ضد خاطرات صفحه 134

قسمت اول

راه‌های نرفته

یک روز این اواخر که در تکاپوی نهایی کردن مطالب پرونده رایانش ابری بودم، اتفاقی برایم افتاد. لابد فکر می‌کنید لحظه‌ای احساس پرواز در ابرها به من دست داد. خیر! درست بر عکس. انگار زیر پای مغزم خالی شد و در یک لحظه کل زندگی کاری‌ام را مثل یک فیلم با دور تند به صورت فلاش‌بک دیدم. اوایل خیلی اسلوموشن بود و آرام‌آرام سرعت می‌گرفت. به شکل کات‌ها و فلاش‌بک‌های متوالی:– زمان حدود دو ماه پیش، مکان داخلی، دفتر ماهنامه پیوست. آرش، مجتبی و من ایده‌های اولیه‌مان را برای بخش جهان پیوست رد و بدل می‌کنیم.آخر جلسه، آرش: خب! حمید چی می‌گی؟من: هستم!کات و با سرعت کمی بیشتر فلاش‌بک.زمان حدود سه ماه پیش، مکان خارجی، محوطه نمایشگاه بین‌المللی. من و مجتبی در نمایشگاه الکامپ قدم می‌زدیم.مجتبی: راستی حمید می‌خواهیم یه بخش جهانی برای پیوست در نظر بگیریم. من: چه جالب! کات، فلاش‌بک.-زمان یک سال پیش، مکان داخلی، اتاق جلسات شرکت قبلی که در آن مدیر روابط عمومی بودم. جلسه داغ برای برنامه‌ریزی کمپین گوشی هوشمند جدید در راه.مدیر فروش: کمپین قبلی تاثیر زیادی روی فروش نداشت، چرا این بار هم همون راه رو بریم؟مدیر بازاریابی: اما فیدبک‌هایی که ما داشتیم نشون می‌ده که موفق بوده.و من خیره به آنها. کات،

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 2 جهان ضد خاطرات صفحه 108

قسمت دوم

مهره کاریزمار

هنگام یکی از آن جلسات همیشه پربحث و جدل رسیدگی به صورت‌وضعیت، یکی از همکاران ما مشغول سر و کله زدن با مهندس ناظر پروژه بر سر حجم بتن‌ریزی بود. آن همکار ما که مهندس ساختمان بود از عدد صورت‌وضعیت دفاع می‌کرد و نمی‌خواست عدد نهایی کم شود. بعد از کلی چانه زدن، مهندس ناظر گفت:«مهندس جان! آقا بیا یه دقیقه بحث نکنیم! اصلا فرض کن نه عدد من نه عدد شما، فرض کنیم اون عددX باشه…» که آن همکار ما صحبتش را قطع کرد و با جدیت گفت:«کمه! X کمه!» و این نمونه معروفی شد از دفاع جانانه از حقوق شرکت در آن سال‌ها و البته مایه کلی شوخی و خنده. مثالی بود از جدیت و عِرق خاص مهندسان، تکنسین‌ها و همه پرسنل، حتی در مواقعی که وضع مالی شرکت خوب نبود، یعنی تقریبا همیشه. همه اینها بعضی از طرف‌های کاری شرکت را دچار این سوءتفاهم کرده بود که پرسنل شرکت سهامدارند؛ موضوعی که واقعیت نداشت. ما همه کارمندانی بودیم که حقوق‌های معمولی خود را هم همیشه با تاخیر دریافت می‌کردیم.بیست و یک سال پیش با دیدن آگهی جذب مهندس برق، برای مصاحبه به دفتر آن شرکت ساختمانی تاسیساتی رفتم و وارد اتاق مدیرعامل شدم؛ آن لحظه را هرگز

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 29 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 113

بررسی سوءتفاهم‌های ساده‌انگارانه در مورد استارت‌آپ و فرهنگ آن

بیایید دور هم باشیم و بیاستارتاپیم

مواد اولیه لازم عبارت است از: ایده‌ای برای راه‌حل یک مساله یا نیاز، ابزاری برای پیاده‌سازی راه‌حل و احتمالاً مشتری برای خرید خروجی. چه عالی! خدا را شکر ایده و ایده‌پردازی که بیداد می‌کند در میان‌مان. همین‌طور راه می‌رویم برای مسائل موجود یا غیرموجود ایده می‌پراکنیم. ابزار پیاده‌سازی را هم که خدا زیادترش کند؛ یک اپلیکیشن موبایل که سر هر کوی و برزنی می‌توان یک توسعه‌دهنده‌اش را پیدا کرد؛ آن هم از نوع مرغوبش. در مورد مشتری هم سخت نگیریم. مگر همه شرکت‌های بزرگ و کوچک‌مان با کلی سابقه محصولات‌شان مشتری دارند؟ تازه ما که نمی‌خواهیم خرجی کنیم. با بچه‌های دانشگاه دور هم جمع می‌شویم و حالی می‌کنیم مبسوط. خرجی ندارد که. هر چه هم داشت دانگی حساب می‌کنیم. تازه هر هفته می‌شود استارت‌آپ ویکندی پیدا کرد که برویم و کلی دور هم باشیم. خیلی هم کلاس دارد. اصلاً مد است. کسی که استارت‌آپی نباشد این روزها از مرحله پرت است. راستش را بخواهید مثل بعضی چیزهای دیگر اینجا هم صاحب‌نظران سمینارهای استارت‌آپ یا هیات‌های داوری استارت‌آپ ویکندها از خودمان در همه چیز کم‌تجربه‌ترند. خیلی‌هاشان تا حالا حتی یک بیزینس را در هر اندازه‌ای مدیریت نکرده‌اند. دنیا را چه دیدید؟ شاید دری به تخته خورد و سرمایه‌گذاری هم پیدا کردیم.

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 29 جهان ضد خاطرات صفحه 143

ضدخاطرات - قسمت بیست و نهم

آن تپه‌ای که می‌دانید

حدود ۱۰ سال پیش در آتلیه شرکت تبلیغاتی‌ای که مشغول بودم، زوج گرافیستی داشتیم که به تازگی ازدواج کرده بودند و بسیار عاشق و معشوق بودند. اشتباه نشود. آنها در آن دفتر با هم آشنا نشده بودند، بلکه اول ازدواج کرده بودند و بعد در جست‌وجوی کار به دنبال جایی بودند که با هم همکار باشند. وقتی می‌گویم عاشق و معشوق منظورم در این حدش است. خوب یادم می‌آید که حتی ساعت‌های ناهار دست اندر دست از آتلیه به آشپزخانه می‌آمدند و با بقیه همکاران سر میز ناهار می‌نشستند. و البته کنار هم. گفتنش لازم نیست ولی حدس می‌زنید که چه سوژه‌ای می‌توانست باشد برای شیطنت و شوخی و زیر زیرکی خندیدن بقیه بچه‌ها. گذشت و گذشت و همین چند ماه پیش به طور کاملاً تصادفی آن دو را در کافه‌ای دیدم. البته آنها مرا دیدند و جالب اینجاست که چهره‌ام را بعد از آن همه تغییرات این سال‌های عجیب و غریب شناختند. گپ کوتاهی زدیم و از کارشان گفتند که خلاصه‌اش می‌شود جهت اطلاع‌تان کماکان همکارند؛ ولی در دفتری که از آن خودشان است. زمان رفتن هم به سیاق همان ۱۰ سال پیش دست اندر دست بودند. صحنه خروج آن دو از کافه مشت محکمی بود بر دهان ما

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 3 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 83

بازی برد- برد را که برد

  بازی برد- برد را که برد روز اول که وارد شرکت نوکیا شدم سرضرب یک گوشی موبایل ساخت همان کمپانی و یک دستگاه لپ‌تاپ از برندی که با کمپانی قرارداد جهانی داشت (لنوو) دریافت کردم و رفتم سر کارم. بعد فهمیدم شرکت هزینه قبض‌های موبایل‌مان (شامل تماس‌های شخصی) را پرداخت می‌کند که برایم جالب بود. البته این پرداخت دارای سقفی بود که مدیر مستقیم هر شخص آن را تایید می‌کرد ولی من شخصا به یاد ندارم آن سقف را پر کرده باشم. البته در کنار جذابیت این امتیاز، گاهی هم تماس‌های کاری در بعد از ساعت کار یا تعطیلات آخر هفته پیش می‌آمد (با توجه به اختلاف ساعت‌های برخی دفاتر شرکت در اروپا و عدم تطابق تعطیلات آخر هفته). کمی بعد وقتی اتصال به اینترنت از روی موبایل رایج شد با استفاده از قرارداد بین‌المللی شرکت با مایکروسافت می‌توانستیم ایمیل‌های شرکت را هم با مایکروسافت اکسچنج به صورت پوش ایمیل ( Push Email) روی گوشی‌هایمان دریافت کنیم. این مساله خیلی کار ما را راحت می‌کرد چراکه از رسیدن هر ایمیل حتی زمانی که در جلسه‌ای خارج از دفتر بودیم هم آگاه می‌شدیم. شب ها و در آخر هفته در منزل هم ایمیل‌های کاری می‌رسید و اگر فوری بود می‌توانستیم

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 3 جهان ضد خاطرات صفحه 110

قسمت سوم

از آبان تـــــــا بنگلور

باردوم بود که خواهش می‌کردم جمله آخرش را تکرار کند. اگر برای فهمیدن جمله‌های قبلی یک بار تکرار کافی بود، این جمله آخر را فهمیده بودم اما معنی‌اش را باور نمی‌کردم.آن روز وقتی از در مرکز تحقیقات در امیرآباد شمالی بیرون زده بودم حدود نیم ساعت برای ترافیک تهران ۲۱ سال پیش کافی بود تا با چند کورس تاکسی از آنجا به خیابان آبان برسم. در آن دوره در مرکز تحقیقات مخابرات روی بهینه‌سازی فیلترهای رادیویی کار می‌کردم. کاری پاره‌وقت روی پروژه‌ای بی‌عجله که می‌شد خیلی خونسردانه و سر فرصت مدار فیلترها را با زبان مطلب شبیه‌سازی و با تغییر مقادیر مدارها خروجی را بهینه کرد. در یکی از خیابان‌های شرقی غربی که آبان را به ویلا وصل می‌کرد ساختمان یکی از شرکت‌های معظم نرم‌افزاری آن روزها یعنی ایران ارقام قرار داشت. از در نگهبانی به اتاق دکتر عبدالله زاده (استادی فراموش‌نشدنی در کل دوران تحصیلم) در یکی از طبقات هدایت شدم؛ جایی که مرا به قائم‌مقام شرکت معرفی کرد. یکی از دانشجویان فوق لیسانسش بودم که قصد همکاری در پروژه‌های نرم‌افزاری آن شرکت به صورت پاره‌وقت را داشت. سپس با هم به سایت اینفورمیکس شرکت در همان طبقه رفتیم. دورتادور برنامه‌نویسان مشغول بودند. یک هندی سیه‌چرده ریزنقش با لبخند

