نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا

ورودی

33
شماره 33 ورودی ورودی صفحه 16

همواره در انتظار بهاریم

زمستان همیشه برای ما فصل پیوست بوده. شلوغی ویژه‌نامه‌ها و نمایشگاه‌ها که می‌گذرد و کمر سرمای نیم‌بند پایتخت که می‌شکند، از نیمه بهمن‌ماه تازه بیدار می‌شویم. کمی از لای شال و کلاه سرک می‌کشیم و شعله بخاری‌ها را کم می‌کنیم. بوی چای زنجبیلی، شیرینی‌های ارمنی و قهوه‌های آرام ساختمان قدیمی ماهنامه را پر می‌کند. اطراف‌مان را که نگاه می‌کنیم تازه متوجه می‌شویم در سالی که به سرعت برق و باد گذشته، همکارانی بودند که دیگر با ما نیستند، در عوض بی‌آنکه حواس‌مان باشد دوستان جدیدی هم پیدا کرده‌ایم و چهره‌هایی آن‌قدر جوان و سرخوش به ما پیوسته‌اند که حتی نام‌شان را هم به زحمت به خاطر می‌آوریم. گاهی با آن لباس‌های عجیب و واژگان غریب‌شان به نظر می‌رسد نه از نسلی دیگر که از سیاره‌ای دیگر آمده‌اند. شاید هم ما پیر شده‌ایم. عمر ما و پیوست در تضادی اجتناب‌ناپذیر هستند. ماهنامه‌ای که با عشق و رویا برای شما می‌نویسیم این بهار که برسد سه‌ساله می‌شود و ما همه همچنان از سی‌ سالگی دورتر می‌شویم. کودک ما به جوانی و بلوغ نزدیک‌تر می‌شود و ما به پایان و پیری. این الاکلنگ زندگی است که ساخته‌ی ما بالاتر می‌رود و ما خود پایین‌تر می‌آییم. پیوست به آسمان می‌رسد و ما به خاک.

شماره 33 ورودی ورودی صفحه 16

ما همه پیوستیم

هنوز هیچ کس وارد تحریریه نشده ‌است. پنجره را باز می‌کنم تا کمی هوای تازه وارد فضای تحریریه شود. به جاهای خالی بچه‌ها نگاه می‌کنم. به جای خالی بهناز که همیشه شادمانه و با اضطراب وارد تحریریه می‌شود. به جای خالی ملیحه که با تاخیر می‌رسد و برای اینکه کسی چیزی نگوید فقط سلام کوتاهی می‌کند و سریع سر جایش می‌نشیند و سعی می‌کند برای چند لحظه سکوت کند تا تاخیرش فراموش شود؛ طولانی و دور بودن مسیرش همیشه تاخیرهایش را توجیه می‌کند. به جای خالی امیرحسین که معمولاً هر روز زودتر از همه می‌رسد و با نگاه پرسشگرش منتظر است از او چیزی بخواهی و دلیلش را در کسری از ثانیه از تو بپرسد و به صندلی مینا. معمولاً تاخیر ندارد. با لبخند وارد می‌شود و سعی می‌کند خوب گوش کند و در عین حال که در موضوعات مختلف خودش را درگیر می‌کند، دوست ندارد زیاد در معرض دید قرار گیرد و سعی می‌کند خیلی آرام کارهایش را پیش ببرد.صدای میثم از طبقه پایین می‌آید. دلگرمی بسیاری از روزهای من است. بسیار صبورانه پروژه‌های مختلف را پیش می‌برد. عصبانی نمی‌شود و سریع و مرتب کارش را به بهترین نحوی که می‌تواند انجام می‌دهد. صبح‌ها وقتی وارد دفتر می‌شوم، دیدن

مهرک محمودیدبیر تحریریه
شماره 33 ورودی ورودی صفحه 17

در انتظار وصل

اختلاف میان وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات و مخابرات برآمده از شیوه خصوصی‌سازی است که بدون توجه به نظرات منتقدان در زمان رئیس‌جمهور وقت محمود احمدی‌نژاد به انجام رسید. به روایتی دیگر آنچه میان وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات و شرکت مخابرات ایران می‌گذرد فارغ از ادعای طرفین ماحصل تصمیمات و عملکرد دولتی است که حتی خود کابینه بعدی نیز در اواخر عمرش به گروه منتقدانش پیوست. به هر روی آنچه مشهود است اینکه این اختلاف طی دو سال و نیم گذشته پس از روی کار آمدن دولت تدبیر و امید و بر صندلی وزارت نشستن محمود واعظی نه‌تنها کاهش نیافته که به اوج آن رسیده و حاکی از آن است که روابط نهاد قدرت (وزارت ارتباطات) و نهاد ثروت (شرکت مخابرات) کاملاً شکراب شده و به حالت قهر رسیده است؛ درست مانند بیماری‌ای که آن‌ زمان که حاد بوده، درمان نشده و حالا مزمن شده. اشاره صریح بند دوم ماده هفدهم لایحه پیشنهادی برنامه ششم توسعه به موضوع بازگرداندن داکت و فیبر نوری و حوضچه‌ها به یک شرکت دیگر با سهام اکثریت دولتی زیر نگین وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات، بیش از اینکه نشان‌دهنده راهکاری برای حل اختلاف میان نهاد قدرت و نهاد ثروت باشد، حاکی از بی‌نتیجه ماندن

