نسخه فیزیکی

  • شهر کتاب مرکزی تهران – خیابان دکتر شریعتی – بالاتر از خیابان استاد مطهری – نبش کوچه کلاته – فروشگاه مرکزی شهر کتاب
  • شهر کتاب کاشانک نیاوران، کاشانک، نرسیده به سه راه آجودانیه
  • نشر ثالث خیابان کریم‌خان زند، بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر، پلاک ۱۵۰
  • شهر کتاب سعادت آباد انتهای خیابان ایران‌زمین، جنب فرهنگسرای ابن‌سینا، شهر کتاب ابن‌سینا

ورودی

11
شماره 11 ورودی ورودی صفحه 14

صندلی

شهریور سال ۸۴ در ادامه شگفتی‌های یک انتخابات، استاد درس الکترومغناطیس دانشگاه علم و صنعت بر صندلی وزارتی نشست که به تازگی از پست و تلگراف و تلفن به ترکیب پرطنین ارتباطات و فناوری اطلاعات تغییر نام داده بود. وزیر، اندکی پس از نشستن بر صندلی وزارت، بخش خصوصی را دلالانی کیف‌به‌دست خواند که نیروهای دولتی را به فساد می‌کشانند. گفت خود با اینترنت دایال‌آپ از اینترنت کتاب تهیه کرده و اینترنت با سرعت بالاتر از ۱۲۸ کیلوبایت برای مصارف خانگی عامل اشاعه فساد است. چند سال بعد در صندلی دیگر در مجلس، با دیدگاه‌هایی بسیار متفاوت، حرف‌های دیگری زد شبیه حرف‌های بیشتر کارشناسان و مردم. شهریور سال ۸۸ مردی با پیشینه فعالیت‌های فضایی بر صندلی وزارت نشست. گذشته نظامی به او آموخته بود کمتر و با احتیاط سخن بگوید. در این دوره هم طرح بی‌سرانجام اینترنت ملی پیگیری شد. در آخرین روزهای وزارتش گفت مسوول اینترنت نبوده است. وزیر محجوب و کم‌گو در صندلی دیگری شد سخنگوی شورای شهر تهران!زمستان سال ۹۱ تا اواسط تابستان ۹۲ صندلی به یک افسر خوش‌ذوق عالی‌رتبه ارتش با تخصص جغرافیا رسید. وی از طرح ایجاد گوگل ارث اسلامی و انتقال صدا و تصویر از طریق لایه‌های بالاتر از جو سخن گفت و مدعی

شماره 11 ورودی ورودی صفحه 14

عشقی فراتر از دولت

رابطه فناوری اطلاعات و دولت در ایران داستان عاشقانه‌ای‌ کلاسیک است. اگر دولت را مفهومی خردتر و ایرانی‌تر به عنوان صرفا قوه مجریه که مردم رئیس آن را بی‌واسطه انتخاب می‌کنند، در نظر بگیریم؛ آی‌تی همواره کوشیده است به فراخور نگاه حاکم بر آن از این دستگاه سیاسی-اقتصادی عظیم بگریزد و در عین حال به آن پناه ببرد. مضامینی همچون اینترنت، بخش خصوصی، فیلترینگ و محتوا و حریم شخصی نقاط حساس این درگیری و یارگیری بوده‌اند. از میانه دهه ۷۰ روال حاکم بر آن بود که چون دولت طی سال‌های سازندگی و متاثر از مصادره‌های ابتدای انقلاب فربه‌تر از پیش شده بود، فناوری اطلاعات در سال‌های ابتدایی موجودیتش بیشتر می‌کوشید از قوه مجریه و انبوه شرکت‌های فعالش فاصله‌ بگیرد؛ غول‌هایی همچون شرکت خدمات انفورماتیک، داده‌پردازی، ایران‌ارقام، گسترش انفورماتیک و ده‌ها شرکت نیمه‌دولتی دیگر تجسم این صف‌آرایی فناورانه دولت بودند که هرچند در مواردی موفق به انجام طرح‌های ملی شدند ولی در نهایت هم ریشه فعالیت‌های خصوصی را نحیف کردند و هم توسعه فناوری اطلاعات را کند ساختند.با سپری شدن دولت اصلاحات که طی آن بخش خصوصی مجالی برای تنفس یافت و شرکت‌های دولت صاحب هم در شیب خصوصی‌سازی قرار گرفتند، شرکت‌ها و بازیگران دولتی به تدریج جای خود را به