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 4 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 85

خوشا به حال اشیا

   خوشا به حال اشیا گویا انسان همیشه علاقه نهفته‌ای به ساخت چیزهایی داشته است که قابل برنامه‌ریزی باشند و بتوانند خودشان کاری را انجام دهند. شاید این تمایل ریشه در تنبلی انسان داشته است، شاید هم در عشق او به خلق کردن؛ چراکه وقتی ابزاری یا دستگاهی به صورت خودکار عمل می‌کند انگار شکلی از پویایی و زنده بودن را ارائه می‌دهد. از نگاه یک ناظر بیرونی به نظر می‌آید دستگاه خود به خود فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد. این انسان ابزارساز در ادامه علاقه‌اش به ساخت دستگاه‌هایی که در هر یک به نوعی سطحی از هوش انسانی را شبیه‌سازی می‌کرد، ابزار پردازش‌گری ساخت که شاید نقطه عطفی در خلق مصنوعی هوش خود بود. آن ابزار به مرور تکامل یافت و کم‌کم نام کامپیوتر به خود گرفت. کامپیوترها رفته‌رفته از لحاظ سخت‌افزاری پیچیده‌تر شدند و همین باعث شد بتوان آنها را هوشمندانه‌تر برنامه‌ریزی کرد. سال‌ها گذشت و به تدریج بشر توانست در بسیاری از حوزه‌های زندگی خود این هوشمندی مصنوعی را جاری سازد. تا امروز که به دنبال آن است که شهرها را هوشمند کند. در چنین شهرهایی همه عواملی که به نوعی در سبک زندگی انسان دخالت دارند با هم به یک هماهنگی زیرکانه می‌رسند. گویا شهروندان دیگر

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 4 جهان ضد خاطرات صفحه 108

قسمت چهارم

ستاره‌های من و گیتس

بعدها از مجتمع عریض و طویلی که کنار کوچه رشت ساخته و به پلی‌تکنیک اضافه شد، بخشی هم به دانشکده برق تعلق گرفت اما ما در همان ساختمان کوچک قدیمی دانشکده که از قبل از انقلاب مانده بود، درس می‌خواندیم. در دو سمت راهروی تنگ و تار طبقه سوم (و آخر) اتاق اساتید قرار داشت و من تا یکی دو ترم بعد که فارغ‌التحصیل شدم (سال ۷۰) اکراه داشتم به آن طبقه بروم مبادا او را ببینم. استاد عزیز درس ماشین‌های الکتریکی۳ وقتی لیست نمرات را پشت در اتاقش زده بود، ستاره‌ای زشت مقابل نمره افتضاح من یعنی ۱۲ جا خوش کرده بود. پانوشت پایین لیست برای ستاره می‌گفت:«این دانشجو این درس را نفهمیده!» به هر حال این نظر او بود و محترم هر چند برای من ناخوشایند؛ بازخوردی ویژه از یک استاد به دانشجو درباره درک یک درس. چشمانم به جمال ستاره اول اما چند ترمی قبل‌تر روشن شده بود؛ در کارنامه آخر ترم کنار صفر درس نقشه‌کشی صنعتی. درسی که حذفش کرده بودم اما روحم بی‌اطلاع بود از اینکه نمی‌توان درس عملی را حذف کرد. خوب یادم است که دو سه ماهی رفتم و آمدم تا توانستم آن لکه ننگ را از کارنامه‌ام حذف کنم. کار سختی بود

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 5 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 107

بازی با توپ محتوا

بازی با توپ محتوا

  بازی با توپ محتوا بعضی آدم‌ها خیلی پرسر و صدا هستند. دائم چیزی تعریف می‌کنند. گویا گوش مجانی می‌خواهند. اگر بخواهید چیزی بگویید به شما مجال نمی‌دهند. اینها معمولا حوصله سر برند. ما یا از آنها فرار می‌کنیم یا اگر ناگزیر از همنشینی با آنها باشیم فقط اصواتی را می‌شنویم بی‌آنکه بتوانیم یا حتی بخواهیم معنی آنها را درک کنیم. این بندگان خدا کلی هم انرژی صرف می‌کنند برای جلب توجه ولی هر چه بیشتر می‌کوشند کمتر موفق می‌شوند. حالا اگر این آدم پرحرف سوژه‌اش خودش باشد و مرتب از خود، فضایل و دستاوردهایش تعریف کند، اوضاع بغرنج‌تر می‌شود. بی‌شک دیگر طاقت مواجهه با او را نخواهیم داشت و فرار را بر قرار ترجیح می‌دهیم اما چه نازنینند آنهایی که سر و صدایشان بی‌اندازه و بیجا نیست. آنها گوش شنوایی دارند برای حرف‌های شما؛ معمولا حرف‌شان خریدار دارد. اگر حرفی بزنند ورد کلام‌ها می‌شود. بی‌آنکه در بوق و کرنا راجع به خود وراجی کنند، اگر هم چیزی برای ارائه دارند آن را صاف و ساده در اختیار دیگران قرار می‌دهند. از آنجا به بعد این اطرافیان هستند که راجع به دستاوردشان با هم گفت‌و‌گو می‌کنند. این افراد اگر این ویژگی جذاب و تاثیرگذاری درگیرکننده خود را تقویت کنند، حتی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 5 جهان ضد خاطرات صفحه 134

قسمت پنجم

همه مــــــردان دوم

-«طرف این‌کاره نیست… یعنی اصلا نمی‌دونه با کارفرما چجوری طرف شه؟…»-«فقط کارفرما نیست… تو کارگاه هم هر بار می‌ره، بعدش دیگه نمی‌شه پرسنل رو جمع کرد…»-«می‌گم می‌خواین یه زنگ به خود مهندس بزنیم؟!»– «نه بابا! اون بدبخت از اون ور دنیا کاری از دستش برنمیاد… تازه می‌دونین که مهندس این بابا رو حسابی قبول داره»– «راست می‌گه، اگه قبول نداشت که قائم‌مقامش نمی‌کرد…»و این دیالوگ مهندسان و مدیران پروژه‌های شرکت بود در مورد جانشین مدیرعامل. کسی که همکلاسی دانشگاه و دوست قدیمی مهندس سعید مدیرعامل شرکت بود که از چند ماه قبل او را به شرکت دعوت کرده و به عنوان نفر دوم برگزیده بود. تا زمانی که خود رئیس حضور داشت او به خوبی توانست نقش یک نفر دوم را ایفا کند. یک مکمل تمام‌عیار که به خوبی خلاءهای مدیریتی رئیس را پر می‌کرد، گاهی مانند یک کاتالیزور فرآیندهای لاینحل مدیریتی را سامان می‌داد و گاهی مثل یک بازیکن بدون توپ باعث بازی‌سازی و حرکت رو به جلوی شرکت از مسیرهایی نو بود. اما همین که مدیرعامل جهت آغاز روند مهاجرتی خود مجبور به ترک چندین‌ماهه شرکت شد، به یکباره همه چیز دگرگون شد. بازوبند کاپیتانی بر بازوی آقای جانشین زار می‌زد. گویا گرانیگاه شرکت از دست رفته بود.

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 6 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 108

نگاهی به حال و آینده مدیران ارشد آی تی در جهان

این مدیران فناور

   ارشدیت در آی‌تی «زنگ بزنین مهندس فلانی بیان!» سال‌ها این جمله‌ای بود که معمولا وقتی کارمان گیر می‌کرد با کلافگی به منشی شرکت می‌گفتیم. اگر محل کارمان عوض می‌شد نامی که جای فلانی می‌گذاشتیم تغییر می‌کرد اما جمله به همان شکل و در همان موقعیت تکرار می‌شد. همیشه ساعتی بعد جوانی کیف به دست از راه می‌رسید. خیلی کم‌حرف و سر به زیر سرش به کارش گرم می‌شد و چیزی نمی‌گذشت که دوباره همه چیز درست می‌شد. در سال‌های دور یا شبکه کابلی شرکت مشکلی پیدا کرده بود یا کامپیوتر دسکتاپی بالا نمی‌آمد، شاید هم پرینتر شبکه بازی درآورده بود. در سال‌های نزدیک هم از کار افتادن شبکه داخلی بی‌سیم یا یکی از لپ‌تاپ ها مشکل‌ساز می‌شد و در سال‌های باز هم نزدیک‌تر، کندی اینترنت و کار نکردن ایمیل و سودای خامی که مشکل از داخل شرکت است…. که البته اغلب نبود و نیست! به هر حال این ناجی همیشگی که مثل یک تعمیرکار زبردست حاضر می‌شد و یک‌تنه گره از مشکلات آی‌تی ما باز می‌کرد، همان مسوول آی‌تی پاره‌وقت شرکت بود. بیشتر از پاره‌وقت هم به او نیازی نبود یا دست‌کم تصور بر این بود که نیازی نیست. هر چه فناوری پیشتر رفت، کسب و کار هم بیشتر

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 6 جهان ضد خاطرات صفحه 134

قسمت ششم

کهنه‌کاران نواندیش

تا همین پارسال هم که به دیدنش رفته بودم، اثری از آثار کامپیوتر روی میز کارش ندیدم. در تمام سال‌هایی هم که در آن شرکت مهندسی کار می‌کردم هرگز کامپیوتری روی میز یا در اتاق کارش ندیدم. بخش‌های فنی و مالی کم و بیش همگام با رشد متوسط کاربرد کامپیوتر کارهایشان را مکانیزه می‌کردند اما آقای مدیرعامل و صاحب شرکت همچنان جای کامپیوتر روی میزش خالی بود. در آن روزهای دور که تب کامپیوتر بالا گرفته بود و هر دکان و حجره‌ای هم حداقل یک دسکتاپ ایکس‌تی داشت، بالاخره طاقت نیاوردم و یک بار از آقای مدیرعامل پرسیدم:«آقای مهندس شما نمی‌خواین با کامپیوتر کار کنین؟» نگاه معنی‌داری کرد و گفت:«این لوس‌بازی‌ها از ما دیگه گذشته… همین که برای مالی و فنی شرکت کامپیوتر خریدم بسه…» وقتی خود من که در دانشگاه اولین تجربه برنامه‌نویسی‌ام را با کارت پانچ و روی مین فریم از سر گذرانده بودم و تازه یکی دو سال بعد از آن اولین مدل‌های پی‌سی از راه رسیدند، خوب می‌فهمیدم آقای مدیرعامل که کم و بیش ۱۵ سالی از من زودتر دانشگاه رفته بود، چه مقاومت یا ترسی از کار با کامپیوتر داشت. البته همه آدم‌ها مثل هم نیستند. در همان روزها که در آن شرکت مهندسی مشغول