شماره 33 ورودی ورودی صفحه 18

کار عشق آسان شود

پانزده سال بیشتر نداشتم که فهمیدم آدم بلندپروازی هستم. برخلاف خیلی از دوستانم که هیچ ایده‌ای برای آینده خود نداشتند، از همان روزی که پا به دبیرستان گذاشتم تحصیل در رشته علوم سیاسی تنها هدفم شده‌ بود؛ رشته‌ای که حتی اسمش برای خیلی‌ها سخت و حتی خطرناک به‌ نظر می‌آمد! یا به قول عده‌ای که فقط پول و پرستیژ برایشان مهم بود، آینده‌ای نداشت. اما عشق به تغییر آینده، گوش‌های مرا تبدیل به دروازه‌ای در مقابل تمام نصایح دلسوزانه کرده ‌بود.نوبت به انتخاب شغلم که رسید باز هم ساز مخالف همه به صدا درآمد؛ با همان حرف‌هایی که ۱۳ سال پیش در گوشم خوانده بودند. این بار حتی مصمم‌تر از آن زمان بودم. هیچ‌ کس و هیچ‌ چیز جلودارم نشد. گرچه طی سال‌های دانشگاه، نور امید به تغییر آینده در دلم کم‌سوتر شده بود اما قدرت قلم را خوب می‌دانستم و برای چشیدن لذت آن دست از پا نمی‌شناختم. حالا شش ماه از ورودم به تیم پیوست می‌گذرد؛ شغلی دارم که بی‌اندازه دوستش دارم. اگرچه مثل خیلی از شغل‌های دیگر سختی‌های خودش را هم دارد. چندی پیش جمله‌ای روی تخته سیاه در فروشگاه سر کوچه‌مان خواندم؛ از آن فروشگاه‌های همه‌چیز فروش است ولی طوری چیده شده که با یک گشت

شماره 33 ورودی ورودی صفحه 18

که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

شاید برای شما که مجله را می‌خوانید ما عکس‌های کوچکی هستیم در بالای صفحات کاغذی مجله، آدم‌هایی که دست به کیبورد روبه‌روی مانیتورها نشسته‌ایم و صفحه سیاه می‌کنیم؛ اندکی از خیل خبرنگاران و نویسندگانی که در صدها نشریه مختلف کوچک و بزرگ کار می‌کنند و مثل هر فرد دیگر در جامعه دانه خود را می‌کشند.در شماره آخر مجله امسال، مثل شماره‌های پیشین کار معمول‌مان را انجام دادیم. ما تمام سال سعی کردیم خبرها را بنویسیم، گزارش تهیه کنیم، از آدم‌ها مصاحبه گرفتیم و در نشست‌های خبری پیگیر وعده‌ها شدیم. آدم‌ها را نقد کردیم، از سوابق‌شان نوشتیم و کسب و کارها را معرفی کردیم. از سیاست گفتیم و قطاری که آن را می‌برد. اما پشت کلمات‌مان حرف‌های دیگری بود، ما از رویا نوشتیم و امید‌هایی که اکنون تنها زنده نیستند، بلکه در حال ریشه دواندن و شکوفا شدن هستند؛ درهایی که هرچند دشوار و آرام اما سرانجام باز می‌شوند و روزهای روشن‌تری که تقویم آنها را رنگی نکرده است اما می‌دانیم که هر لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شوند. از انسان‌های سازنده‌ای گفتیم که شاید پرشمار نباشند اما در هر جایگاهی که هستند درست کار می‌کنند و جان تازه‌ای به فضا می‌بخشند. بنگاه‌های تجاری‌ای که تنها به فکر ریال روی ریال گذاشتن