شماره 11 ورودی ورودی صفحه 15

آرزوهای بزرگ

وقتی اسفندماه ۹۱ در اوج ترافیک و شلوغی روزهای پایانی اسفندماه اولین شماره پیوست منتشر شد، لبخند رضایتی روی لبانم نشست، از خروجی کار تقریبا راضی بودیم و بعد از روزهای سختی که پشت سر گذاشته بودیم پنجره امیدی برایمان باز شده بود. انگار تمام مشکلات رفع شده بود. اما آن شماره اولین قدم برای ورود به مسیری بود که هنوز برای ما هموار نشده بود. سال ۹۲ برای من همه چیز تازگی داشت، آلیسی بودم در سرزمین عجایب. علاوه بر اینکه در مجله‌ای تازه متولدشده مشغول به کار بودم و ساختمان آن نیز به مکانی جدید منتقل شده بود، شکل کار من نیز تغییر کرده بود. اگر تا قبل از این فقط خبرنگار صرف بودم و وظیفه‌ای جز تهیه خبر و نوشتن گزارش نداشتم و به نظرم این سخت‌ترین کار دنیا بود؛ حال علاوه بر آن، مسوولیت اداره بخشی از کار یا مدیریت آن نیز بر دوشم بود. اگر در گذشته مجری صرف بودم و می‌توانستم دلیل تمام بدی‌ها را به گردن دیگری بیندازم حال بخشی از این بدی‌ها به گردن من بود. باید تصمیم می‌گرفتم، اجرا می‌کردم، در تصمیم دوستان مشارکت می‌کردم و آنها را در تصمیم خود مشارکت می‌دادم. ما یک تیم بودیم و اگر تا قبل

مهرک محمودیدبیر تحریریه
شماره 11 ورودی ورودی صفحه 15

مسافری از سال نو

از نجوم به شکل تخصصی هیچ سر در نمی‌آورم اما در حد اطلاعات عمومی دنبالش می‌کنم. برایم حکم تراپی دارد. شاید برای خیلی‌ها بتواند این‌طور باشد. اینکه به خود یادآوری کنی که در محور زمان تاریخ خلقت جهان فقط یک نقطه‌ای و در مختصات جغرافیای کل هستی همان هم نیستی، شاید قدری و فقط قدری حالت را خوب کند. البته تسکین آن موقت است و به شدت گذرا. مثل تجویز ژلوفن است برای کسی که از میگرن به خود می‌پیچد اما به هر حال بهتر است از هیچ. در آخرین شماره ماهنامه «نجوم» مطلبی خواندم درباره امکان سفر انسان به آینده و گذشته. طبق نظریه نسبیت اگر کسی بتواند با سرعت نور حرکت کند گویا زمان برایش کش می‌آید و کندتر می‌گذرد. پس اگر او به حالت عادی برگردد گویا از زمان ما عقب مانده و می‌تواند حضور در آینده را تجربه کند. گویا او به آینده سفر کرده است. انیشتین این را از لحاظ ریاضی ثابت کرده؛ هر چند امکان عملیاتی بودن رسیدن به سرعت نور دست‌کم در جهان امروز موجود نیست. در مقابل، سفر به گذشته هنوز پایه علمی ندارد. شاید برای همین هم جذاب‌تر است و البته کنجکاوی برانگیزتر. احتمال اینکه بتوان به گذشته سفر کرد این

حمیدرضا نیکدلدبیر پیوست جهان
شماره 11 ورودی ورودی صفحه 16

در ستایش زندگی

خوش‌تر از فکر می و جام چه خواهد بودن؟تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودنغم دل چند توان خورد که ایام نماندگو نه دل باش و نه ایام؛ چه خواهد بودنمرغِ کم‌حوصله را گو غم خود خور، که بر اورحمِ آن‌کس که نهد دام، چه خواهد بودنباده خور؛ غم مخور و پند مقلد منیوشاعتبار سخن عام چه خواهد بودندسترنج تو همان به که شود صرف به کامدانی آخر که به ناکام چه خواهد بودنپیر میخانه همی خواند معمایی دوشاز خط جام که فرجام چه خواهد بودنبردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزلتا جزای منِ بدنام چه خواهد بودنجوان‌تر که بودم، گردش ایام برایم معنای دیگری داشت. روزها و ماه‌ها و سال‌ها، بد بودند و خوب. حکم کلی داشتم برایشان. دلخوش رخدادها بودم و دل‌نگران پیشامدها. در طول زمان، همان‌طور که بادها خبر از تغییر فصل می‌دادند و روزها یکی‌یکی شب می‌شدند، پندهایی آموختم که نه در کلاس‌های درس و بحث آموزش می‌دهند و نه لابه‌لای کتاب‌های نازک و قطور یافت می‌شوند؛ گردش ایام آموزگاری است جدایی‌ناپذیر که نه می‌توان کلاس درسش را به اختیار ترک کرد و نه می‌شود از آموزه‌هایش نیاموخت. موهای شقیقه که سفید می‌شوند، انگار چیزی درونت تغییر کرده.این روزها و در پایان