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 7 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 106

بازخوانی پرونده پرفراز و نشیب هوش مصنوعی

درآرزوی شباهتی انسانی

  مساله هوش است، طبیعی یا مصنوعی فکر کنم اولین باری که برنامه‌ای نوشتم و اجرا شد، به زبان بیسیک بود و روی کمودور ۶۴٫ حس اینکه به یک ماشین دستورالعمل‌هایی هر چند ساده بدهی و شاهد اجرای اتوماتیک آن باشی، هم عجیب بود هم شیرین. بعدها وقتی وارد دانشگاه شدم اولین درس برنامه‌نویسی با زبان فرترن چهار، آن هم روی مین‌فریم، شاید جایی بود که فهمیدم قضیه برایم جدی است. سال دوم که درس‌های تخصصی دانشکده شروع شد همزمان بود با ورود پی‌سی و همه‌گیرتر شدن کار با کامپیوتر. فهمیدن اینکه تب کامپیوتر زودگذر نیست کار سختی نبود پس بسیاری از دانشجویان رشته‌های مختلف فنی از منظر آینده‌نگری و بخشی از آنها هم از روی علاقه خود سعی می‌کردند هر چه بیشتر خود را با این ابزار جدید و کاربردهای آن درگیر و آشنا کنند. یکی از جذابیت‌های رشته من یعنی برق- قدرت، این بود که دامنه گسترده‌ای از دروس جنبی اجباری و اختیاری داشت که هر یک سر از دانشکده دیگری درمی‌آورد؛ از اقتصاد مهندسی و تحقیق در عملیات در دانشکده صنایع گرفته تا استاتیک و مقاومت مصالح و دینامیک در دانشکده عمران و نهایتا ترمودینامیک و دینامیک در دانشکده مکانیک. درس‌هایی هم در حوزه کامپیوتر بود که

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 7 جهان ضد خاطرات صفحه 134

قسمت هفتم

نیروهای واکنش غیرسریع

روزی در هفته پیش وقتی مشغول خرید یک کیلو از علایق جاودانه زندگی‌ام، یعنی شیرینی بودم، زنگ موبایلم به صدا درآمد. دوست و همکارم بود و اطلاعاتی راجع به پروژه مشترک قبلی‌مان لازم داشت که قول دادم در ایمیلی برایش بفرستم. گفت موضوع دیگری هم هست اما مکثی کرد و بلافاصله گفت ترجیح می‌دهد زمانی که در دفتر شرکت یکدیگر را دیدیم گپ بزنیم. فردای آن روز که به دفتر رفتم در بین کارها راجع به موضوع سوال کردم. گفت حرف می‌زنیم. حس کردم راجع به اصل یا شکل طرح آن هنوز مطمئن نیست. من هم اصلا اصرار نکردم. احساس کردم مساله‌ای چالشی است و مدت‌هاست دیگر می‌دانم هیچ وقت برای طرح و بحث در مورد این جور چیزها دیر نمی‌شود.در سال‌های دور بارها شده بود در شرکت‌هایی که در آنها کار می‌کردم در جلسات داخلی یا نشست‌ها با کارفرمایان یا مشتریان عجولانه چیزی را مطرح کرده بودم. یا اینکه کسی چیزی گفته بود که به مذاقم خوش نیامده بود و سرضرب جوابش را داده بودم. فکر می‌کردم باید سریع به طرفم بفهمانم که می‌فهمم! فکر می‌کردم اگر سریع جوابی دندان‌شکن ندهم بعدا پشیمان خواهم شد اما طنز تلخ این بود که اتفاقا این عکس‌العمل‌های شتابزده بود که شاید مطمئن‌ترین

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 28 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 115

مروری بر مفهوم اعتماد در تجارت الکترونیکی

میزان فشار آن کلیک نهایی

جک ما، موسس و مدیرعامل افسانه‌ای علی‌بابا و ثروتمندترین شهروند چینی می‌گوید:«ما هر روز ۶۰ میلیون تعامل یا تراکنش کامل داریم. مردم همدیگر را نمی‌شناسند. من شما را نمی‌شناسم، محصول را برایتان می‌فرستم، شما من را نمی‌شناسید، پول را برایم منتقل می‌کنید.» هر چند این جمله‌ صاحب بزرگ‌ترین نهاد فروش آنلاین -که حالا حتی بزوس و آمازونش را هم پشت سر گذاشته- را می‌توان کنایه‌ای مغرورانه به موفقیت خودش تلقی کرد اما می‌تواند یادآور لحظه‌ای در ذهن ما خریداران آنلاین نیز باشد؛ همان لحظه تردیدآمیز که پس از ورود، اطلاعات کارت بانکی‌مان را در فیلد مورد نظر برای یک خرید آنلاین وارد کنیم، می‌خواهیم آن کلیک نهایی را انجام دهیم. شما را نمی‌دانم اما من هر بار در این لحظه از خودم می‌پرسم که چرا باید به کاری که می‌کنم اطمینان داشته باشم؟ اینکه خریدی که می‌کنم واقعی است یا نه و آیا کالای مورد نظر به دستم خواهد رسید یا نه پیشکش، مهم‌تر آن است که اطلاعات حساب بانکی‌ام محفوظ بماند. کابوس اصلی آن است که مدتی بعد پیامکی دریافت کنم که نشان از خالی کردن حقیقی حسابم به نقطه‌ای نامعلوم در فضای نامعلوم‌تر مجازی باشد. این کابوس هیچ وقت تاکنون به واقعیت نپیوسته است اما از قدیم گفته‌اند

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 28 جهان ضد خاطرات صفحه 143

قسمت بیست و هشتم

پاییز که آمد او رفت

کسانی که این سلسله یادداشت‌ها را دنبال کرده باشند می‌دانند که در هر شماره یکی از خاطره‌های کاری‌ام را با آنها در میان گذاشته‌ام؛ خاطره‌ای که در آن همیشه شخص سومی به عنوان کاراکتر اصلی و مدلی از یک بیزینس‌من یا مدیر کسب و کار، با خود چیزی داشته که در یادم مانده است. آن چیز یا ویژگی، وجه تمایز او با سایر همکاران در آن محیط کاری مورد نظر بوده است (از بازخوردهایی که این یادداشت تاکنون برایم داشته یکی شاید تعجب خوانندگان از تعدد و تنوع همین محیط‌های کاری من بوده است که البته لزوماً به آن افتخار نکرده و به همه توصیه نمی‌کنم). به هر حال ویژگی‌های بارز آن مدیران آن‌قدر برایم ماندنی بوده است که این خاطره‌بازی با طعم کسب و کار تا این شماره بیست و هشتم افتان و خیزان با من و شما پیش بیاید. اما همین‌جا به تمام دوستانی که در شماره‌های قبلی احساس کردند یا تصور کردند که از دل آن خاطرات قدیمی، نکته‌ای هر چند کوچک در حوزه مدیریت، کسب و کار، بازاریابی و غیره برای خود کنار گذاشته‌اند، این مژده یا هشدار را می‌دهم که اگر به همین امید این سطور را دنبال می‌کنند، هیچ چیز عایدشان نمی‌شود. چرا که

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 8 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 105

پرونده مدیریتی برترین رهبر کسب و کار جهان

مکتب بزوسیسم

  چرا  بزوس می‌گویند او در جلسات مدیریتی همیشه یک صندلی را خالی نگه می‌دارد. اشتباه نکنید راجع به یکی از مدیرهای وطنی حرف نمی‌زنیم! صندلی خالی را برای مشتری در نظر می‌گیرد چرا که او به وسواس در مورد مشتری‌مداری معروف است. حتی عده‌ای را موظف می‌کند تا آموزش ببینند و در جلسات به عنوان وکیل مشتری از حقوق و تجربه‌اش با محصولات و خدمات شرکت دفاع کنند. در دورانی که در هر جلسه کاری حتی ساده‌ترین حرف‌ها را با اسلایدهای پرزرق و برق پاورپوینت می‌زنند، روشی که او در شرکت جا انداخته تهیه متنی شش صفحه‌ای توسط برگزارکننده جلسه راجع به موضوع ملاقات و اهداف آن است که همه حضار وقت دارند در ابتدای جلسه چند دقیقه‌ای را به خواندنش مشغول شوند و بعد دیگر مباحثه است بر سر موضوع. اگر همه اینها برای عجیب بودن این مدیرعامل کافی نیست این را هم اضافه کنید که مدیران شرکتش موظفند سالیانه یکی دو روزی را روی صندلی کال سنتر یا همان خدمات به مشتری گذرانده و از طریق تلفن و بی‌واسطه به کاربران پاسخگو باشند. او را نه فقط به دلیل آنکه در رنکینگ معتبر اچ‌بی‌آر (پس از جابز مرحوم) به‌عنوان برترین مدیرعامل زنده دنیا شناخته شده است و

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 8 جهان ضد خاطرات صفحه 134

قسمت هشتم

کاسبی‌های دورهمی

در بین آنهایی که در ایستگاه خودشان را به زور وارد واگن مترو می‌کردند، یک جفت چشم آشنا دیدم. او هم مرا دید و به زور و در میان بد و بیراه مسافران ساردینی راه را باز کرد و به من رسید. هومن از فامیل‌های دورمان است. خبر داشتم مدتی است کاسبی‌اش را جمع کرده. چند سالی با باجناقش، که از دوستان قدیمی‌اش هم بود، بوتیکی را در یکی از مراکز خرید شمال شهر راه انداخته بودند و کارشان هم حسابی گرفته بود اما به تازگی با هم به مشکل خورده و جمعش کرده بودند. بعد از احوالپرسی‌های اولیه خودش سر صحبت را باز کرد و ماجرا را تعریف کرد. وقتی داشت از مشکلات کاسبی خانوادگی‌شان تعریف می‌کرد رفتم به سال‌ها پیش…دانشجو که بودم در یک کارخانه تولید رنگ‌های ساختمانی کار می‌کردم. شرکتی نقلی بود که با یکی از اقوام‌مان زده بودیم. شور و حال جوانی آن روزها من را وا می‌داشت غروب‌ها خودم داخل پاتیل‌های غول‌آسای میکسر شوم و دیواره آنها را با تینر بسابم. از آن کارهای به شدت خطرناک و احمقانه‌ای که حالا دیگر فکرش را هم نمی‌توانم بکنم. اما شرکت دوام چندانی نیافت. اختلاف‌هایی پیش آمد و خانواده ما و آن فامیل عزیزمان می‌بایست بین رابطه