شماره 33 ورودی ورودی صفحه 18

پروژه در دسترس نیست

«پایلوت کارت هوشمند سلامت از سال آینده اجرایی می‌شود» اگر فکر می‌کنید این تیتر را اوایل پاییز امسال در روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها دیده‌اید و خوانده‌اید، سخت در اشتباهید.این تیتر مربوط به اوایل پاییز است اما نه پاییز امسال، بلکه این خبر دوم آذر سال ۱۳۸۷ به چاپ رسیده است.این خبر و اخبار مشابه را در کمدی از آرشیو‌های قدیمی مهرک پیدا کردم که با گشت و گذار در ورق ورق آن با تیترهایی مانند تبادل الکترونیکی اسناد رسمی، شروع فعالیت‌ فروشگاه‌های مجازی، بررسی آمادگی الکترونیکی دستگاه‌های مختلف یا حتی صدور کارت‌های اعتباری بانک‌ها مواجه شدم و این اخبار و گزارش‌ها مرا به یاد گزارش‌های خودم انداخت. طی یک سالی که در ماهنامه پیوست به عنوان خبرنگار مشغول هستم، گزارش‌هایی از پروژه‌هایی نوشته‌ام که در نظر اول جدید بودند اما وقتی تاریخچه‌‌شان را بررسی می‌کردم، در بیشتر مواقع با این جمله مواجه می‌شدم:«به دلایلی این پروژه ناتمام باقی ماند.» و شروع اجرایشان به سال‌های دوری باز می‌گردد که به دست تاریخ سپرده شده‌اند و الان به عنوان آرشیو برای خبرنگاران استفاده می‌شود و من نیز چون از آینده پروژه خبر ندارم، مجبور می‌شوم خواننده محترم را به صبوری دعوت کنم تا در سال‌های آینده نتایج آنها معلوم شود. حال این پروژه

شماره 33 ورودی ورودی صفحه 17

نظام خلق رویاها

نوجوان که بودم تابستان همیشه دغدغه داشتم در همان دنیای محدودم یک کار مفید انجام دهم. دوست داشتم چیزی «خلق کنم». این دغدغه تا چند سال در حد رویا باقی ماند. سال اول دبیرستان سر کلاس پرورشی، احتمالاً جراتم برای «خلق کردن» بیشتر شد که دستم را بلند کردم و گفتم می‌خواهم یک ماهنامه راه بیندازم. آن روزها بحث آی‌تی تازه داغ شده بود و تنها موضوعی بود که دنبال می‌کردم؛ نه از جامعه سر درمی‌آوردم نه از سیاست. اولش سعی کردم تیمی جمع کنم و در ساخت این ماهنامه از آنها کمک بگیرم. دو ماه که گذشت و از یاری‌شان ناامید شدم خودم آستین‌ها را بالا زدم تا رویایم را حقیقت بخشم.شکسته پکسته با آن اینترنت جان بر لب‌آور دایال‌آپ از سایت‌های مختلف فناوری، مطالبی جمع‌آوری می‌کردم. خودم کم‌کم صفحه‌بندی را با پابلیشر یاد گرفتم. انگار خودم را در آن مدرسه کوچک (که برای من یک جامعه بزرگ بود) پرچمدار پیشبرد فناوری اطلاعات می‌دانستم. با هزار دردسر از هم‌کلاسی‌هایم به زور مطلب می‌گرفتم، برای مجله‌ام تبلیغ می‌کردم و سعی می‌کردم کار کنم که وقتی پا به حیاط می‌گذارم آن را در دست همه ببینم. سال دوم قدرتم برای «خلق کردن» بیشتر شد. «خالقی» دقیقاً همان میلی بود که می‌توانست

شماره 33 ورودی ورودی صفحه 17

Lim x=x یا دنیای ما مجهول‌های کوچک

برجام نهایی و اجرای آن آغاز شد. برنامه ششم توسعه نوشته شد. انتخابات مجلس دهم برگزار شد. همه این «شد»ها اتفاقات سال ۹۴ بودند؛ اتفاقاتی در سطح کلان که از امسال به یادگار می‌مانند. اتفاقاتی بسیار مهم که هر کدام به تنهایی می‌توانند سرنوشت یک کشور را تغییر دهند. اما دقیقاً چه تاثیری خواهند داشت؟ کسی نمی‌داند. همه چیز در نیمه دوم سال اتفاق افتاد. بخشی از تحریم‌های بین‌المللی ایران برداشته شد اما اثرات آن در سال‌های آینده احساس خواهد شد. لایحه برنامه ششم به مجلس رفت، اما بررسی آن به مجلس آینده سپرده شد و این هم یعنی همه چیز بماند برای سال بعد. انتخابات دور دهم مجلس شورای اسلامی هم برگزار شد اما دور دهم، سال آینده کار خود را آغاز می‌کند.همه چیز مانند کشت دیم است. کاشته‌ایم به امید باران و برف.ما آدم‌های معمولی، همه چیزمان معمولی است. گذشته و حال‌مان معمولی بوده و آینده‌مان هم احتمالاً معمولی خواهد بود. اما این معمولی بودن، روشن نیست. مثل نتیجه برجام است. ما مجهول‌های کوچک، آینده مجهولی هم خواهیم داشت؛ آینده‌ای که در یک کل بزرگ نامعلوم حل شده. با این تفاوت که همه می‌خواهند آن کل بزرگ را روشن کنند و معلوم؛ اما کسی نمی‌خواهد آن x کوچک

میثم قاسمیدبیر ویژه‌نامه‌ها
شماره 32
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
شماره 34