میثم قاسمیدبیر ویژه‌نامه‌ها
شماره 11 ورودی ورودی صفحه 16

توسعه شبکه به جای توسعه شبکه‌ای

تازگی‌ها وقتی وارد کوچه می‌شوم که به دفتر پیوست بیایم خیل عظیمی از جوانان سیگار به دست را می‌بینم که همگی جداولی به دست دارند و در مورد پول‌های کلان و سودهای کلان صحبت می‌کنند:«فلانی را بگوییم بیاید،‌ ارتباط عمومی خوبی دارد. خوب می‌تواند محصول بفروشد.» جالب است و در عین حال تاسف‌بر‌انگیز که سیستمی که تقریبا ۹ سال پیش وقت و انرژی بسیاری از جوانان را گرفت و در نهایت درِ همه آن شرکت‌های هرمی تخته شد، باز هم دارد قربانی می‌گیرد، ا‌ما این بار بیشتر از جوانان نسل ۷۰٫ این بار هم نظام آگاهی و قضایی ظاهرا مغفول هستند.خلاصه بگویم، همه آن جوانان سیگار به دست بر این باورند که با پورسانت گرفتن از فروش چند محصول، می‌توانند ره صدساله را یک شبه ‌پیمایند و یک‌شبه سوار اتومبیل‌های آنچنانی ‌شوند و یک‌شبه همه را بخرند و آزاد کنند. یاد صحبت‌های مصطفی ملکیان می‌افتم، درباره ویژگی‌های اخلاقی‌ای که باعث عقب‌ماندگی کشور ما شده‌ است. یکی از آن ویژگی‌ها دیدگاه مبتذل به کار است. حقیقتا این نگرش، که بدون تولید و ایجاد ارزش افزوده می‌توان ثروتمند شد در جامعه ما اپیدمی شده ‌است. دیگر این صحبت‌ها آن‌قدر عادی شده که بعضی‌ها امثال بابک زنجانی‌ها را در ضمیر ناخودآگاه و شاید

مسعود شفیعی برزیعضو تحریریه
شماره 11 ورودی ورودی صفحه 17

چراغ راه آینده

وقتی حسن روحانی شد رئیس‌جمهور ایران و محمود احمدی‌نژاد به‌رغم میل باطنی، ناگزیر به رفتن؛ پس از آن، تا مدت‌ها در هر نشست و برنامه خبری، تقصیرکار احمدی‌نژاد و دولتش بودند. همه‌جا صحبت از هشت سالی می‌شد و می‌شود که هدر رفت؛ از هشت سال عقبگرد و هشت‌ سال درجا زدن. این وضعیت به مراتب در حوزه فناوری اطلاعات و ارتباطات به عنوان شاخه‌ نازکی از تنه‌ تنومند اقتصاد دردناک‌تر بود.تندروی‌های سیاسی، رد پایش را همه جا گذاشت. پروژه‌های فاوا بین زمین و هوا غلتان شدند. شرکت‌ها نمی‌توانستند گام بعدی‌شان را محکم بردارند. تصمیم‌گیری برای حیات آتی یک پروژه سخت بود. این شد که سطح انتظارها پایین آمد و به جایی در حوالی نقطه صفر مرزی رسیدیم. آمدیم سر خط ایستادیم و گفتیم موتورها را از اول روشن می‌کنیم. شروع دوباره به خودی‌ خود بد نیست، به‌ ویژه در شرایطی که مسیر پشت سر، مسیر قابل اتکایی نبوده باشد؛ اما تاریخ را تکرار کردن قطعا یک اشتباه نابخشودنی است.در سال ۱۳۸۴، وقتی احمدی‌نژاد بر سر کار آمد، تمام آنچه را در گذشته روی داده بود، به کلی کنار گذاشت. تلاش‌های کرده و نکرده دولت پیشین را انکار کرد؛ بی‌هیچ درسی از گذشته. حالا که پس از هشت سال، دولت تدبیر

شماره 11 ورودی ورودی صفحه 18

سپیدتر از پیش

برف که باریدن گرفت، تهران دیگر تهران قدیم نبود. همه چیز متفاوت شد. به یکباره حتی برای من، درون آینه که نگاه کردم موها نرمه‌ای آشکار از سفیدی رویشان باریده بود. کی و از کجا آمده بودند؟ نمی‌دانم! گویی حالا دیگر سفیدی نشسته است برای همیشه. دفتر میرداماد را که گشودیم برف نمی‌بارید و هنوز سفیدی رخ نشان نداده بود؛ حداقل برای ما چند تن خالی بود، جز چند صندلی چیز دیگری نبود، هیچ. حتی پیوستی هم نبود که متصل‌مان کند برای تداوم. اما میرداماد شد آغازی برای مهاجرت به قلب ماجرا در هفت‌تیر. ساختمانی سه‌طبقه در قلب ماجرا نصیب‌مان شد. گویی طالع‌مان این بود که بوی صبوری و قدمت را در ساختمانی به سفیدی موهای سالمندان تجربه کنیم. سال دوازده ماه است اما برای ما امسال که بارش سفید را در حال تجربه کردن هستیم یازده معنای دیگر دارد. پیوست در همین سالی که برایش با عدد یازده به پایان خواهد رسید دو رئیس‌جمهور و سه وزیر را به خود دیده. این میزان تغییرات اگرچه با عدد یازدهش تناسبی ندارد، همچون برفی که تهران را به یکباره سفیدپوش کرد اما در بطن خود نویددهنده تغییرات عظیم‌تری بود که همگان را به راه پیش رو امیدوارتر کرد. گیرم که هنوز

شماره 10
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44
شماره 12