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 9 جهان ضد خاطرات صفحه 134

قسمت نهم

پورسانتــــــــسیون

یکی از دوستان سفرکرده اخیرا چند روزی از آن‌ور دنیا آمده بود تا بعضی کارهای نیمه‌کاره‌اش را انجام دهد و این بار برود که برود. یک روز عصر با او و بقیه بچه‌های قدیمی در کافه‌ای دور هم جمع شدیم. این‌جور گپ زدن‌ها معمولا یک سویش به مرور خاطرات قدیمی و تکراری می‌گذرد. هر چقدر تکراری‌تر بهتر. بحث رفت و رفت و رسید به ماجرای یکی دیگر از دوستان قدیمی‌مان که او هم مدتی است جلای وطن کرده و این‌طور مواقع کسی که غایب باشد بهترین سوژه است. او چندین سال مدیرعامل و همه‌کاره نمایندگی یکی از برندهای معروف دیجیتالی بود و همه در مورد موفقیت بی‌چون و چرای آن شرکت در زمان مدیریتش هم‌نظر بودند. اما چیزی که موجب اختلاف نظر در بین دوستان بود، این بود که گفته می‌شد او با طرف‌های قرارداد شرکت، ماجراهایی داشته. گفته می‌شد از توزیع‌کنندگان داخلی گرفته تا فروشگاه‌های اصلی و از مراکز خدمات پس از فروش گرفته تا آژانس‌های تبلیغاتی، هر یک به نوعی در بخشی هر چند اندک از سود خود، او را نیز شریک می‌کردند. اینجا دوستان به دو گروه تقسیم می‌شدند. یک عده می‌گفتند این کار به هر حال خیانت به محلی است که شخص از آنجا حقوق می‌گیرد

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 10 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 113

مروری بر روند تصویرسازی داده ها در جهان کسب و کار

کشف معانی

    آیا نامبرهایتان را می‌فهمید؟ هر چند پاورپوینت بازی در کسب و کارهای وطنی ما مثل خیلی چیزهای دیگر تبدیل به مُد شده و گاهی هم البته ابزاری برای خودنمایی و دلفریبی مشتریان کاری، اما باز هم معتقدم داشتن چند اسلاید متوسط به بالا در یک جلسه کاری شاید بهتر از نداشتنش باشد. اینکه انسان اصولا مفاهیم تصویری را بهتر از متن و گفتار درک می‌کند به کنار، اما ساختن چند اسلاید خوب که دو سه نمودار قابل قبول را هم یدک بکشد به هر دردی نخورد دست‌کم باعث می‌شود سازنده‌اش قبل از جلسه کمی به چیزهایی که می‌خواهد بگوید فکر کند و داده‌هایش را زیر و رو کند. زمانی مدیری داشتم که دائم در دفتر شرکت راه می‌رفت و به جان دیتا آنالیست شرکت که وظیفه‌اش تحلیل اطلاعات جمع‌آوری‌شده از بازار بود غر می‌زد. مدیر شفیق‌مان که سال‌ها آن سوی آب‌ها درس خوانده بود (و البته علاقه داشت این را دائم یادآوری کند) مرتب به تحلیلگر بیچاره‌مان می‌گفت:«تو نامبرهات رو بلدی؟ نه! اونها رو نمی‌فهمی. درک‌شون نمی‌کنی.» هر بار این را می‌گفت تحلیلگر ما حرص می‌خورد و ما می‌خندیدیم. البته تردید دارم خود مدیرعامل محترم هم نامبرها را می‌فهمید اما اصل حرفش درست بود. او می‌خواست بگوید با

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 10 جهان ضد خاطرات صفحه 138

قسمت دهم

سین مثل سدشکن

گاهی ما آدم‌ها با زدن یک حرف خیلی روی هم تاثیر می‌گذاریم. گاهی هم با نزدن یک حرف. شاید هم با جا انداختن یک حرف. مثل حرف «س» در کلمه آخر ضدخاطرات شماره قبل که به هر دلیلی جا افتاد و کل قافیه پاراگراف آخر را که قرار بود با نام آن یادداشت پیوند بخورد، بی‌رمق کرد. وقتی که نسخه چاپ‌شده را دیدم کلی عصبانی شدم. عصبانیتی که البته به خنده ختم شد. خنده‌ام از سر این بود که چرا بعضی از ما آدم‌ها هر چقدر انرژی می‌گذاریم آخر سر نتیجه آنی نمی‌شود که می‌خواهیم. در آن حال میان خنده و خشم یاد دوست قدیمی‌ام افتادم. مهران چهار پنج سالی از من بزرگ‌تر است. او فارغ‌التحصیل مهندسی صنایع از دانشگاه شریف و فوق‌لیسانس جامعه‌شناسی از دانشگاه تهران است. اما در طول این سال‌های دور و درازی که می‌شناسمش هیچ‌وقت نتوانستم بفهمم شغلش چیست؛ از کار کردن در شرکت‌های مهندسی نفت و گاز به عنوان مدیر پروژه گرفته تا کارهای تحقیقاتی در پروژه‌های مرکز آمار ایران که البته اینها عجیب نیست، چرا که به رشته‌های تحصیلی‌اش مربوط می‌شود. اما او به کلکسیونی از کارهای به ظاهر بی‌ربط هم مشغول بوده و هست. مثلا چندین سال در شیفت شب یک آژانس به

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 11 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 119

نگاهی به صنعت فناوری‌های پوشیدنی

لباسی نشان آینده آدمیت!

  پیشگامان، مقلدان و خرگوش‌ها می‌خواستم این یادداشت را با یک تجربه شخصی شروع کنم. قصد داشتم از حس خوبم وقتی آی‌پد نانو را درون بازوبندش قرار می‌دهم و برای دویدن بیرون می‌روم حرف بزنم. اینکه در حین دویدن، هم به موسیقی مورد علاقه گوش می‌کنم و هم با اپلیکیشن فیتنس (fitness) شرکت نایک، امکان برنامه‌ریزی و ثبت پارامترهای فعالیت خود را دارم، به ویژه وقتی ابزارک مورد نظر را به نوعی به تن کرده‌ام. که این همان حس پوشیدن فناوری است. تازه آی‌پد نانو در بازوبند در مقابل هزار و یک ابزارک پوشیدنی جدیدتر خیلی هم چیز مدرنی نیست. به هر حال دو دلیل باعث شد از آن صرف نظر کنم؛ یکی هوای آلوده‌ای که این روزها هر ورزشی را تبدیل به یک نقض غرض می‌کند، دوم خبری بود که در آخرین لحظه رسید. اینکه سامسونگ در حال ساخت عینک هوشمند خود به نام گلکسی گلس (Galaxy Glass) است و آن را در سپتامبر همین سال در نمایشگاه IFA در برلین رونمایی خواهد کرد. تصاویری که از طراحی احتمالی این محصول به بیرون درز کرده حاکی از آن است که بسیار شبیه عینک گوگل (Google Glass) است، قابلیت‌های آن هم همچنین. مدتی است گفته می‌شود اپل در حال کار

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 11 جهان ضد خاطرات صفحه 145

قسمت یازدهم

خروس های با محل

در مهمانی‌های دورهمی که با بچه‌های قدیمی دانشگاه داشتیم، این زن و شوهر همیشه دیر می‌رسیدند. یکی دوتا از بچه‌ها می‌گفتند تقصیر نرگس است که نمی‌تواند به موقع حاضر شود. برخی هم می‌گفتند کامیار دیر از سر کار برمی‌گردد. بعضی از دوستان هم معتقد بودند آنها دیر نمی‌رسند، بلکه دیر می‌آیند، برای جلب توجه یا به هر دلیل دیگری. به هر حال مهمانی بود و شاید خیلی اتفاق خاصی نمی‌افتاد. آنها همیشه در حلقه دوستان ماندند و هنوز هم به مهمانی‌ها دعوت می‌شوند، و هنوز هم خیلی دیر می‌آیند. مخصوصا وقتی این دورهمی‌ها در رستورانی برگزار شود این وقت‌نشناس ی‌ها آزاردهنده می‌شود، به ویژه برای کسی مثل من که همیشه سر وقت هستم. یک چیزهایی به درست یا غلط توی خون آدم است. این وسواس به موقع رسیدن من هم از همان‌هاست. از پدرم به ارث برده‌ام. او هم همیشه حساسیت زیادی در رسیدن به‌موقع به قرارهای کاری‌اش داشته و دارد. بارها شده وقتی طرف‌های کاری‌اش دیر سر قرار آمده‌اند، او را ندیده‌اند، چرا که او محل را ترک کرده است. اما وقت‌شناس بودن در این دیار عذابی دردناک است چرا که شاید مشکل اصلی فقط وقت‌نشناسی نیست، بلکه سر تعریف وقت‌شناسی هم اختلاف است. یادم می‌آید وقتی در یک

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 12 جهان ضد خاطرات صفحه 134

قسمت دوازدهم

مکتب کاری

۱- سال‌ها پیش یکی از همکلاسی‌های دانشگاه به محض فارغ‌التحصیلی کار در یک شرکت ساختمانی را شروع کرد. در همان سال‌ها هر وقت دورهمی داشتیم راجع به شغل جدیدش با من حرف می‌زد. می‌گفت مدیرعامل آن شرکت جمع اضداد است. از یک طرف مثل همه پیمانکاران به دنبال آن است که تا ریال آخر صورت وضعیت خود را دریافت کند (اگر بیشتر هم شد بهتر!) و از طرف دیگر به هیچ‌وجه از کیفیت کار کم نمی‌گذاشت. مورد دوم البته چیزی نیست که هر پیمانکاری به آن تن دهد. در حقیقت آن آقای مهندس مدیرعامل، اصلی داشت که در آن کیفیت و رعایت استانداردها حرف اول را می‌زد. از همه مهندسان و تکنسین‌های پروژه‌هایش می‌خواست اصول فنی را در بالاترین درجه ممکن رعایت کنند و هرگز از مصالح کم نگذارند. سال‌ها گذشت و این دوست ما در همان شرکت کار کرد. حالا که به او نگاه می‌کنم انگار چیزی از سبک کاری آقای مدیرعامل در او و نگاهش به کار به جای مانده است؛ کسی که کیفیت را فدای کمیت نمی‌کند. ۲- به تازگی مشغول راه‌اندازی یک پروژه کاری بودم. در روزهای اول که به سر و سامان دادن تیم اجرایی و آشنا کردن آنها با مراحل می‌گذشت، گاهی حرف‌ها و

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 13 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 105

نگاهی به حال و آینده فناوری واقعیت افزوده

دلدادگی افزوده

بعد از اینکه یکی دو تا ایمیل را روی موبایل چک کردم و به یکی از آنها جواب دادم، حالا قهوه فرانسه‌ام روی میز است. گارسون لبخندی می‌زند و می‌رود. سرم را که بلند می‌کنم در میز سمت راستی مرد جوانی مشغول کار با موبایلش است. لازم به فضولی نیست چون روی صفحه پنج اینچی گوشی هوشمندش معلوم است که روی فورسکوئر، چک‌این می‌کند. در میز سمت چپ مرد و زن جوانی نشسته‌اند. با هم حرف نمی‌زنند. زن با موبایلش بازی می‌کند و مرد که پشتش به من است از صفحه‌نمایش تبلتش می‌توان دید که اینستاگرامش را چک می‌کند. مشتری دیگری هم سر و کله‌اش پیدا می‌شود. او یک مشتری جدید است چون وقتی گارسون سمتش رفت قبل از هر چیز پسورد وای‌فای کافه را پرسید. یاد حرف یکی از دوستانم می‌افتم که می‌گفت:«کافه که سهله! تازگی‌ها مردم مهمانی هم می‌رن اول پسورد وای‌فای رو می‌پرسن!» ابزارهای موبایل تبدیل به یار همیشگی انسان امروز شده‌اند. شاید آنهایی که معتقدند انسان امروز همیشه تنهاست باید در نگاه خود بازنگری کنند. شاید هم حق با آنهاست. کسی که در کافه، در مهمانی و حتی در خانه و کنار همسر خود معتاد استفاده از اپلیکیشن‌های روی ابزارک‌هایش است، شاید واقعا همیشه تنهاست. در

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 13 جهان ضد خاطرات صفحه 134

قسمت سیزدهم

در رثای پهلوان مرده

وقتی چندی پیش روز اجرایی شدن قرارداد خرید واحد موبایل نوکیا توسط مایکروسافت فرا رسید، در کنار تمام تحلیل‌های ریز و درشتی که در رسانه‌های جهان و کشورمان دیده می‌شد، چیزی دیدم که بیش از همه توجهم را جلب کرد و آن عکسی بود که یکی از قدیمی‌ترین همکاران فنلاندی‌ام که سال‌هاست در دفتر منطقه‌ای دوبی کار می‌کند، روی صفحه فیس‌بوکش قرار داده بود. او در آن عکس همه کارت‌های پرسنلی‌اش را طی ۱۵ سال کار در شرکت نوکیا کنار هم قطار کرده بود. لوگوی نوکیا روی در بالای آن کارت‌ها ثابت بود و چهره او در عکس‌ها هر بار جاافتاده‌تر شده بود. اما کنار این صف کارت‌ها کارت جدید خودنمایی می‌کرد؛ جدیدترین عکس او زیر لوگوی مایکروسافت. وقتی برندی نزول می‌کند مانند آن افتاده‌ای است که گاهی آنهایی که از کنارش رد می‌شوند لگدی هم نثارش می‌کنند. در این شرایط ذکر برتری‌ها و ویژگی‌های آن برند کاری است دشوار؛ هم برای گوینده و هم شنونده. اما دیدن عکس این کارت‌های پرسنلی ناخودآگاه من را واداشت تا یک بار دیگر خاطرات ۱۰ سال کار خودم را با این برند مرور کنم و ویژگی‌های منحصربه‌فرد ساختار و روش کار واحد ارتباطات این برند را یک بار دیگر به یاد آورم.از آن

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 14 جهان ضد خاطرات صفحه 133

قسمت چهاردهم

امان از این ریزمدیران

همه چیز آماده بود. بچه‌های شرکت تا نیمه‌شب قبل در محل مراسم، چیدمان را انجام داده بودند. آرایش سن و جانمایی سالن و محل نشستن مهمانان و سخنرانان در محل پرسش و پاسخ دقیقا مطابق طرح تاییدشده کارفرما بود. ساعت سه بعدازظهر بود و ساعت ورود مهمانان هفت. همه بچه‌ها استرس داشتند. من هم همین‌طور. برگزاری خوب این مراسم مهر تاییدی بود بر ادامه همکاری آن شرکت بین‌المللی با آژانس روابط عمومی ما. قبل از آن یکی دو کار را پروژه‌ای برایشان انجام داده بودیم و این مراسم می‌توانست نقطه تصمیم‌گیری آنها برای بستن قرارداد با ما باشد. ساعتی گذشت و مدیر منطقه‌ای شرکت کارفرما که همان صبح به تهران رسیده بود وارد محل مراسم شد. به استقبالش رفتم و از در ورودی مجتمع تا سالن از جزییات و آماده بودن همه چیز برایش گفتم. همین که وارد سالن شدیم چرخی در آن زد و رفت مقابل سن ایستاد و مثل جراح مغزی که به اسکن یک بیمار نگاه می‌کند، خیره ماند. بعد شروع کرد به دستور دادن. این را ببرید آنجا. آن را بیاورید اینجا. آن میز را بچرخانید به این سمت. این یکی را به آن سمت… وقتی می‌خواست جانمایی سالن و میزها را تغییر دهد، من یادآوری

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 27 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 111

نگاهی به خدمت فناوری آی‌سی‌تی به بهداشت عمومی

فنابهداشت عمومی

دو سه سال پیش بود که به کتف‌درد مزمنی دچار شدم که خیال خوب شدن نداشت. عاقبت با لطایف‌الحیلی توانستم از یک پزشک ارتوپد با فوق تخصص شانه که بسیار در این زمینه معروف است، وقت بگیرم. در ورود به مطب، منشی اطلاعات شخصی و شماره تلفنم را گرفت ولی آنها را جایی ننوشت بلکه وارد دیتابیس خود کرد. وقتی نوبتم شد تا داخل اتاقش شوم، منتظر بودم منشی آن فرم کذایی اطلاعات مریض یا همان پرونده را به دستم بدهد. اما فرمی در کار نبود. داخل اتاق هم دیدم دکتر روی کاغذ چیزی نمی‌نویسد و همه موارد را با قلم نوری روی تبلتش ثبت می‌کند. با توجه به سن نسبتاً بالای او این همه به‌کارگیری فناوری برایم جالب بود. جالب‌تر زمانی شد که وقتی به طور مفصل نوع بیماری و راه علاجش را برایم توضیح داد، کاغذ پرینت‌شده‌ای در اختیارم گذاشت حاوی کلیه توضیحات فنی که بیمار می‌بایست راجع به آن بیماری بداند. بعد هم نام بیماری را به انگلیسی به من گفت و سفارش کرد حتماً بعداً آن را گوگل کنم تا بیشتر بدانم. برای آنکه شگفتی‌ام از این همه به‌روز بودن تکمیل شود همان شب اس‌ام‌اسی دریافت کردم شامل چندین لینک سایت‌های معتبری با مطالبی جالب راجع

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 27 جهان ضد خاطرات صفحه 139

ضدخاطرات - قسمت بیست و هفتم

عقل سلیم بر زمین

همکارمان مشغول دفاع بود و آسمان و ریسمان را به هم می‌بافت تا ثابت کند که اشتباه نکرده ولی از هر راهی می‌رفت به بن‌بست می‌خورد چرا که مدیرمان نمی‌پذیرفت. تله کنفرانس برای همین تشکیل شده بود تا معلوم شود چرا چنین اشتباه فاحشی از تیم ما سر زده. همکار عزیز گفت:«من دقیقاً منطبق بر آخرین ایمیل تصویب‌شده این پروژه را فعال کردم. همه اعضای حاضر در این کنفرانس تلفنی با اجرای این پروژه موافق بودند.» واقعیت این است که او راست می‌گفت. او فعالیت بازاریابی مربوطه را دقیقاً بر طبق مصوبات و در روز مقرر کلید زده بود. اما شاید فقط به این نکته توجه نداشت که تاریخ مقرر که منطبق بر یکی از تعطیلات رسمی و مناسبت‌های مهم یعنی عید سعید فطر بود، یک روز جابه‌جا شده بود و آغاز این پروژه بنا بر تعریفش در روز عید معنا پیدا می‌کرد. البته آسمان به زمین نرسیده بود اما شروع آن کار یک روز قبل از عید می‌توانست بی‌سلیقگی یا بی‌توجهی تیم برگزارکننده را به ذهن مخاطب متبادر کند. به هر حال همکار عزیزمان هر چه بالا رفت و پایین آمد مرغ مدیر محترم یک پا داشت؛ پایی که اتفاقاً چوبین نبود. چون مدیر حق داشت و استدلال ویژه‌ای

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 26 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 107

پرونده‌ای برای غول‌های فناوری از نوع چینی‌اش

خفاش شب و روز

پانزده بیست سال پیش اگر چرخی در خیابان جمهوری می‌زدیم و انواع و اقسام دستگاه‌های صوتی تصویری را زیر و رو می‌کردیم، قطعاً به دنبال آن بودیم که خریدمان سونی یا پاناسونیک اصل ژاپن باشد نه اندونزی (آن روزها هنوز غول‌های کره‌ای خواب بودند). چند سال بعد که موبایل جا افتاد لابد در همان حوالی به دنبال گوشی نوکیا اصل فنلاند بودیم نه ساخت چین. مساله ساخت چین هر چند سال‌ها ادامه داشت اما سال به سال از حساسیتش کم می‌شد. البته نه اجناس قلابی (فیک) که چین به آن هم معروف بوده و هنوز هم هست، بلکه محصولات برندهای بزرگ آمریکایی، اروپایی و حتی کره‌ای که کارخانه‌هایشان در کشوری با نیروی انسانی فراوان و ارزان قرار دارد. امروز اما همه دیگر می‌دانند برندهای ریز و درشت در حوزه آی‌تی (و البته سایر حوزه‌ها) محصولات‌شان را در چین تولید می‌کنند. اصولاً محصولات چینی قصه عجیب و غریبی دارند. از یک سو کامیون‌هایشان به دلیل مشکلات فنی حوادث زیادی را در کشورمان موجب شده‌اند و از سوی دیگر خودروهای ریز و درشت‌شان در خیابان‌های شهرهایمان جولان می‌دهند و ظاهراً مردم زیاد هم از آنها ناراضی نیستند. شاید بتوان گفت صنعت چین دو دسته محصول تولیدی دارد؛ یکی آنهایی که تحت نظارت

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 26 جهان ضد خاطرات صفحه 135

ضد خاطرات - قسمت بیست و ششم

چیزی برای خود

فرشاد طی همه سفرهای کاری مشترک‌مان در هواپیما هدستی در گوش داشت و کتابی در دست. کتابش را هم همیشه با روزنامه جلد می‌کرد، طوری که ما نمی‌توانستیم بدانیم چه می‌خواند. در یکی از سفرهایمان به پروژه‌های جنوب کشور که معمولاً با تاخیر همراه بود، در سالن انتظار فرودگاه نشسته بود؛ در همان وضع همیشگی. همه ما کلافه بودیم و برای گذر زمان حرف می‌زدیم اما او با آرامش هر چه تمام‌تر غرق در کتاب و موسیقی بود. کنجکاو شدم و لحظه‌ای هدست را از او قرض گرفتم. اما حتی ۱۰ ثانیه هم نتوانستم طاقت بیاورم. هوی‌متالی بود با صدای وحشتناک و کاملاً خارج از بازه تحمل گوش و روان من. فکر کردم چطور می‌توان با آرامش نشست و با آن موزیک سرسام‌آور مطالعه کرد. همین تضاد آن‌قدر برایم جالب بود که از آن روز در هر سفر بیشتر با فرشاد صحبت می‌کردم؛ راجع به چیزهای مختلف: کار، زندگی، جامعه و خیلی چیزهای دیگر. دیدگاهش نسبت به ترکیب کار و زندگی شخصی برایم جالب بود. نظرش این بود که در این زندگی ماشینی پراسترس هر کس باید چیزی برای خود داشته باشد که فقط برای خودش باشد. می‌گفت:«ببین حمیدرضا! من با زن و دو تا بچه و کار توی یک

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 25 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 107

نگاهی به آنچه در سیلیکون‌ولی می‌گذرد

دره‌ای که جای من نبود

سال‌ها پیش یکی از اقوام که مقیم آمریکا بود پس از مدت‌ها دوری از وطن سری به دیار مادری‌اش زده بود. هر شب یکی از اقوام مهمانی می‌گرفت و او را دعوت می‌کرد. در خلال یکی از همین مهمانی‌ها وقتی فهمید من مشغول تحصیل در رشته هوش مصنوعی در مقطع دکترا هستم، برایم راجع به منطقه‌ای در نزدیکی محل سکونتش در سن‌خوزه کالیفرنیا صحبت کرد؛ مکانی که دفاتر بزرگ شرکت‌های کامپیوتری آن زمان همه در آنجا قرار داشتند. البته آن زمان هنوز موج انواع و اقسام شبکه‌های اجتماعی یا اپلیکیشن‌های پیام‌رسان راه نیفتاده بود. حتی صنعت موبایل و کلیه متعلقاتش در ابتدای راه خود قرار داشت. اما برای من که از سیلیکون‌ولی (Silicon Valley) قبلاً شنیده و در اینترنت قدری پیگیر رشد سریعش بودم، شنیدن حال و هوای دست‌اول آن از زبان یک شاهد عینی بسیار جذاب بود. هرگز یادم نمی‌رود آخرین جمله آن فامیل‌مان را که گفت:«خلاصه حمیدرضا، جای تو آنجاست…» از آن شب شاید نزدیک ۱۹ سال می‌گذرد و در این سال‌ها مسیر فناوری نقاط عطف فراوانی از سر گذرانده است؛ از رشد استفاده از اینترنت گرفته تا افزایش انفجاری کاربران موبایل و خلق صنایعی که به آن وابسته‌اند. از ایجاد بستری به نام ابر گرفته تا روند

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 25 جهان ضد خاطرات صفحه 135

قسمت بیست و پنجم

بله قربان خواهان

ما معمولاً آن چیزی که خیلی اصرار داریم هستیم، اتفاقاً نیستیم. نمونه‌هایش دور و برمان کم نیست؛ حتی خودمان. اگر کسی خیلی اصرار داشته باشد بر سخاوتمندی‌اش، باید به دنبال رگه‌های خساست در او گشت. اگر من قویاً بر صادق بودنم پافشاری کردم، انتظار ریا و دورویی از من دور از ذهن نیست. یکی از صفاتی که بعضی‌ها خیلی بر آن اصرار دارند، انتقادپذیری است. بارها در تلویزیون و در برنامه‌های انتقادی تخصصی مانند نود یا هفت دیده‌ایم که مربی فوتبال یا یک کارگردان سینما به انتقادپذیری خود تاکید دارد و خود را بسیار دموکرات نشان می‌دهد. اما همیشه و بلافاصله یک جمله کلیدی از آنها می‌شنویم که می‌توان به عیار انتقادپذیری آنها پی برد؛ «انتفاد باید سازنده باشد نه تخریبی»! از قضاوت در مورد این جمله که بگذریم می‌توان فهمید این نشانی است برای آنکه آن شخص فقط از انتقادی استقبال می‌کند که دوست داشته باشد. در محیط‌های کاری هم دیده‌ایم مدیرانی که به ظاهر بسیار دموکرات‌منش نشان می‌دهند اما واقعیت حاکی از چیز دیگری است. چندین سال پیش مدیری داشتم که ایرانی نبود؛ ملیتی از یکی از کشورهای همجوارمان داشت. همیشه اصرار داشت همه اعضای تیم تحت مدیریتش با صداقت همه چیز را با او در میان بگذارند.

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 24 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 107

پرونده‌ای برای فناوری بیومتریک و تاثیرات آن بر کاربردهای فناوری

ما منحصر به‌فرد ها

من حیران مانده بودم که مسئول کنترل پاسپورت اماراتی با آن لهجه ویژه اش چه می گوید. فقط به آن سمت سالن بزرگ فرودگاه اشاره می کرد و می گفت «آی اسکان!» خلاصه من و بقیه ایرانی‌های توی صف همگی رفتیم به آن سمت. آنجا پیوستیم به هندی‌ها، پاکستانی‌ها و بنگلادشی‌های منتظر در صفی طولانی‌تر. سال‌ها پیش بود. قبل از آن هم به دوبی سفر کرده بودم اما اولین بار بود که با اسکن عنبیه IRIS برای مسافران مواجه می شدم. از برخورندگی موضوع که بگذریم (چون برای همه ملیت‌ها انجام نمی شد!) اما همان‌جا یادم انداخت که فناوری بیومتریک چقدر کاربردی می‌شود. چند سال قبل از آن وقتی روی موضوع تز دکترای خود کار می‌کردم با کاربردی دیگر از این فناوری آشنا شده بودم. شناسایی افراد از طریقه راه رفتن‌شان یاgait recognition روشی است که به کمک تکنیک‌های هوش مصنوعی می‌توان هویت هر شخص را از روی طریقه منحصربه فرد راه رفتنش که به کمک نرم‌افزارهای هوشمند قابل فرموله شدن و بازیابی است، شناسایی کرد. اگر زمانی فقط اثر انگشت ملاک تمایز افراد از یکدیگر بود امروز با پیشرفته‌تر شده تکنیک‌های نرم افزاری در کنار ابزار‌های سخت افزاری مدرن سنجش، دیگر صدای حرف‌زدن، ریتم ضربان قلب،شکل هندسی دست و

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 24 جهان ضد خاطرات صفحه 135

قسمت بیست و چهارم

اعتمادی که خاکستری نیست

آقای مدیرعامل که تا روز قبل نامه‌ها و اسناد مالی کارتابلش را مسلسل‌وار امضا می‌کرد حالا در مورد هر نامه‌ای سوال می‌کرد و برای هر چکی کلی مستندات می‌طلبید. از آن روز دیگر نایب‌رئیسی در کار نبود که همه این کنترل‌ها را انجام داده و خیال او را راحت کرده باشد. چرا که روز قبل توسط خود آقای مدیرعامل اخراج شده بود؛ آن هم به طرز فجیعی. مشکل این بود که آقای نایب‌رئیس قراردادی با یکی از سرویس‌دهندگان خدمات اینترنت برای دفتر جدید شرکت بسته بود. با شرکتی که یکی از سهامدارانش از اقوام نزدیک آقای نایب‌رئیس بود. خواننده این یادداشت شاید با خودش بگوید تصمیم آقای مدیرعامل خیلی سختگیرانه بوده. شاید نایب‌رئیس در بدبینانه‌ترین حالت سزاوار یک کارت زرد می‌بوده نه قرمز. آن هم در بازار کاری که خیلی‌ها از هر آبی کره می‌گیرند و از هر قراردادی پورسانت. همه‌مان دیده‌ایم آنهایی را (کم هم نیستند) که از خرید مایحتاج روزمره اداری یک دفتر گرفته تا قراردادهای ریز و درشت با طرف‌های کاری، تا به اصطلاح حق خودشان را (که مسلم هم می‌دانند!) نگیرند، قدم از قدم برنمی‌دارند؛ حالا این بنده خدا که فقط نان مختصری در سفره یکی از نزدیکانش گذاشته بود. تازه برای قضاوت بهتر باید این

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 15 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 107

نگاهی به روند روبه رشد بازی های آنلاین و اجتماعی در جهان

هر شهروند یک همبازی

آن سوی دفتر ماهنامه آرش برهمند روی کاناپه لم داده و در فرصتی بین یادداشت‌های متعددش قدری استراحت می‌کند. روی گوشی موبایلش خیلی جدی کارهایی انجام می‌دهد. گاهی هم به چیزی می‌خندد. گوشی دیگرش زنگ می‌خورد. راجع به آخرین حرکتی که در بازی انجام داده با هم‌قبیله‌اش صحبت می‌کند. راستی یادم رفت بگویم! آرش مشغول بازی جنگ قبایل (Clash of Clans) است. با جمعی از رفقا قبیله‌ای دارند. با هم چت می‌کنند. قبیله را گسترش می‌دهند و از آن حفاظت می‌کنند و با قبیله‌های دیگر می‌جنگند. این نه‌تنها یک بازی آنلاین (Online Game) بلکه نوعی شبکه اجتماعی نیز هست. به این جنس از بازی کردن «آنلاین بازی کردن اجتماعی» (Social Gaming ) هم می‌گویند؛ شبکه‌ای از دوستان مجازی که به هم می‌پیوندند و هم‌گروه یا هم‌قبیله می‌شوند تا با گروه‌های دیگر وارد یک بازی جمعی شوند. تعداد اعضای گروه‌ها گاهی سر به فلک می‌کشد؛ به آنها بازی‌های آنلاین دسته‌جمعی عظیم یا MMOG (Massively Multiplayer Online Gaming) نیز می‌گویند. بازی اجتماعی دیگر «کندی کراش ساگا» (Candy Crush saga) است که آن هم به اندازه بازی جنگ قبایل دوستداران خود را دارد. در دنیای امروز فقط رسانه‌ها اجتماعی نشده‌اند. بازی‌های آنلاین هم شکلی از شبکه‌های اجتماعی را می‌سازند. آرش از من هم

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 15 جهان ضد خاطرات صفحه 133

قسمت پانزدهم

شما خوبید

۱ یکی از دوستان در پروفایل فیس‌بوک و لینکدین، شغلش را «متخصص روابط عمومی» عنوان کرده است. تا جایی که در جریان سابقه فعالیتش در حوزه روابط عمومی هستم در یک آژانس تبلیغاتی (نه یک آژانس روابط عمومی) برنامه‌های اجرایی یک برند را در حد هماهنگی‌های مراسم بر عهده دارد؛ سالن اجاره می‌کند، شام یا ناهار و سایر موارد پذیرایی را سفارش می‌دهد، دعوتنامه برای روزنامه‌نگاران می‌فرستد و… به این فکر می‌کنم که روابط عمومی چه حوزه ساده‌ای است که به این راحتی می‌توان متخصص آن شد و با این نگاه قطعا خیلی‌ها متخصص روابط عمومی هستند و خودشان نمی‌دانند. یاد دوست دیگرم افتادم که سال‌ها در آژانس و کمپانی‌های چندملیتی در همین حوزه مشغول بوده است. به جرات می‌توان گفت بیشتر کتاب‌های معتبر در این حوزه را خوانده است. هنوز هم دائما در حال جست‌و‌جو در اینترنت برای خواندن مقالات و گزارش‌های نمونه‌های موفق روابط عمومی در جهان است. او همیشه خود را فقط یک فعال روابط عمومی معرفی می‌کند. ۲ سال‌ها پیش به خود می بالیدم که چیزهایی را در مورد برنامه‌ریزی تبلیغات رسانه‌ای می‌دانم که کمتر کسی در کسب و کار بازاریابی در کشورمان می‌داند. این شانس را داشتم که نزد یکی از استادان این حوزه شاگردی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 16 جهان ضد خاطرات صفحه 139

قسمت شانزدهم

خاک صحنه سواد

انگار همین دیروز بود. بیست و دو سال پیش؛ روزی که برای مصاحبه به شرکتی پیمانکاری رفتم. مقابل منشی روی یکی از مبل‌های سالن نشسته بودم. مضطرب بودم و نگران از آنچه در انتظارم بود. شاید اگر می‌دانستم از بین همه آنهایی که آگهی را در روزنامه خوانده و برای مصاحبه آمده‌اند، قرار است من انتخاب شوم حتی بیشتر دستپاچه می‌شدم. بالاخره نفر قبلی از اتاق آقای مدیرعامل بیرون آمد و نوبت من شد. مصاحبه که شروع شد پس از چند سوال کلیشه‌ای راجع به تحصیلات و دانشگاه، مدیرعامل چیزهایی گفت که هنوز پس از سال‌ها، کامل و با جزییات به یادشان دارم. «آقای مهندس! اینکه فارغ‌التحصیل یکی از دانشگاه‌های معتبری خیلی برای من مهمه. اینجا همه مهندس‌هامون تو دانشگاه‌های خوب و قدیمی درس خوندن. اما مهم‌تر از تحصیلاتت و درس‌هایی که خوندی، برام سوادته!»وقتی چهره مبهوت من را دید خودش ادامه داد:«ببین آقای مهندس، سواد یعنی درک. یعنی بینش. یعنی یه جور حس… مثلا اینکه شما با دیدن یه ترانسفورماتور بتونی بگی چقدر می‌شه نزدیکش شد بی‌اینکه آدم رو برق بگیره یا اینکه وقتی برای اولین بار از کنار یه پروژه بزرگ مثلا دانشگاه یا بیمارستان رد می‌شی، کل مصرف برق و سطح مقطع کابل اصلیش همین‌جوری از جلوی

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 23 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 107

پرونده‌ای برای کنگره جهانی موبایل

ضیافتی به سبک کاتالونیا

برخلاف تصور عده بسیاری، مردم این شهر از گاوبازی متنفرند. آنها با خیلی از علایق پایتخت‌نشینان زاویه دارند. وقتی این زاویه به صد و هشتاد درجه می‌رسد که تیم قرمزپوش‌شان مقابل سفید‌پوشان مادریدی قرار می‌گیرد؛ مصافی که در آن فوتبال به ادعای استقلال‌طلبی کاتالان‌ها گرهی تاریخی می‌خورد. حال می‌خواهد نبردی خانگی در نیوکمپ باشد یا جنگی در زمین حریف در سانتیاگو برنابئو. کاتالان‌ها عاشق ابراز و حتی نمایش خواست جدایی‌طلبانه خود هستند. کسی نمی‌داند آیا همین امر باعث شده شهرشان یعنی بارسلون به شهر نمایشگاه‌ها معروف شود یا نه اما به هر حال این شهر میزبان نمایشگاه‌های متعددی در طول سال است؛ از انواع و اقسام اکسپوهای هنری گرفته تا نمایشگاه‌های سالانه صنعتی در رشته‌های مختلف. کنگره جهانی موبایل (MWC) اگر مهم‌ترین آنها نباشد، قطعاً یکی از دو سه رویداد مهم سالانه در بارسلون به شمار می‌رود. نمایشگاهی که هر سال در اواخر آوریل یا ابتدای مارس میزبان ده‌ها هزار نفر فعال، مدیر، تصمیم‌گیرنده و خبرنگار در صنعت موبایل و صنایع مرتبط به آن است. از بزرگ‌ترین برندهای مطرح در این حوزه گرفته تا استارت‌آپ‌های نوپا همه یک سال برنامه‌ریزی می‌کنند تا آخرین برگ‌های برنده خود را در این میعادگاه بازیگران کلیدی صنعت موبایل رو کنند. من در چند باری

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 23 جهان ضد خاطرات صفحه 133

قسمت بیست و سوم

دیکته بنوشته

کسب و کارها را هنوز انسان‌ها می‌گردانند؛ دست‌کم تا زمانی که مقوله مدیریت کاملاً هوشمندسازی شود، که البته بعید است در کوتاه‌مدت اتفاق بیفتد. پس تا اطلاع ثانوی روزی نیست که در هر شرکتی اشتباهی رخ ندهد؛ از خطاهای کوچک گرفته تا بزرگ. همه‌مان این تجربه را داشته‌ایم که افراد تیم تحت مدیریت‌مان، یا از سر بی‌توجهی یا به هر دلیل دیگر، دچار اشتباهی شده‌اند و حالا در حال ماله کشیدن بر آن هستند. گاهی آن را به فرد دیگری در مجموعه نسبت می‌دهند. گاهی هم پای عوامل غیرقابل پیش‌بینی را وسط می‌کشند. بسیاری از ما در این مواقع یادمان می‌رود که خودمان هم از این گاف‌ها داده‌ایم و البته هنوز هم در مقابل مدیر بالا دستی خود گاف می‌دهیم. شاید عده کمی از ما به جای سرکوب و شاید نابود کردن کسی که اشتباه را مرتکب شده، در وهله اول به دنبال حل مشکل باشیم. یادم می‌آید سال‌ها پیش که در یک شرکت تبلیغاتی و روابط عمومی مشغول بودم، در روز برگزاری یک مراسم رسانه‌ای مهم و درست یک ربع قبل از شروع مراسم متوجه شدیم چیدمان سن مراسم با آنچه مورد تایید قرار گرفته مغایرت دارد. تیم من میزی برای سه نفر سخنگویان شرکت ترتیب داده بودند، با

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 17 جهان ضد خاطرات صفحه 133

قسمت هفدهم

حمله یا دفاع، مساله این است

۱ . او یکی از تاثیرگذارترین مدیران صنعت موبایل بود. هنوز هم وی را به عنوان یکی از پیشگامان این کسب و کار می‌شناسند(ضمنا منتظر خبرهای جدیدی از او در این حوزه باشید). هژبر از معدود مدیرانی بود که هر چند طبق معمول مدیرانی از این دست، تخصص اصلی‌اش در فروش بود اما از بازاریابی، خدمات پس از فروش و روابط عمومی هم در حدی ایده‌آل سر درمی‌آورد. کارکردن با او شانسی بود که نصیب من شد. شاید کمترین چیزهایی که از او فرا گرفتم مربوط به مسائل فنی کار بود اما مهم‌ترین آموزه‌های همکاری با او در قالب آشنایی با یک مکتب کاری شکل گرفت که البته در یکی از یادداشت‌های قبلی همین مجموعه به آن هم پرداخته‌ام. اما به جرات می‌توان گفت به یادماندنی‌ترین ویژگی او روحیه تهاجمی‌اش بود. در جلسات کاری هنگام صحبت کردن با همکاران و تیم زیر دستش به شدت تندخو و بی‌گذشت بود. کوبیدن نقاط ضعف دیگران با جدیتی بی‌رحمانه تصویری سنگدل از مدیری کاریزماتیک و قوی می‌ساخت که کار کردن با او تبدیل به آرزویی کابوس‌وار می‌شد. او سمبل پرسونایی بود که از ویژگی تهاجم (aggressiveness) لبریز است. در مقابل او یا می‌بایست رها کرد و رفت یا ماند و پوست انداخت و

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 18 جهان ضد خاطرات صفحه 143

قسمت هجدهم

گفت‌وگوکننده ویژه

مدیر ارشد پروژه‌های (Account director) آژانس تبلیغاتی، همان‌طور که عنوان شغلش می‌گوید، باید نظارت عالیه‌ای داشته باشد بر پیشرفت پروژه‌ها. او باید عملکرد مدیران پروژه‌ها (Account manager) را مدیریت کند و در جلسات مهم با کارفرما مدیران خود را همراهی کند. امیرسام همه این وظایف را به بهترین شکل انجام می‌داد. سایر آژانس‌های تبلیغاتی آرزوی داشتن او را در تیم مدیریتی خود داشتند. او از دفتر چندین برند داخلی و خارجی در تهران پیشنهاد همکاری داشت (که دو سه سال بعد به یکی از آنها پیوست). علت این همه محبوبیت نه‌تنها تجربه و تخصص حرفه‌ای امیرسام بلکه مهارت ویژه‌ای بود که او را از هم‌قطارانش جدا می‌ساخت. در یک کلام استاد بلامنازع متقاعدسازی بود. من شانس این را داشتم که بارها کنار او در جلسات داخل یا خارج از شرکت حضور داشته باشم. بارها شاهد بودم در پیچیده‌ترین شرایطی که خوش‌بین‌ترین اشخاص هم شانس موفقیتی برای هدفی که او در بحث داشت قائل نبودند، در انتها توانسته بود طرف بحث را به نرمی متقاعد کند. آن‌قدر نرم که هیچ‌کس از جمله متقاعدشونده به هیچ وجه نمی‌فهمید چگونه این اتفاق می‌افتد. او همه تکنیک‌های گفت‌وگوی هدفمند و متقاعدسازی را در دی‌ان‌ای خود داشت؛ بعید می‌دانم آنها را در کلاسی یاد گرفته

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 22 جهان ضد خاطرات صفحه 143

قسمت بیست‌ودوم

جای خالی سلوک

عماد یکی از دوستان قدیمی من است. مدت‌ها همکار بوده‌ایم. در کار بسیاری از دیدگاه‌هایمان مشابه است. در بعضی موارد هم البته خیر. یکی از این موارد موضوع و نگاه‌مان به منش و سلوک کار و همکاری است. عماد با توجه به افراد بسیاری که در طول دوره‌های کاری‌اش با آنها همکار بوده و اکثر آنها در تیم‌های تحت مدیریت او الفبای کار را فرا گرفته‌اند، سه کاراکتر کاری را تعریف می‌کند. مدل صدف، مدل بهار و بالاخره مدل پاییز. همیشه اصرار دارد این نامگذاری با توجه به مفهموم کاراکترهایش معنی می‌یابد و هر گونه تشابه یا تضاد با نمونه‌های واقعی کاملا تصادفی است؛ راست و دروغش با خودش. ۱ صدف: عماد می‌گوید این مدل شخصیت کاری، بسیار مغرور است. همیشه ادعا می‌کند همه چیز را می‌داند. از ابراز کلمه «نمی‌دانم» ابا دارد. اصولا آدم‌ها را از بالا می‌بیند. کار هیچ‌وقت دغدغه اصلی‌اش نیست. در کار بسیار بازیگوش و بی‌دقت است. اینکه مدیرش با جدیت از او کاری تر و تمیز و بدون اشتباه بخواهد را برنمی‌تابد. در زمان کار با زیرکی اکثر زمان خود را صرف کارهای شخصی‌اش می‌کند. او را همیشه پشت لپ‌تاپش مشغول می‌بینید ولی شاید در بسیاری از موارد دارد تعطیلات بی‌شمار موجود در تقویم را

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 21 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 109

پرونده‌ای برای سونی به عنوان سمبل «ساخت ژاپن»

رادیوی ترانزیستوری روی ردکارپت

سال ۵۷ بود. پدرم شب‌ها رادیوی ترانزیستوری موج کوتاه سونی قهوه‌ای‌رنگش را روشن می‌کرد و همه‌مان خانوادگی به دورش می‌نشستیم تا آخرین اخبار انقلاب را بشنویم؛ خبرهایی که از رادیو و تلویزیون ملی آن زمان نمی‌شد شنید. چندین سال بعد زمانی که تب ویدئو و ویدئوکلوب‌ها راه افتاده بود و البته بعد از آن هم همین‌طور، یک دستگاه بود که در بسیاری از خانه‌ها دیده می‌شد: ویدئوی بتاماکس سونی. چند سال بعد روزی را که پدرم پول داد تا به سمت خیابان جمهوری راه بیفتم، خوب به یاد دارم. سوار اتوبوس بودم و با هیجان فقط به این فکر می‌کردم که تا ساعتی دیگر واکمن سونی خواهم خرید. آن سال‌ها سونی پیشگام بی‌چون و چرای لوازم الکترونیکی بود. غول‌های چشم‌بادامی دیگر یعنی کره‌ای‌ها هنوز خفته بودند، پس انتخاب خیلی‌ها یا سونی بود یا برندی که لقب جادویی «ساخت ژاپن» را یدک بکشد. ساخت ژاپن بودن هویتی از کیفیت و برتری را برای یک محصول با خود به همراه داشت. چند سال پس از آن زمانی که هنوز سی‌دی وارد بازار نشده بود، روزی از یک بقالی مشغول خرید نوار کاست خام TDK بودم که مشتری دیگری که کنارم ایستاده بود، گفت:«آقا سونی بخر، عالیه!» صدای مهران مدیری آن روزها که

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 21 جهان ضد خاطرات صفحه 135

قسمت بیست و یکم

فاتحه‌ای برای تمرکز

۱ آن روز وقتی وارد شدم، از چهره بچه‌های شرکت می‌شد خواند که اتفاقی افتاده. خیلی نگذشت تا بفهمم موضوع چیست. مسئول اداری شرکت برای بالا بردن کارایی کارمندان از مدیر آی‌تی خواسته بود امکان اتصال به شبکه‌های اجتماعی را مسدود کند. دیگر کسی نمی‌توانست برای استراحت به فیس‌بوک که آن زمان‌ها تنها و محبوب‌ترین فضای مجازی اجتماعی بود، سری بزند. آن روزها هنوز امکان استفاده از انواع شبکه‌های اجتماعی روی اسمارت‌فون‌ها میسر نبود؛ چرا که اصلا هنوز گوشی هوشمند با تعریف امروزی‌اش همه‌گیر نشده نبود. تا آنجا که یادم است دسترسی به فیس‌بوک هنوز آزاد بود، پس احتمالا مسئول آی‌تی با یک فیلترینگ داخلی این امکان تفریح مجازی را از دوستان گرفته بود. اما مسئله فقط این نبود. مدیر اداری با فرستادن ایمیلی به همه کارمندان امکان صحبت خصوصی با موبایل را محدود کرده بود و برای آن قوانینی گذاشته بود. پس از انجام کارهای مهم اول روز از او خواستم به اتاقم بیاید تا صحبت کنیم. در دو مورد؛ اول آنکه چرا بدون هماهنگی با من که مدیر اجرایی شرکت بودم این کار را انجام داده است. دوم آنکه با چه هدفی این انقلاب سازمانی را به راه انداخته است. در مورد اول ارجاعم داد به آخرین جلسه

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 20 جهان پرونده - پیوست جهان صفحه 109

روند رو به رشد جمع‌سپاری، زیر ذره‌بین پرونده این شماره پیوست جهان

دموکراتیزه کردن تجارت

سپتامبر سال ۲۰۱۱ بود؛ شرکتی که زمانی غول بی‌چون و چرای صنعت موبایل بود و در آن روزها به دلایلی که دیگر همه می‌دانند سقوط آزاد خود را طی می‌کرد، به هر چیزی متوسل می‌شد تا بلکه خود را از آن وضع نجات دهد. من که آن روزها هنوز در نوکیا مشغول کار بودم شنیدم شرکت قصد دارد برای انتخاب ملودی زنگ موبایل جدید خود فراخوان یک رقابت جهانی را بدهد. همان زمان بود که برای اولین بار با واژه جمع‌سپاری یا Crowdsourcing  آشنا شدم. وب‌سایتی راه‌اندازی شد و همه علاقه‌مندان ملودی پیشنهادی ساخته خود را در آن آپلود می‌کردند و برنده با رای مردم انتخاب می‌شد. برنده‌ای که با دریافت جایزه‌ای از شرکت، به عنوان خالق ملودی جدید زنگ موبایل نوکیا شناخته می‌شد. جالب اینجا بود که پس از گذشت مدت تعیین‌شده و آپلود شدن تعداد زیادی ملودی، آهنگ برنده آن‌قدر بی‌ربط و گوش‌خراش بود که شرکت پس از پرداخت جایزه برنده از استفاده از آن منصرف شد. البته در این مثال به هزار و یک دلیل انتخاب زنگ موبایل که یادآور تاریخچه چند دهه خوشنامی یک برند بود و بخشی از هویت آن محسوب می‌شد، به عنوان موضوع جمع‌سپاری از اساس تصمیمی شتابزده به نظر می‌رسید؛ شاید بتوان

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 20 جهان ضد خاطرات صفحه 135

قسمت بیستم

نمره بیست یک کمال‌گرا

قسمت بیستم ضدخاطرات مرا به یاد نمره بیست انداخت و همچنین به یاد آنهایی که نمره‌شان بیست است؛ آنهایی که به چیزی کمتر از بیشترین و بهترین راضی نیستند. همان‌هایی که کمال‌گرا یا پرفکشنیست می‌نامیم‌شان. در حوزه کار، کمال‌گرایی فقط یک نام را به یاد من می‌آورد: حامد. با او مدتی همکار بودم. وقتی سال‌ها پیش در یک شرکت کامپیوتری برنامه‌نویس بودم او مدیر پروژه‌ای بود که من در آن درگیر نبودم. خوشبختانه! شاید هم متاسفانه. به هر حال دوستانم که در تیم او کار می‌کردند همیشه می‌نالیدند. می‌گفتند بسیار سختگیر است. از کوچک‌ترین جزییات نمی‌گذشت. گویا از مرحله تهیه پروپوزال برای یک آراف‌پی که از سوی یک مشتری آمده بود گرفته تا انجام و تحویل آن را همیشه در ذهن داشت. می‌دانست هر کاری در چه مرحله‌ای قرار دارد، اشتباهاتش کجاست و چقدر از برنامه زمان‌بندی عقب است. در ابتدای هر پروژه همه تیم را به درستی و دقت توجیه (بریف) می‌کرد. بعد هم با همان دقت، سر موقع از آنها کار می‌خواست. نکته اینجا بود که تا کیفیت خروجی به حد اعلای مورد نظرش نمی‌رسید، آن را تحویل نمی‌داد. در مقابل، مدیر پروژه تیمی که من در آن مشغول بودم، خیلی نرم‌تر بود. نه اینکه کمیت و کیفیت

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 19 جهان ضد خاطرات صفحه 135

ضد خاطرات، قسمت نوزدهم

آن مدیر صورت‌سنگی

آخرین باری که دیدمش درست دم در حیاط شرکت بود. من تازه رسیده بودم و او داشت می‌رفت. البته خودش نمی‌رفت. می‌بردندش. روی برانکارد. سکته کرده بود. بچه‌های شرکت تا جلوی آمبولانس آمده بودند. خانم‌ها اشک می‌ریختند و آقایان دستپاچه بودند. آقای نجومی مدیرعامل محبوبی بود. اگر اشتباه نکنم آن زمان حدود پنجاه و دو سه سالی داشت. بسیار دقیق بود و کوشا. یک بار برایم تعریف کرده بود که سال‌ها قبل کارمند بنادر و کشتیرانی بوده و در یکی از بنادر جنوبی کار می‌کرده. در همان سال‌های دور به نحوه چیدمان کانتینرهای درِ کشتی‌ها دقت کرده و روی آن وقت بسیار گذاشته و به اصطلاح خاک این کار را خورده بود و از همان‌جا ادامه داده بود تا کارش رسیده بود به مالکیت یکی از شرکت‌های بزرگ حمل و نقل دریایی کشور. پشتکار بسیاری داشت. خوب یادم است هر بار که پنجشنبه‌ها به عنوان مشاور کامپیوتری شرکت (آن موقع هنوز اصطلاح آی‌تی مد نشده بود) به آنجا می‌رفتم، مشغول وارد کردن اطلاعات بارهای کانتینرهای کشتی‌هایش در نرم‌افزار لوتوس بود؛ سَلَف و شاید نسخه ابتدایی اکسل. نامه‌ها و متن‌هایش را هم در «پی‌ای» که پردازشگر متن آن سال‌ها بود، وارد می‌کرد. هر وقت هم مرا می‌دید سوالی داشت؛ سوالی که

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان